سریره

وَ نَزَعْنا ما فی‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلی‏ سُرُرٍ مُتَقابِلینَ حجر/47

سریره

وَ نَزَعْنا ما فی‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلی‏ سُرُرٍ مُتَقابِلینَ حجر/47

السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله

  

وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلًا...

السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله

* فرشته ای نداداد:

سُبّوحٌ قُدّوس رَبُّ المَلائِکَةُ وَ الرّوح 

 حضرت ابراهیم (ص)فرمودند

نصف مالم در مقابل تکرار نام محبوبم 

وبا تکرار ذکر حضرت ابراهیم (ص)به وجد آمد و فرمود

تمام داراییم در مقابل تکرار ذکر" سُبّوحٌ قُدّوس ... رَبُّ المَلائِکَةُ وَ الرّوح "

**بزرگان شهر که منافع خود را در خطر می دیدند حکم به سوزاندن ابراهیم دادند،

 ابراهیم را به آتش انداختند... 

 جبرئیل نازل شدکه ابراهیم حاجتت را بگو

ابراهیم (ص)گفت : پروردگارم حال مرا می بیند و به حالم آگاه است و همین برایم کافی است ...

*** ابراهیم در "خواب "دید که اسماعیلش را قربانی می کند.

 دست و پای فرزندش را بست. صورتش را به زمین گذاشت تا مهر پدری مانع اجرای امر خداوند نشود. چاقو را زد . امّا نبرید . خداوند فرمود : تو امر می کنی بِبُر امّا من امر میکنم نَبُر

اسماعیل را به قربانی بزرگ بخشیدیم ...

"وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ (صافات 107)

 

ابراهیم (ع) خلیل الله شد و

 حضرت امام حسین (ع) ابا عبدالله...

تمام دارایی ، حتی لباس تنش تا انگشت و انگشترش را داد.

 جان خود و جان عزیزانش را ...

 

چیزی را که ابراهیم در" خواب" دید،

 امام حسین (ع )

نه یک بار که 

هفده باردرجلوی چشمانش دید

جوانش "قطعه قطعه " شد

شش ماهه اش ذبح شد.

 علمدارش ...

 

ابا عبدالله قبل از پای گذاشتن به صحنه ی کربلا همه ی وقایع را می دانستند...

 وتنها سخنشان این بود :

 "الهی رِضاً بِرِضِاکَ، صَبراً عَلی قَضائِک یا رَبَ لا الهَ سِواکَ..."

 

خداوند فرموده بود که 

جان اسماعیل را به چنین بنده ای خواهم بخشید...

 از اسماعیل ،پیامبر خاتم (ص) و از صلب ایشان امام حسین (ع )

و ذبحی عظیم درصحرای کربلا... 

"وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیم"ٍ 

السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله

تاملی در قرآن کریم - سوره بقره (4)

سوره بقره مخصوصا آیات ابتدایی آن گویی شرح و تفصیل خود شناسی و راه شناسی و جهان بینی است که انسان سرگردان در برهوت ظلمات بداند کجاست ،بداند که ازکدام سو برود و ...آسیبها را بشناسد و راه و بیراه را.... تا بداند که تنها شریعت الهی است که اورا به صراط می رساند و...

 

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُواْ کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَکِن لاَّ یَعْلَمُونَ ﴿بقره/۱۳

یکی از ویژگی های "الذین فی قلوبهم مرض" این است که "اینها آدمهایی هستند که وقتی بهشان می گویید که بیایید و مثل بقیه مردم ایمان بیاورید" می گویند "ما بیاییم مثل سفها ایمان بیاوریم؟ اینها خودشان سفیه هستند".   


  چرا "الذین فی قلوبهم مرض" مومنان واقعی را آدمهای سفیه می دانند؟

قانونی در روانکاوی هست که آدمها بخش منفی وجود خودشان را فرافکنی می کنند در عالم خارج، یعنی حقیقت ضعف درونی خود را در دنیای خارج از خود می جویند،

 این افرادچون خودشان ذهنیت های پیچیده ای دارند ،برایشان ثقیل است که مومنین آدمهایی هستند که واقعا باورشان شده که بعد از مرگ زنده می شوند و ... 

چون خودشان این حقایق را درک نکرده اند و برایشان وجود آخرت واضح نیست ، احساسشان این است که آدمهایی که این حرف ها را پذیرفته اند آدمهای صاف و ساده ای هستند که حتی برای این باور  خودرا به خطر می اندازند .،

 

قَالُواْ أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء...

 این افرادچون خودشان ذهنیت های پیچیده ای دارند ،برایشان ثقیل است که مومنین آدمهایی هستند که واقعا باورشان شده که بعد از مرگ زنده می شوند و ... چون خودشان این حقایق را درک نکرده اند و برایشان وجود آخرت واضح نیست ، احساسشان این است که آدمهایی که این حرف ها را پذیرفته اند آدمهای صاف و ساده ای هستند که حتی برای این باور راحت و ساده خودرا به خطر می اندازند .،

 مثل تفکر بعضی آدمهای مذهبی در مورد جوان های مومن دوران دفاع مقدس که راحت دل از تعلقات و دلبستگی های خود می کندند ویا مدافعین حرم ... این فرد چون خود حاضر نیست جانش را بدهد،کلی فلسفه بافی می کند که شاید هنوز شرایط مناسب ایجاد نشده باشد و ... اصلا آیا لزومی به فدا کردن هست و ...

 این آدمها اگر ایمانی هم در درونشان باشد با یک سری استدلال فلسفی پیچیده همراه است و بنابراین ایمان ساده برایشان مفهوم نیست

 مومنین واقعی خیلی صاف و ساده ایمان می آورند،

 به سادگی بو کردن گلی خوشبوو زیبا ، 

با باورو ایمان به خوشبویی ویقین به زیبایی آن گل....

 ایمان با سوادمعمول این افراد خیلی رابطه مثبتی ندارد(اگر رابطه منفی نداشته باشد! )مخصوصا در دوران جدید. چند آیه بعد همین سوره می فرماید که "امیون" دین را پندار می دانند یعنی خود اینها امی هستند ..

 یعنی خود اینان آدمهایی هستند که قوای شناختی شان ضعیف است و با استدلال های پیچیده این ضعف را می پوشانند ،  

 دین چیز ساده ای است و حقایق هم برای آدم مومن ساده است

هر چه آدمی قوای شناختی اش قوی تر باشد ساده تر حقایق را می بیند ،

 پیامبران چقدر ساده حرف می زنند...

زیرا کسی که همه چیز برایش واضح است بیان خیلی ساده ای هم پیدا می کند ...

 

آیات 14 و 15 بقره

" وَإِذَا لَقُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَکْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ اللّهُ یَسْتَهْزِىءُ بِهِمْ وَیَمُدُّهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ"

ادامه ویژگیهای الذین فی قلوبهم مرض را می فرماید  ،

این ویژگی کسانی است که شخصیت محکمی ندارند.

بیشترین جایی که احساس می شود که شاید این افراد آگاهانه این کارها را می کنند،

" ... و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم و ..." می باشد ،

 

خلوت داشتن با شیاطین یعنی چه؟

 آیا این شیاطین شیاطین نامرئی هستند و یا آدمهایی هستند که اصطلاحا شیاطین نامیده شده اند؟ 

 ما با تصاویر زیادی از آدمهای دیگر در ذهن خودمان زندگی می کنیم و حتی ممکن است گاهی با آنها حرف بزنیم،  لازم نیست حتما در محضر کسی باشیم تا بتوانیم با او حرف بزنیم،ممکن است تنها باشیم و در درونمان با کسی صحبت کنیم.

واقعیت این است  وقتی با کسی صحبت می کنیم در واقع با تصویری که در ذهنمان هست صحبت می کنیم

  "خلوا الی شیاطینهم" شاید به این معنی نیست که واقعا هر از چند گاهی به محضرشیطانی  می روند و خلوت می کنند. مفهوم ساده تر این آیه این است که این افراد با بعضی از شیاطین خلوتی دارند، که شاید تصاویرنامطلوبی است که در ذهن خودشان ایجاد شده است، حال ممکن است که این تصاویر واقعا مربوط به شخصی باشد که در عالم خارج وجود دارد، و یاحتی انعکاس اندیشه ای شیطانی در ذهن فرد باشد

مثل آدمی که با بعضی از مومنین می نشیند و صحبت می کند و تا وقتی که با آنها است تصدیقشان می کند که بله انسان شهید می شود و به بهشت می رود و ... و وقتی برمی گردد به سمت خانه سرش را با تاسف تکان می دهد و می گوید که چه آدمهای احمقی پیدا می شوند! ...

وشاید این شیاطین "عقاید" خاص باشند.

 اصولا اینها آدمهایی هستند که از این خلوت ها زیاد دارند

و یکی از ویژگی هایشان این است که خیلی تحت تاثیر والدشان هستند(مرجع فکریشان )،

 چون آدمهایی هستند که خودشان به ایمان نرسیده اند،

 درونشان شلوغ است و ذهنشان توسط نیروهای خارجی کنترل می شود

 همیشه در محضر دیگرانند، حتی در خلوت هم که نشسته اند، در جمع هستند

انگار اصلا بدون جمع وجود ندارند و وجودشان وابسته به جمعی است که در آن زندگی می کنند.

روایتی هست که ؛

شیاطین درون قلب انسان تخم گذاری می کنند و از درون این تخم ها شیاطین جدیدی ایجاد می شود

  توصیف بسیارزیبایی است ،

اگر یک گزاره غلط در قلب انسان بگذاری از درونش هفتاد تا گزاره غلط دیگر در می آید و همین طور تکثیر می شود،

مثل شبهاتی که در دنیای مجازی نشر داده می شود ...

 به همین دلیل است که دردین مبین معاشرت با آدمهای خوب توصیه شده است.

 وقتی در یک جمع خوب قرار می گیریم، این آدمها در ذهنمان تصاویر خوبی تولید می کنند و نظارتی می کنند که حتی در خلوت هم روی ما تاثیر می گذارد وبالاتر از این،

خود را درمحضر خدا ببینید جمله معروف امام خمینی (ره) است، 

یعنی حضور خدارا در خلوت و جلوت خود حس کردن ،

که در این صورت نه در لقاء با دیگران ونه در خلوا ،

 شیاطین نفوذ و حضور نخواهند داشت ...

تاملی در قرآن کریم - سوره بقره (5)

صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ﴿۱۸

أَوْ کَصَیِّبٍ مِّنَ السَّمَاءِ فِیهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصْابِعَهُمْ فِی آذَانِهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ واللّهُ مُحِیطٌ بِالْکافِرِینَ ﴿۱۹

یَکَادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ کُلَّمَا أَضَاء لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَإِذَا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قَامُواْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللَّه عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۲۰

دو تمثیل اینجا وجود دارد

وجه مشترک این تمثیل ها این است که آدمهایی را تصویر می کنند که توی تاریکی گیر افتاده اند و برای راه رفتن، احتیاج به نور دارند.

 تمثیل اول محیطش آرام تر است و

 تمثیل دوم محیط ترسناکتری دارد، زیرا تاریکی اش همراه با رعد و برق و ... است

در همین تمثیل دوم می گوید که "یجعلون اصبعهم فی اذانهم من الصوعق حذر الموت" یعنی ترس از مرگ هم  هست.

تفاوت تمثیل اول و دوم این است که :

در تمثیل اول اینها خودشان فاعل هستند و

 سعی می کنند که آتشی روشن بکنند تا نوری برای خودشان درست بکنند

 در تمثیل دوم آدمها مفعولند.

 یعنی آدمها در جایی قرار گرفته اند که در خارج یک سری نورهایی همراه با صدا و رعد و برق می زند، اما باز هم مساله اینها نور است. اینها حتی در نور برق هم سعی می کنند که در ظلمت یک راهی پیدا بکنند.

هر دوتمثیل مربوط به این است که 

انسانی در تاریکی گیر کرده است و

 دنبال نور است

در تمثیل اول خودسعی میکند که

 نوری ایجادکند، 

در تمثیل دوم محیط است که

 نور را ایجاد می کند و 

این افراد سعی می کنند که از نور استفاده بکنند

گاهی خودشان تلاش می کنند که نور پیدا کنند و گاهی خداوند از آسمان برایشان نور می فرستد

ولی نه آن نور اولی به دردشان می خورد و نه دومی. ...

زیرا این آدمها کسانی هستند که در زیر کذب ها و شناخت های غلطی که ساخته اند به تاریکی رسیده اند،

حقیقت وجودی خودشان را با لایه هایی از کذب پوشانده اند که حقیقت روشنایی را نمی بیند

 و در حجاب هایی قرار گرفته اند که ناشی از امیال و اعمال اشتباه است.

نکته مهم دیگر،

 در این تمثیل ها این است که 

این نورهایی که این افراد بهش می رسند ناپایدار است.

 در تمثیل اول ،

شخص سعی می کند نوری درست بکند،

 ولی خدا می فرماید که

 من این نور را خاموش می کنم 

و نمی تواند از نور استفاده بکند. ....

 مثلادر مراسم دراویش ، برای اینکه نور تولید کنند، سماع و ...  تا بالاخره یک شوری به دست بیاورند، در آن حالی که آن شور عرفانی، مذهبی بوجود می آید انگار واقعا یک چیزهایی می بینند. ولی در نهایت این شور خاموش می شود،یعنی محیط روانی شان نور را پس می زند و نور در دلشان نمی ماند

یا مثل کسی که تمام مدت نشسته و دعا می کند که خدا اورا از ظلمات خارج کند، ولی تا حالی پیدا کند، به شدت می چسبد به دنیا،چون فضای ذهنی و زندگی اش، الهی نیست و از نظر عملی نمی تواند با خدا زندگی کند.

 

این همه دستور به قرائت قرآن و حتى براى کسانى که سواد ندارند دستور به نگاه کردن قرآن، ما را به این فکر مى‏ اندازد که ؛

این نگاه،مقدمه قرائت 

و این قرائت، مقدمه تسلط 

و این تسلط، مقدمه دستیابى به معنا و تفسیر 

و مقدمه دستیابى به روح قرآن 

و مقدمه رسیدن و بهره ‏بردارى از نور قرآن است.

بوده‏ اند کسانى که در شبانه روز یک قرآن ختم مى ‏کردند و یا در سه روز و یا بیشتر و کمتر به قرائت تمام قرآن موفق مى ‏شدند. این قرائت براى کسانى که چنین هدفى دارند، دیگر یک امر خسته کننده و تکرارى نخواهد بود؛ چون با هر مرتبه تکرار به یک نوع تسلط وسیع‏تر دست مى ‏یابند. نتیجه این قرائت‏هاى مداوم این است که کلمه‏ هاى قرآن و سپس مراحل و وادی های دیگری از قرآن براى آنها آشکار مى‏ شود ...

در مورد تمثیل دوم ...

 مثل حالتی که یک نفر در زندگی شخصی خودش کاری برای رسیدن به نور نکرده است، ولی طی اتفاقی ، به مرگ نزدیک شده و پس از این نزدیکی انگار یک پرده ای از جلوی چشمانش کنار رفته  ...  چند روزی را در حال و هوای شبه مذهبی می گذراند و بعد از بین می رود. این ها همان صاعقه هاست. لحظه هایی در زندگی آدمها  ...  خودشان کاری نکرده اند ولی در فضای ذهنی و زندگی شان نورهایی روشن می شود ... در صاعقه شدید ممکن است انسان خیلی چیزها را ببیند، حتی ممکن است چیزهای دوری را ببیند که بهش کمک کند تا راهش را پیدا کند

چرا در صاعقه حالت خوف وجود دارد؟ 

چرا حالت "حذرالموت" دارند اینها؟ 

 حالت های روانی خیلی تاثیرگذار ترند ...

 آدمی که به دنیا بسته است، اگر لحظه ای ذهنش روشن شود، دچار وحشت می شود.

 چون آمادگی کنده شدن از دنیا را ندارد...

 

این دو تمثیل در واقع تصویر فضای ذهنی تاریک این آدمهاست، 

که به دلیل کارهایی که انجام داده اند به تاریکی ها رسیده اند، 

نه خدا اجازه می دهد که در آنجا برای خودشان نور مصنوعی تولید بکنند و نه آن جرقه های آسمانی به دردشان می خورد و اینها اساسا از جرقه هایی که می آید، در حالت خوفند... 

چون آمادگی رویارویی با حقیقت را ندارند ...

 

اگر در چنین شرایطی قرارگیریم چطور می توانیم به نور برسیم؟

 آیه آخر ایه الکرسی انگار ادامه این تمثیل هاست

"الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور .."

 یعنی خدا تعهد می کند که ولی کسی است که ایمان می آورد و او را از تاریکی به سمت نور می آورد. پس راهش این است که این افراد ولایت خدا را بپذیرند و ایمان بیاورند تا به نور برسند

آیه بعد از تمثیل هم ، همین را می گوید :

 " یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ "(بقره – 21 )

 

"صم بکم عمی فهم لا یرجعون

بقره /18

 دنیا هم روشنایی دارد و هم تاریکی ،

ولی فی قلوبهم مرض کسانی هستند که رفته اند در جنگل های تاریک زندگی می کنند و می خواهند آنجا زندگی کنند،ولی در ضمن سعی می کنند که شعله هایی هم روشن کنند که نور هم داشته باشند. نمی شود! آن جایی را که خداوند تاریک قرار داده است، روشن نمی شود. اینها به جایی رفته اند که نباید باشند ولی بر هم نمی گردند ... در دنیا خورشید نور می دهد، نه صاعقه برای این کار آفریده شده است نه شعله های کوچک کبریت ... 

 ما با کارهایی که انجام می دهیم مثل این است که در جغرافیای هستی جای خودمان را تعیین می کنیم.

 با سیئات به سمت تاریکی ها می رویم

اگر بخواهیم در تاریکی نباشیم باید برگردیم.

 نمی شود هم انجا بمانیم و هوای نفسمان را هم داشته باشیم و در ضمن نور هم داشته باشیم ...

 اینکه خدا می گوید که من نور را خاموش می کنم، در حقیقت همین هوای نفسانی است که شعله های نور را خاموش می کند، 

 خدا می فرماید" من لذت عبادت را به کسی که غیر من را دوست داشته باشد نمی چشانم "...

تاملی در قرآن کریم - سوره بقره (6)

" یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ "

(بقره – 21 )

سوره بقره محتوایش این است که

 یک شریعت جدید دارد نازل می شود،

 قبله تغییر می کند ، 

احکام فردی و اجتماعی نازل می شود و

 جامعه ای بر اساس یک کتاب و شریعت جدید شکل می گیرد

قرآن شهادت می دهد که جوامع ایمانی دیگری هم در طول تاریخ شکل گرفته اند. یهودیت...، مسیحیت...، دو جامعه ایمانی برسمیت شناخته شده... و اسلام جامعه ایمانی جدیدی که دارد بوجود می آید ...

 

به نظر می رسد که به طور طبیعی در همه جوامع دینی بعد از مدتی (یک یا چند نسل) کسانی حاکم می شوند که به وضوح در دسته بندی جزو "الذین فی قلوبهم مرض" یا "منافقین" هستند یعنی جزو متقین نیستند

مثلا شیعیان اعتقاد دارند که در مورد اسلام، بلافاصله بعد از پیغمبر(ص) این اتفاق افتاده و اهل سنت هم حتی اگر معاویه را توجیه کنند ولی یزید را دیگر نمی توانند توجیه بکنند!

 بنابراین حدود شصت سال بعد از هجرت زمام امور جامعه اسلامی دست افرادی افتادکه در واقع مومن و متقی نیستند.

انسان مشتاق می شود که راه حل را بفهمد،

 یعنی آسیب شناسی کند .

 راه حل را می فرماید :

 "یا ایها الناس اعبدوا ربکم"

 خطاب دارد به همین آدمها که یک جورهایی اعتقاداتی دارند و جزو "الذین کفروا" نیستند ولی احتیاج دارند به اینکه یک پروسه ای را طی بکنند که به ایمان و تقوای واقعی برسند.

 

چرا شریعت باید وجود داشته باشد

هر چه قدر مقدمه سوره بقره (یعنی از اول تا انتهای داستان آفرینش) عمیقتر فهم شود، سوره بقره عمیقتر فهم خواهد شد.

آیه می فرماید که بهترین راه معالجه آدمها برای اینکه به آن درجه تقوا و مشاهده حقایق برسند این است که عبودیت داشته باشند، اوامر خدا را بکنند و نواهی را انجام ندهند.

 بنابراین ،

خداوند باید یک چیزهایی عرضه بکند به عنوان کارهایی که باید انجام شود و کارهایی که نباید انجام شود

فرمان خدا باید وجود داشته باشد تا عبودیت معنا داشته باشد  ،

 مقدمه ای که تا این جا در سوره می فرماید، با این آیه ختم می شود که،

آیه حرف از بندگی می زند و

 لزوم شریعت از همین جا احساس می شود.

 

یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ ... لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون

(بقره/21)

راز عبادت را فراهم کردن تقوا میداند و میفرماید:

" عبادت کنید برای اینکه به تقوا برسید". 

کسی اگر بخواهد  عبادت خود را بسنجد ، 

ببیند ملکهٴ تقوا پیدا کرده یا نه؟ 

 قرآن انسان را مسافری میداند که سفری در پیش دارد،

سفری طولانی ... تا مرز لقای حق .

 

برای هر سفرطولانی،

 زاد و توشه ای لازم است،

 از نظر قرآن کریم زاد و توشه‌ی این سفر جزء تقوا چیز دیگر نیست،

  می فرماید که عبادت وسیله است تا انسان تقوا پیدا کند و تقوا زاد و توشه است که مسافر با داشتن این زاد و توشه به لقای حق راه پیدا کند.

تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی

 

«زاد» أجوف واوی است، یعنی توشه

 تقوا انسان را به مقصد میرساند،

  تقوا" زادی "نیست که بین راه تمام بشود، 

زادی نیست که مسافر را به مقصد نرساند،

 زادی نیست که در بین راه لنگ بماند،

  بلکه زادی است که کشان‌کشان مسافر را به همراه میبرد

صعود می کند و متّقی هم که دارای این وصف است به همراه او بالا میرود

تقوا زادی است که انسان را به مقصد میرساند ...

 

اگر کسی عبادت کرد و

 تقوا پیدا نکرد،

 معلوم میشود بی زاد است و 

بی زاد «ابن‌السّبیل» است.

 «ابن السّبیل»، یعنی راه مانده...

 خیلی ها در اسلام" درراه مانده اند"...

 

 

آیات 21،22

یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ﴿٢١﴾

 الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأرْضَ فِرَاشًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَکُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿٢٢﴾

وقتی خطاب با مؤمنین و امثال مؤمنین هست ربوبیّت را تبیین میکند...

 برای شما وحی فرستادیم،

 برای شما انبیا فرستادیم، 

برای شما ولایت، امامت، نبوّت و خلافت قرار دادیم... 

 امّا آنجا که با تودهٴ مردم سخن میگوید،

 میفرماید:

 به شما باران دادیم، آفتاب دادیم، زمین دادیم، گیاهان روییده میشود.... 

برای ناس نعمت های ظاهری را میشماردو وقتی سخن از دنیا و متاع دنیا و باغ و بوستان است انسانهایی که گرفتار عالم طبیعت‌اند را با دام یکجا ذکر میکند میفرماید: "مَتَاعاً لَّکُمْ وَلأَنْعَامِکُم" یا "کُلُوا وَارْعَوْا أَنْعَامَکُم"

 

امّا آنجا که

 سخن از وحی و نبوّت و علم و عقل است،

 فقط انسانها و مؤمنین مخاطب‌اند، 

آنجا دیگر سخن از انسان و دام نیست که یک قدری خودتان و یک قدری دامتان؛

 آنجا وقتی سخن از نعمت علم و معرفت است،

 انسان را با فرشته ها ذکر میکند:

 شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَ هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ...

 علمای خداشناس و موحّدین را با ملائکه یکجا ذکر میکند در شهادت به وحدانیّت خدا ...

 

یَا أَیُّهَا النَّاس

  اعْبُدُوا رَبَّکُمُ.. لَعَلَّکُمْ تَتَّقُون...فَلاَ تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْدَاداً(بقره /21)

  انسان به مقدار عبادتش تقوا پیدا میکند، 

و تقوا قبلا عرض شد که زاد "توشه"راه مسافر است ، 

پس به مقدار عبادت، انسان زاد تهیّه میکند.

 گاه انسان به قدری از زاد عالی برخوردار است که مقصد او را به سمت خود میکشاند و میبرد...

 یعنی می برندش دیگر...

  بین کسی  که به سمت محبوب میرود، 

  با کسی که محبوب او را می خواند و میبرد خیلی فرق است ،

 

تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ،

 همهٴ انبیا «سائرین الی الله» و «سالکین الی الحق»‌اند، 

امّا دربارهٴ بعضی از انبیا میفرماید

اینها برای ملاقات ما آمدند ونسبت به بعضی از انبیا میفرماید: من اینها را به ملاقات آوردم

 مثلا می فرماید : وَلَمَّا جَاءَ مُوسَی لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ(اعراف 143)؛ 

جاء موسی...

یا

َقَالَ إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَی رَبِّی(صافات 99)؛

حضرت ابراهیم می فرماید که من به سمت ربّم سفر میکنم .

 

امّا دربارهٴ رسول خدا (ص) درسورهٴ «اسراء»  میفرماید

سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ ...

 خدایی منزّه است که بنده اش را برد و سیر شبانه داد ،

نمی فرمایدکه رسول من به طرف من آمد می فرماید که «من او را آوردم»،

«حبیب الله» را میبرند،

 «کلیم الله» میرود، 

«خلیل الله» میرود...

 

این شعر مرحوم علامه طباطبایی تداعی می شود در ذهن که:

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

 

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد

 

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

 

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

 

جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود

که به یک جلوه دل و دین زهمه یکجا برد

 

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که درین بزم بگردید و دل شیدا برد

 

خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام

با برافروخته رویی که قرار از ما برد

 

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد

 

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

 

و 

به ما هم گفتند:

 إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ

 اگر خواستید محبوب خدا بشوید راه «حبیب الله» را طی کنید،

 فَاتَّبِعُونِی.... یُحْبِبْکُمُ اللّهُ ...

تاملی در قرآن کریم - سوره بقره (7)

وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ

 (٢٣/بقره)

 معجزه ی پیامبر اکرم (ص) عصایی نبود که جلوی چشم خلایق اژدها شد، یا نیل را شکافت یا آن چشمه های دوازده گانه را... بازوی نورانی اش نبود. کوه طوری نبود که بالای سر مردمش معلق ماند. مرغ های بریانی نبود که از آسمان فرو افتاد. معجزه ی پیامبر اسلام سخن گفتنش در گاهواره نبود. نَفَس احیاگری نبود که مرده ها را زنده کرد و اکمه و ابرص را شفا داد یا در مجسمه های گِلی دمید و جان بخشیدشان. اعجاز پیامبراسلام آتشی نبود که بَرد و سلام شد. شتری نبود که از دل کوه بیرون آمد

معجزه ی پیامبر اکرم(ص)، زنده بیرون ماندن از بطن ماهی نبود. سخن گفتن با مورچه ها و پرنده ها هم نبود. اعجاز عذاب های عجیب و غریبی نبود که بر مردم ناسپاس قومش نازل شد.

 معجزه ی خاتم النبیین (ص)،

 از جنس اندیشه بود،

 از جنس فکر، از جنس کتاب و کلمه؛

 کلمه هایی که نورند، ذکرند، موعظه اند، شفایند...

 واین است که می تواند ادعا کند اگر می توانید ...هرگز نخواهید ...

 

... فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ 

﴿بقره ٢٤﴾

از نظر قرآن، انسان ها همان طوری که

 در درجات به جایی می رسند که به بهشت رضوان الهی در می آیند و در نهایت سیر وجودی کمال ، خود شخص، درجه می شود، در درکات سقوط نیز انسان به جایی می رسد که نه تنها به جنهم و دوزخ در می آید، بلکه خودش دوزخی می شود.

در آیات قرآنی گاه سخن از «لهم درجات» برای آنان درجاتی است(انفال، ایه ۴) و گاه دیگر «هم درجات»، آنان درجات هستند...

(آل عمران، آیه ۱۶۳)

هم چنین گاه در آیات قرآنی سخن از این است که

  برای دوزخ سوختی از سنگ و هیزم است؛

 ولی گاه سخن از انسانی است که

 خودش هیزم و سوخت است

وقودها الناس و الحجاره؛ 

سوخت دوزخ، مردم و سنگ است.

(بقره، آیه ۲۴؛ تحریم، آیه ۶)

البته در درکات پست تر،

یعنی انسان خودش دوزخ می شود.

 از این روست که آتش در دل هایش شعله می کشد نه در بیرونش.

 می فرماید:

 وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْحُطَمَةُ نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ ؛

 تو چه دانی حطمه چیست؟ آن آتش افروخته خداست

آتشی که بر دل ها برآید و چیره شود و آن را فراگیرد.

(همزه، آیات ۵ تا ۷)

یعنی در درکات پست تر ایشان خودشان دوزخ هستند و 

سوخت دوزخیان را تشکیل می دهند

خداوند می فرماید: واُولـئِکَ هُم وقودُ النّار؛وقودها الناس...

 

 

وَلَهُمْ فِیهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِیهَا خَالِدُونَ(بقره/25)

از میانِ همه‌ی ویژگی‌های همسرانِ بهشتی،

 قرآن؛ «پاکی» و «طهارت»شان را به رخ می‌کشد

در آیه سخن از زوجات(زنان) نیست ،بلکه سخن از ازواج است،زن برای مرد و مرد برای زن زوج است

 وَلَهُمْ فِیهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ ؛

زن و مرد بودن یک جریانی است که در عالم طبیعت و در این دنیا جاری است. در  عالم بعدی ،معیارها، معیارهای انسانی است.  

 ازواجی ‌اند که از همهٴ نقصها مطهرند، تطهیر شده اند، خدای سبحان تطهیرشان کرده است

 بهشت اصولاً جای طهارت است، دار طهارت است؛  هیچ نقص و عیبی در بهشت نیست و 

بهشتی تا مطهّر نشود، راهی به بهشت ندارد ،یعنی از این دنیا مؤمنین بایدمطهر شوند زیرا هیچ نقص و عیبی در بهشت نیست وکسی می تواند تطبیق داشته باشد با آنجا که مانند آن شده باشد . وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِم مِنْ غِلٍّ ، آن گاه وارد بهشت میشوند

 وَأَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ  ازواج بهشتی مطهر هستند

 آنجا سرزمینی است که فقط در آن پاکی هست و هیچ چیز غیر پاک وجود ندارد

حتی لَّا لَغْوٌ فِیهَا وَلَا تَأْثِیمٌ نه سخن و کار لغو آنجا وجود دارد و نه تَأْثِیمٌ(گناه). هرچه هست خوبی و پاکی و درستی است...

 

...الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ...(بقره /27)

 آنها که عهد الهی را نقض میکنند ...

یعنی بین عبد و مولا یک عهدی هست که اگر این پیمان رعایت نشود نقض عهد است.

عهد در لغت, به معناى حفظ و نگه دارى و مراعات پى در پى شىء, شناخت و معرفت امرى,  پیمان بستن, میثاق... و همچنین به معناى پایدارى در دوستى نیز مى باشد.

عهد وپیمان را حبل نیز می گویند، زیرا همان گونه که طناب بین دو شیء ارتباط برقرار میکند، عهد و پیمان نیز بین دو گروه یا دو شخص ارتباط برقرار میکند.

 ابن تّیهان در غزوات به رسول خدا (ص) می گفت «إن بیننا و بینهم حبلا» ؛ بین ما و کفار یک حبلی است؛یعنی عهد و تعهدی داریم.

 طناب گاهی گسسته میشود و قطع میشود و تعهد هم گاهی گسسته و قطع میشود ،

 

الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ...

أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ

وَأَنْ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ»[یس:60-61]

ای فرزندان آدم، آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید، زیرادشمن آشکار شماست؟ و مرا بپرستید، که راه راست این است  . 

و «وَ اَنِ اعبُدُونی»...

یعنی عهد بر عبودیت وبندگی

در روایات، از قرآن به عنوان عهد خداوند یاد شده است.

 امام صادق(ع) فرمودند

قرآن عهد خداوند بر خلق است. پس سزاوار است که انسان مسلمان در عهدش بنگرد و هر روز پنجاه آیه از آن را بخواند.

 (الکافی، ۲، ۶۰۹). 

امیر المؤمنین «علیه السّلام» به پسرش ابن حنیفه می‌فرماید

"روزانه ٥٠ آیه از این عهد الله بخوان"

یعنی قرآن کریم عهد الله است یعنی یک طنابی است که انسان را متصل به خدا نگه می دارد.

 روزی حد اقل ٥٠ آیه، از خود قرآن نه از حفظ که چشمش به خطوط این کتاب الهی بیفتد.

 

شاید منظور از عهد خداوند، 

حقایقی آموختنی و دستوراتی عملی است و

 در نتیجه وفای به عهد خداوند آموختن معارف آن حقیقت و عمل به دستورات آن است.

که دو صورت مکتوب و مجسم دارد که صورت مکتوب آن قرآن کریم است و صورت مجسم آن امام معصوم (ع)...

 

عهد حکم طناب را دارد؛ چون طرفینی است؛ یک طرفش به دست عبد است، طرف دیگرش به دست مولاست

 میفرماید:

 این عهد را محکم بگیرید و مادامی که این را محکم گرفته اید، مصونید .

یعنی مسیر حرکت ما به سمت آخرت، مسیری کاملاً ریاضی است. باید با اندازه هایی که خدا امر کرده زندگی کرد نه اندازه هایی که شیطان در قالبهای علمی و اجتماعی و حتی مذهبی به ما القا می کند.

 

در جوامع بشری و کل هستی عهد های بسیاری بسته و نقض شده ، عهد بین انسان و خدا و بین انسان ها با یکدیگر..

اولین عهد شکنی ، عهد شکنی و نافرمانی ابلیس از فرمان خداوند بود،

بعد از آن عهد شکنی حوا و ادم ابوالبشر،

و پس از آن نیز شاهد عهد شکنی های فراوانی در طول تاریخ بوده ایم،

عهد شکنی پیروان موسی و پرستش گوساله سامری،

 عهد بستن 120 هزار نفر در محل غدیر با علی(ع) و شکستن آن،

عهد شکنی مردم کوفه با حسین بن علی(ع)،

 براین باورم که عهدشکنی های انسان،

 بعد از عهد شکنی با خداوند اتفاق افتاد،

و پایه ی عهد شکنی ها و پیمان شکنی های رایج برنقض عهد انسان با خدا استوار است.

زیرا

أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ....

خداوند با انسان عهد بست که فقط اورا پرستش و تبعیت کنند،

اما انسان از اولین تعهد خود سرباز می زند  و پیرو شیطان و نفس خویش میشوند و همین انسان برای زندگی خود قوانین جدیدی تعریف میکند...

و همینگونه درطول تاریخ  تاکنون ادامه دارد،

امروزه ما به صورت گسترده شاهد عهد شکنی های متعدد و گوناگون بین خالق و مخلوق هستیم و به تبع آن عهد و پیمانهایی بین مخلوقات...

پیمان هایی که به سادگی شکسته میشوند....

 

آیات 30 -38 

آن چه از نظر قرآن اصالت و اهمیت دارد، تبیین حقایق و روش های دست یابی به آن است؛

 زیرا از نظر قرآن، خداوند حق مطلق است و همه آن چه نام هستی می برد از این حق نشات گرفته است

باطل امری عدمی است که از هستی بهره ای نبرده است

نقص و شر در فرهنگ قرآنی به معنای فقدان کمال و خیر می باشد، یعنی محدودیت های موجب شده است تا چیزی نتواند آیینه تمام نمای حقیقت باشد.وانسان واژه ها و اصطلاحاتی چون شر ، نقص و باطل را اعتبار می کند تا این محدودیت ها را تبیین نماید.

از آن جایی که این محدودیت ها ، سبب ناتوانی از درک حقیقت می کند، لازم است تا به گونه ای این پرده های محدودیت کنار رود و آدمی تصویر جامع و کاملی از حق و حقیقت به دست آورد.

 

مثلا  قرآن، 

باطل را کف روی آب می داند که

 اگر آب نباشد کف معنایی نخواهد یافت

از این روست که برای باطل،

 هیچ حقیقتی جز انگل واره گی نمی توان تصویر کرد

بر همین اساس ، 

باطل در ترازوی حقیقت از هیچ وزن و سنگینی بهره نمی برد و

 خداوند با " خفت موازینه ؛

 سبکی وزن در میزان حق" از آن یاد می کند.

 این مقدار وزنی (خفت موازینه) هم که برای آن منظور می شود، 

به سبب همان حقی است که باطل با آن خود را اشکار می کند و نمودار می سازد

یعنی همان اندازه وزن و بها را نیز به اعتبار حق کسب می کند .

بسیاری از مردمان کف روی آب را می بییند و از درک حقیقت آب که در زیر این کف جریان دارد ناآگاه هستند، چون  ناتوان از درک حقیقت اند و آن را چیزی جز کف نمی پندارند؛ 

در دنیا نیز آن چه به چشم می آید همین محدودیت ها و کفی است که روی حقیقت آب هستی را پوشانده است، نظری تیزتر و چشمان برنده ای نیاز است تا  حقیقت را از پس این نماها و ارایه های ظاهری ببیند " بصرک الیوم حدید" و بصیرت را به دست آورد و حقایق را از پس لایه های تودر تو و به هم بافته و تنیده ببیند .