سوره مبارکه بقره
ذلک الکتاب ...
چرا اشاره به دور ؟
علما در این باب توضیحات زیادی داده اند مانند اشاره به افق رفیع قران وبلندی مرتبه و...
اما "ان هذا القران یهدی "(اسرا /9)...می فرماید" این قرآن ..."
می توان گفت هیچ تناقضی نیست زیرا "ذلک الکتاب" اشاره دارد به متکلم و منشاء صدور قرآن و "هذا القران " اشاره دارد به خود کلام نازل شده برای هدایت انسان که در دسترس اوست...
هدی للمتقین ...
هدی ..
موضوع کتاب هدایت است و انسان باید بداند که هدف کتابی که می خواند چیست ؟مثلا کتاب فیزیک یا شیمی هدف خاصی دارد ؛هدف قرآن نیز انسان سازی و هدایت است وبا این هدف باید مخاطب آن شد ...
چرا هدایت متقین؟ غیر متقین احتیاج به هدایت ندارند ؟
متقی یعنی خود مهار ...کسی که بتوانددر مقابل هر وسوسه در هر محیطی کنترل نفس خود را داشته باشد می تواند در طریق هدایت بماند و عبد الطریق شود ...
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ ...﴿بقره/٣﴾
آنان که به غیب ایمان می آورند و...
چرا یومنون مضارع آورده شده است ؟
چرا نفرمود آمنوا بالغیب ...
فعل مضارع استمرار را می رساند یعنی همواره و پیوسته و پی در پی ...در هر مرحله ای که شناخت و معرفت و ایمان بالا می رود ایمان آوردن در سطح بالاتری تجربه می شود و ایمان کسی که در صراط طی طریق می کند در یک سطح ثابت نمی ماند که ؛ هر کس که دو روزش مساوی باشد در خسران است ...
چرا ایمان به غیب ؟ چرا نگفت الله یا توحید ...
قرآن، هستى را به دو بخش تقسیم میکند:
عالم غیب و عالم شهود.
متّقین به کلّ هستى ایمان دارند، ولى دیگران تنها آنچه رامی بینند قبول میکنند، حتّى توقّع دارند که خدا را با چشم ببینند...
چنانکه برخى به حضرت موسى گفتند:
«لن نؤمن لک حتّى نَرى اللّه جهرة»
ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم، مگر آنکه خداوند را آشکارا مشاهده کنیم.
این افراد درباره ى قیامت نیز میگویند:
«ما هى الاّ حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الاّ الدّهر»
جز این دنیا که ما در آن زندگى میکنیم، دنیاى دیگرى نیست، میمیریم و زنده میشویم و این روزگار است که ما را از بین میبرد.
چنین افرادى هنوز از مدار حیوانات نگذشته اند و راه شناخت را منحصر به محسوسات میدانند و میخواهند همه چیز را از طریق حواسّ درک کنند.
ولی متّقین نسبت به جهان غیب ایمان دارند، که برتر از علم و فراتر از آن است.
در درونِ ایمان، عشق، علاقه، تعظیم، تقدیس و ارتباط نهفته است، ولى در علم، این مسائل نیست.
... وَیُقِیمُونَ الصَّلاةَ ...
بعد از ایمان به غیب ، اقامه نماز ...
اصل اول ایمان به غیب با نظام فکری و اعتقادی فرد مسلمان ،
و اصل دوم با خودسازی،
و اصل سوم ( انفاق )با جامعه سازی ارتباط دارد.
اقامه نماز که در آیات فراوانی از قران به آن دستور داده شده ، نهادینه کردن نماز در زندگی است،
اقامه به معنای ایستاندن و استوار ساختن چیزی میباشد ،
مثلا :
اگردست کسی که بر زمین خورده است را گرفته واو را برروی پای خود بایستانی به این عمل اقامه گویند ،
در زیارت های ائمه معصومین (ع) شهادت می دهیم که :
اشهد انک قد اقمت الصلوه و...
هر انسان صالحی می تواند به سهم خود اقامه کننده باشد .
انسان وقتی میتواند به نمازش ایستادگی بدهد که
خودش ایستاده باشد،
تا ایمان به غیب نداشته باشد و اهل تقوا نباشد توان آن را ندارد که زیر بازوی نماز را بگیرد و نماز را بلند کندو نماز را ایستادگی ببخشد.
لذا قرآن کریم سعیاش بر این است که به مردم ایستادگی بیاموزاند؛
وقتی کلِّ دین را مطرح میکند،
می فرماید:
دین برای آن است که
"لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ"
ووقتی مظاهرِ مهمّ دین را مطرح میکند،
آنها را به عنوان قیام معرّفی میکند؛
یا"جَعَلَ اللّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ قِیَاماً لِلنَّاسِ"
؛ ما کعبه را عامل قیام مردم قرار دادیم که عامل ایستادگیِ مردم باشد،
وقتی انسان میتواند مقیم صلاة باشد که خود اهل قیام باشد؛
انسانی که ایستادگی ندارد، نمیتواند به نماز ایستادگی بدهد.
اگر نماز ایستادگی نیابد،
کاری از این نماز ساخته نیست،
آن "إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ"نیز مربوط به نماز قائم است؛
وگرنه "فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ ...."
ممکن است انسان نماز بخواند ودر عین حال در مسیر «ویل» باشد.
پس اینکه فرمودند:
«نماز را اقامه کنید»؛
یعنی این حقیقت را ایستادگی ببخشید...
...و مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ (بقره /3)
ایمان به غیب ، اقامه نماز و
اصل سوم انفاق ...
و چرا انفاق ؟
صراط، نه مسافت راه تا خدا، که ژرفای حضور او در توست و راهی ست که همواره از میان خلق می گذرد و به همین جهت نگاه خداوند، بیشتر به رابطه های تو با دیگران معطوف است،
حسن سلوک تو با دیگران،
اسباب سلوک تو به سوی خدا می شوند؛
حتی تقوا بی حضور دیگران،
واژه ای بی رنگ و بی رونق است.
و تمام آنچه در فضیلت انفاق و احسان و ایثار و صدق و صله و عفت و عفو و عدل و وفای به عهد و نظایر آن است،
و تمام آنچه در صفات مذموم ،مانند ظلم و غیبت و تهمت و دروغ و تمسخر و تفاخر و تکاثر و بدخواهی و خیانت و قساوت و نفاق و نمامی و گمان بد و مانند آن است ، همگی نشانه این است که رابطه تو با خلق، تا چه اندازه مهم است؛
و در تمام اینها، آنچه به "ظاهر" می گذرد،
میان تو و دیگران است،
اما آنچه به "حقیقت" جاریست،
میان تو و خداوند است....
یعنی " دیگران"، وسیله و سبب های قرب یا بعد تو می شوند از خدا ..
یعنی از دل ها، همیشه راهی به خدا هست ،
اما، راه را که بر خلق او می بندی، راه خدا بسته می شود ..
"هرگز به نیکی دست نمی یابید، مگر آنکه از آنچه دوست می دارید، انفاق کنید".(آل عمران/92)
گویی به مقام نیکان رسیدن، در گرو "انفاق" است،
اما نه انفاقی ساده،
بلکه بخشیدن "محبوب ها".
این انفاق است که آدمی را به مقام رفیع، عبور می دهد،
لمس محبت خدا، فقط دریافت شفافیت و زلالیت درون نیست،
بلکه جوشش، و روان شدن تمام فضیلت هاست.
و از این روست که عبادات را نباید به چشم تکالیف اجباری دید، بلکه راه های مطمئنی هستند به سوی "دریافت های ما"، که بوسیله ی فرستادگان خدا، به رایگان بر ما گشوده شده اند.
مقصود الهی از تشریع این اعمال، نه به سختی افکندن آدمی، بلکه "تطهیر" اوست ، "تا نعمتش را بر او تمام کند"(مائده/6)
و هم از این روست که عبادات را می باید به خاصیت آب، مانند دانست؛ همچنانکه به آب، پاکیزه می شویم، به عبادت طاهر می گردیم، و چنین است که می توانیم در هدایت او رشد یابیم.(جن/14)
ممکن است برخی گمان کنند که
انفاق تنها فلسفه اش پرشدن خلاءهای اجتماعی است،
ولی اینچنین نیست،
یعنی انفاق فلسفه اش تنها پرشدن خلاءها نمی باشد،
بلکه رابطه ای با «ساخته شدن» دارد.
اینکه انسان چیزی داشته باشد و از خود جدا کند،
و مظهر رحمانیت پروردگار بشود، نقش بزرگی در ساختن انسان دارد.
فلسفه انفاق انسان سازی است زیرا که انسانها در سایه گذشت ها، بخششها و ایثارها، روحشان روح انسان می گردد، به همین جهت است که انفاق با منت و آزار و ریا ارزشی ندارد...
انفاق را، چه به "منت و آزار" آلوده کنی، و چه خرج "نفاق" خود کنی، یکسان است، و الودگی ها به جانب او تصعید نمی یابند، که" اِلَیه یَصعَد الکَلِمُ الطَیِب ... کلمات پاکیزه به سوی او بالا می روند، و عمل صالح آنرا رفعت می بخشد .."(فاطر35/10)
مما رزقنا ...
چرا بر رزقنا تکیه شده ؟
از آنچه "ما " فرستادیم ..
مگر برای انسان در عالم چیزی هست که غیر رزق او باشد ...؟؟
آیا در اموال انسان چیزی هست که زیر مجموعه رزقنا (روزی "ما")نباشد ؟
شاید اموال حرام که
از غیر مسیر الهی وبر خلاف مقررات و احکام شرعی به دست می آید منظور است که انسان متوجه باشد که انفاق ازاین مال راهی به تعالی ندارد و انفاق محسوب نمی شود ...
اگر چشم برای خدا کند می شود،
"عین اللّه"
و اگر گوش برای خدا کار کند می شود
"اذن اللّه"
و اگر دست برای خدا کار کند می شود
"ید اللّه"
تا می رسد به قلب انسان که جای خداست.
رجبعلی خیاط
"الذین فی قلوبهم مرض" ،
یعنی کسانی که در مرکز قوای شناختی شان مشکل دارند.
نکته اصلی این است که این مرض را بشناسیم،
که چطور بوجود می آید و چگونه امکان درمان دارد.
بعضی" الذین فی قلوبهم مرض " را منافقین می دانند.
شاید واژه منافق گاه مصداق " الذین فی قلوبهم مرض " باشد ،
ولی نکته اساسی این است که ؛
" الذین فی قلوبهم مرض " بر اساس بحث روانشناختی است،
ولی در منافقین حالت جامعه شناختی دارد.
منافق وقتی مطرح می شود که جامعه ای در کار باشد و وضعیت انسان در جامعه مطرح شود ...
" الذین فی قلوبهم مرض " ادعای ایمان دارند و
فکر می کنند که ایمان دارند و ....
یخادعون الله و الّذین آمنوا و ما یخدعون إلاّ أنفسهم و ما یشعرون
فی قلوبهم مرضٌ فزادهم الله مرضاً...
بعضی می گویند؛
چون در کاراینها خدعه ای وجود دارد،
پس عملشان آگاهانه است ..
یقول آمنابالله وبالیوم الاخره..
ادعای ایمان دارند و
فکر می کنند که ایمان دارند و ....
الذین فی قلوبهم مرض...
آیه های دیگرنیز نشان دهنده ی وضعیت شناختی خاص این افراد است،
مانند "و اذا قیل لهم لا تفسدوا فی الارض، قالوا انما نحن مسلمون"
شایدگفته شود که در این آیات اینها دارند دروغ می گویند،
یعنی می دانند که مصلح نیستند ولی اینطور می گویند،
ولی شاید بتوان گفت که اینها گاه فکر می کنند که واقعا دارند کار درستی انجام می دهند.
این آدمها وضعیت عجیبی دارند و نمی شود به سادگی فهمید که آیا راست می گویند یا نه، یعنی اینها در درون خودشان هم پیچیده هستند و نمی دانند چه کاره هستند.
از اسمی هم که خداوند برای آنهاانتخاب کرده نیز برمی آید که اینها یک مرضی دارند...
توصیفاتی که در مورد " الذین فی قلوبهم مرض " گفته می شود ،
همانهایی است که بعدا در مورد بنی اسراییل گفته می شود.
بنی اسراییل منافق نیستند،
یک جورهایی ایمان آورده اند و راست هم می گویند،
ولی واقعا ایمان نیاورده اند و نمی دانند که واقعا ایمان نیاورده اند.
دنبال پیامبرشان هم راه افتاده اند و کارهایی خوبی هم ممکن است بکنند.
یعنی اینها کسانی هستند که یک جورهایی مذهبی شده اند ولی به حقایق نرسیده اند.
اینها وضعیتشان از منافقین پیچیده تر است...
وشاید مثال برای خیلی ها در زمان ما...
یخادعون الله و الّذین آمنوا و ما یخدعون إلاّ أنفسهم و ما یشعرون
فی قلوبهم مرضٌ فزادهم الله مرضاً...(بقره /9،10)
" الذین فی قلوبهم مرض " چه کسانی هستند ؟
- در تقسیم بندی؛ متقی، کافر، " الذین فی قلوبهم مرض " ،
بحث از توصیفات روانشناسانه و شخصیت شناسی فردی است.
- قرآن ویژگی اصلی این آدمها را مریضی قلب می نامد،یعنی (قوای شناختی) آنها دچار نوعی مرض شده است. بنابراین مشکل اصلی اینها این مرض است.
قرآن مبین، شفا است تا قلبهای مریض ،بیماری خود را بشناسند و تداوی کنند باآن ...
- در تمثیلهایی که در انتهای این قسمت آمده است. آدمهایی را تصویر می کند که دنبال نور و روشنایی می گردند تا به سمت آنها حرکت کنند ولی نور و روشنایی ندارند یا نورهای موقت دارند که نمی توانند از این نورهای موقت استفاده کنند.
- بحث سوره در مورد نزول شریعت است
و
عکس العمل آدمها در برابر شریعت و تجدید شریعت و ...
در این سوره بحث آسیب شناسی انسان و جامعه در قالب حضرت آدم و قوم بنی اسراییل می باشد ومواقع و محلهای ضعف انسان و امت را تبیین و تحلیل می کند. مفاهیم این آیات نیز با مفهوم کل سوره همخوانی دارد.
- آیاتی مانند ؛
"وقتی که سوره محکمی نازل می شود و در آن حرف از جنگ می شود، آدمهایی که در قلبشان مرض است را می بینی که از ترس مثل کسانی هستند که مرگ آنها را در بر گرفته است".
نشان می دهد که یعنی اینها جزو جامعه اسلامی هستند که خود را هم مومن می دانند.
- آیاتی مثل ؛
"اذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض ... "
یا "و یقول الذین فی قلوبهم مرض و الکافرون ..."
نشان می دهد که "الذین فی قلوبهم مرض "
دسته ای جدا از منافقون و کافرین هستند،
وگرنه دلیلی نداشت که جداگانه آنها را ذکر کند.
بنابراین ممکن است کسی جزء " الذین فی قلوبهم مرض " باشد ولی جزو منافقین نباشد ولی به جایی برسد که مرض او به نفاق وکفر برسد که
"و أَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُون..."
(َ125 سوره توبه)
"کسانی که الذین فی قلوبهم مرض هستند خداوند پلیدی را بر پلیدی شان اضافه می کند و آنها می میرند در حالی که کافرند...
پس شاید بتوان گفت که
"الذین فی قلوبهم مرض"
کسانی هستندکه
در طول زندگی
در حال نوسان
بین ایمان و کفرند...
" الذین فی قلوبهم مرض"...
موضوع سوره بقره تاسیس جامعه دینی است...
یک جامعه دینی قبلا تشکیل شده و از مسیر خارج شده و حالا یکی دیگر دارد تشکیل می شود.
این کل ماجراست.
در تشکیل جامعه دینی مسیری به سوی خدا ایجاد می شود وباتعلیم های آن آدمها سوق داده می شوند به سمت صادقانه عبادت کردن وصادقانه ایمان داشتن به خدا و روز قیامت و ... .
شریعت همانطور که از اسمش بر می آید راهی است که قرار است رهرو را به مقصدی ببرد.
اگر در مسیر ، رهرو از جاهایی رد نشده باشد نمی تواند سالک این راه باشد ...
متقی یا مومن شدن در گذر از عقبه هاست ....
مشکل " الذین فی قلوبهم مرض " این است که
این آدمها انگار در حال راه رفتن نیستند.
متقین آدمهایی هستند که از سبیل ها گذشته ودر صراط هستند و دارند صادقانه عمل می کنند و
و کسانی در مسیر تقوا و ایمان هستند که این آدمها آزمایش می شوند که آیا می توانند بکنند خودشان را و حرکت بکنند... کندن از تعلقات سخت است.
مشکل این آدمها چیست؟ مشکل را به طور سنتی می توان گفت "حب دنیا"...
اینها توانایی دل کندن از تعلقات خود را ندارند .
انگیزه هایی دارند که الهی نیست پس وجودشان یک کاسه نمی شود.
مثل آدمی که نماز می خواند ولی حواسش جای دیگری است ...
توصیف مومنین "اشد حب لله " است، یعنی بیشترین چیزی که دوست دارند خداست.
نقطه مقابل "قلب مریض" در قران
واژه ای است تحت عنوان "قلب سلیم"
که در داستان ابراهیم آمده است.
قلب سلیم قلبی است که
هیچ چیزی جز خدا در آن نیست.
به اندازه ای که چیزهای غیر خدا در قلب باشد ،
قلب مریض است و به همان اندازه خدا را نمی بیند و ... .
به طور طبیعی آدمها یا جزو متقین هستند یا کفار ...
و اینکه یک عده آدمها این وسط قرار می گیرند نتیجه تشکیل جامعه دینی است ...
وقتی آدمی حقایقی را به روشنی نمی بیند به طور طبیعی چه عکس العملی دارد؟
توصیفات خاص آیات مربوطه نشان دهنده این عکس العمل فردی است...
ایمان از نظر مومن که حقایق را به وضوح می بیند ،ساده و بدیهی است.
ولی کسی که حقایق را نمی بیند وبه عمق نمی رسد در ظواهر می ماند ...
فلسفه بافی می کند ...
یا تمرینات عجیب و غریبی دارد مانند عرفانهای کاذب...
وچون ظواهررا می بیند و نگرش مادی دارد فکر می کند که مومنین "سفها" هستند...
رفتارهایشان ممکن است کاملا فساد برانگیز باشد ولی اصلا از دید خودشان اینطور نیست که:
"انما نحن مصلحون"، چون حقایق را نمی بیند وبه عمق نمی رسد ودر ظواهر می ماند ...
اصطلاح قرآنی "الذین فی قلوبهم مرض " درد امروز جوامع اسلامی است و درد "من"و "من ها"..
روایت معروفی از پیامبراکرم (ص) هست که هیچ بلایی سر بنی اسراییل نیامده و به هیچ انحرافی کشیده نشده اند مگر اینکه شما هم به آن انحراف کشیده می شوید.
بنابراین آیاتی که در مورد اهل کتاب، مخصوصا بنی اسراییل در قرآن هست ،موضوع مسلمانان امروز است.
یعنی هر کسی که این آیات را می خواند، بر اساس روایت پیامبر اکرم (ص) و بر اساس شواهد قرآنی می تواند مشابه آن را در جوامع امروزی ببیند ....