آلزایمر
پادشاهی باهزاران خدم وحشم ومملکتی که از غرب تاشرقش سالها راه بود،
در اوج پادشاهی از روی اسب افتاده وبیهوش میشود ...
وقتی به هوش میاید کسی رانمی شناسد...اطباء می گویند،
پادشاه حافظه اش را از دست داده ...
ولی با تلنگری ، خاطره ای ،نشانه ای شایدهمه چیز را دوباره به یاد بیاورد...
روزی پادشاه از قصر خارج می شودو چون راه کاخ رایادش نبود ...گم می شود...
گرسنه میشود،تشنه میشود،لباسهایش را میفروشد...
چند روزی غذا میخرد و آخرسر به گدایی می افتد واز هر کس و ناکسی گدایی میکند و
شایدهیچ وقت یادش نیایدکه...
این یک داستان عرفانی است ...
ما همه پادشاهیم
انی جاعل فی الارض خلیفه
ما همه چیز را میدانستیم
و علم ادم الاسماء کلها ...
اخذ ربک من بنی ادم...
الست بربکم ، قالوا بلی
ولی در زندگی دنیوی :
لقد خلقناه فی احسن تقویم ،
ثم رددناه اسفل سافلین!
اگر خدا وراه برگشت را فراموش کنیم،
هیج وقت یادمان نمیآید که پادشاه بودیم ...
لَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ!
نشانه ها ، آیات ، تذکر، تلنگر، رسول و نبی و...
ان هذه تذکرة فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا
همانا یادآوری است،تا هرکه خواهد راهی به سوی پروردگار خود پیش گیرد.
تا یاد بیاوریم ...
هرکسی یادش بیاید کی بوده
من عرف نفسه فقد عرف ربه ...
همه چیز یادش میآید...
خدا را ، عهد را ...
اسماءرا...خلیفه بودن را ...
« الصلوة » نقطه اشتراک وجود ما با اوست. وجود خود را در میان بگذار تا حس حضورش بر تو آشکار شود. این سهم شراکت تو در این پیوند است و هرگاه وجود خود را متعلق به او بدانی،
دائم الصلوة خواهی شد؛ یعنی هر لحظه در اتصال با او خواهی بود و همه کارهای تو برای او خواهد بود. این نهایت کمال در این زندگی و مفهوم جلوه الهی پیدا کردن در جسم است ... که به دنبال آن به درک وحدت عالم هستی،
درک انا الحق، درک بیت الله، درک جمال او، درک حضورش و ... نائل می شویم و سرمایه و آگاهی لازم برای زندگی بعدی را به دست خواهیم آورد تا در آن زندگی،
کوری نباشیم که به عصاکش نیازمند است. برای اقامه «الصلوة»، می ایستم تا بگویم نظام بندگی «او» را بر پا می کنم
و
تعظیم ( رکوع ) می کنم تا بگویم آن چه را که خواسته است، با جان و دل پذیرفته ام و
سجده می کنم تا بگویم به درجه تسلیم رسیده و در برابر «او» با خاک یکسان شده ام. «الصلوة» یک یادآوری است.به خاک سجده می برم و از آن بر می خیزم و می ایستم تایادآور "انا الله و انا الیه راجعون" باشد وبه خاطر آورم که از اویم و بسوی او خواهم رفت وتا شوق ملاقات او روح تازه ای به کالبد من بدمد....هر چه زمان و مکان ملاقات محبوب نزدیکتر میشود مالکیت بر دل کمتر میشود ....... کجایند واله های دل از دست داده که اذان با دل صاحبدلان همیشه در نماز چه میکند !!! در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
پیراهن به طور کلی نماد چیزی است که در روان شناسی به آن شخصیت می گویند. یعنی نحوه ی جلوه کردن فرد در جامعه. اما در پیراهن یوسف موضوع عمیق تر است،زیرا مسئله ظاهر شدن در جمع و اجتماع نیست، بلکه مسئله ظاهر شدن در «دنیا» است. پیراهن ،نماد وجهی از یوسف است که در این دنیا ظاهر می شود در مقابل آن وجهش که غایب است. یوسف به عنوان انسان کامل ، گویی جان او پیش خداست، خیلی خیلی بالاست و
چیزی که از یوسف دیده می شود، همه چیز نیست. پیراهن یوسف نماد آن بخشی از یوسف است که
در این دنیا ظاهر می شود و به نوعی در دسترس قرار می گیرد مفهوم "پیراهن " و تکرار آن در داستان یوسف یک وجه نمادین دارد؛
یعنی بخشی از یوسف که در دسترس مردم است همین است. تنها می توانند با پیراهن یوسف کاری بکنند . کسی نمی تواند با خود یوسف، کاری بکند. برادران یوسف یا زلیخا به تنها چیزی که دسترسی دارند، پیراهن یوسف است نه به خود یوسف. برادران نمی توانند خود یوسف را به خون آلوده کنند، پیراهنش را به خون آلوده می کنند. زلیخا وقتی به دنبال یوسف می رود، دستش به خود یوسف نمی رسد،
دستش به پیراهن می رسد و پیراهنش را پاره میکند. از همان شروع خاص داستان، ما با وجه معنوی یوسف که خیلی خیلی برجسته است آشنا می شویم و
در تمام طول داستان ما به نوعی با یوسف هستیم و می دانیم مقدس است. جزو محسنین است ... گویی با بخش پنهان یوسف، که در دسترس مردم نبوده ، یوسف را در طول داستان همراهی می کنیم. چیزی که در داستان مرتب پیش می آید این است که؛
ما به حقیقت یوسف نزدیکیم و دیگران از یوسف چیز دیگری می بینند.
برادران، یوسف را به عنوان رقیبی می بینند که این حقیقت یوسف نیست.
کاروانیان".... قال یا بشری هذا غلام ... " (آیه 19) ..، می شود او را به غلامی گرفت!می بینند... آنها حقیقت یوسف را نمی بینند اما چیزی که؛
ما به نوعی می بینیم و
به آن نزدیکیم ( هر چند حقیقت را ندانیم) وجهی از یوسف است که در دنیا، ظاهر نمی شود. گویی ما نیز یوسف را طوری می بینیم که خداوند او را می بیند؛
که یوسف یک حقیقت بسیار بالایی دارد و
گویی همیشه در محضر خداست و مرتبأ در داستان تکرار می شود که :
ببینید، دیگران یوسف را چگونه می بینند!
چه برداشت های سطحی و سطح پائینی از یوسف دارند!
پیراهنی که مرتب به خون آغشته می شود و پاره می شود،
در واقع وجه بیرونی یوسف است ...
قرآن چون وصل به وحی است،
وصل به علم خدای بینهایت است،
در دنیا هر چه بتوانید تعمق کنید، به عمقش نمیرسید.
اگر در عالم برزخ از اولیا خدا باشید و تعمق کنید، باز به حقیقتش نمیرسید و
در بهشت هم دستور است که قرآن بخوانید تا روحتان، فکرتان، غذای روحتان، شما را رشد بدهد و به جایی برساند.
کتاب «عقاید»، صفحه ٢١
إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ؛
به راستی ما از خداییم و به سوی او رجوع کننده ایم.
(بقره، آیه 156)
در این جا اسم فاعل به کار رفته است؛
یعنی الان که در دنیا هستیم در حال بازگشت هستیم نه این که پس از مرگ به سوی خدا باز می گردیم؛
تنها کاری که مرگ می کند انتقال به شکلی پایان دادن رجوع است،
رجوع ما چگونه اتفاق می افتد،
یعنی همان طوری که آمدیم همان طوری بازمی گردیم یا آن که تغییراتی رخ می دهد؟
آیاتی دلالت بر انقلاب و صیرورت دارند، می فرماید:وَإِلَیْهِ الْمَصِیرُ.
(مائده، آیه 18؛ غافر، آیه 3؛ شوری، آیه 15؛ تغابن، آیه 3)
این صیرورت و شدن به سوی الله چگونه است؟
این انسان الهی و ربانی می شود یعنی چه؟
خداوند در آیه 21 سوره عنکبوت می فرماید:وَإِلَیْهِ تُقْلَبُونَ؛
و به سوی خدا قلب می شوید.
در جایی دیگر می فرماید:
قَالُواْ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ؛
گفتند:
«ما به سوى پروردگارمان منقلبونیم.
(اعراف، آیه 135)
این انقلاب و قلب و دگرگونی یعنی چه؟