تاملی-در-قرآن-کریم
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات 68-10
شاید مأموریت اصلی موسی علیه السّلام برخلاف تصور اولیه ما از درگیری میان انبیا و طواغیت،
در افتادن با فرعون و برانداختن حکومت او نبوده است،
تأکید خداوند بر اتخاذ روش ملایم و دعوت فرعون است.
شاید مأموریت اصلی رسالت حضرت موسی( ع )
تکمیل نقشه راهبردی الهی است که
بر اساس آن، باید قوم بنی اسرائیل را از اسارت فکری و فرهنگی و بردگی قوم فرعون آزادکرده و
در سرزمین فلسطین مستقر ساخته و تمدنی نوین بر اساس آموزه های وحیانی تاسیس کند.
یعنی تمدن سازی ....
افق فکرى فرعونیان،
دعوت عقلانى را بر نمى تابد،
از این روحضرت موسى .ع.، به معجزات ظاهرى مانند جریان اژدها شدن عصا و ید بیضا روى مى آورد.
ید بیضا و عصای موسایی چیست؟
اگر سینه و قلب انسان حریم الهی باشد و انسان این حریم را حفظ کرده، نا محرم را به آن راه ندهد و
حق را تنها ساکن آن بدارد، حق در او تجلی کرده وسراسروجودرا می گیرد،
حال اگردستی دراین سینه واردشد می شودیدبیضا واگر این دست به چوب خشک برسداورا زنده می سازد.
طبیعت، تحت سیطره ی این وجود قرار می گیرد...
موسی انسانی است که یکسره به جان هستی تبدیل می شود ،
هر وجودی یک موسای جان دارد که
باید پرورش یابدو عصای موسی نمادی است از انسان که چوب خشکی معجزه گر می شود و
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسی عشقش معجز شعبان کنیم....
اگر در تاریخ آمده که حضرت امیر(ع) درب قلعه خیبررا که فلان اندازه بود وفلان میزان وزن داشت ،
به اشاره ای از جا کند، آنچه درب خیبر را کند دست و قدرت بدنی حضرت نبود، بلکه قلبی بود که
به توسط دست درب را جابجا کرد .
موسی لشکر مجهز یا علم فراوان،یا قدرت فراوان و امکانات نخواست ...
فقط از "ضیق صدر" خودشکایت داشت ، و از لکنت زبان...
بعضی گفته اند که
موسی اندکی زبانش می گرفته و
اما آنچه قرآن مکرر روی آن تأکید می کند ابلاغ مبین است،
همان "یفقهوا قولی؛ تا سخن مرا درک بکنند"
یعنی پیام الهی و وحی را وارد فهم مردم کردن...
و"شرح صدر"، وسعت روح و بلندى فکر و گسترش افق عقل آدمی است.
چون کار سنگین است ،
کار حرکت دادن بشر است، به کجا؟
کار موسی مبارزه با فرعون بیرونی و فرعونهای وجودی است ،
بشررا از خود رهاندن وبه حق رساندن؛ بشر را از درون خودش علیه خودش برانگیختن...
این مشکل است ...
قومی چون بنی اسراییل را که با بیش از چهارصد سال بردگی ،
ذهنیت و فرهنگ بردگی در جان و روح و روان شان رسوخ و رسوب کرده را از
اسارت فرعون آزاد کردن و تمدنی با همین مردم تاسیس کردن سخت است ...
قَالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ...
آیه 49
کلام فرعون، جمله ای تأمل برانگیز دارد که فلسفه و نگرش او را به هستی باز می شناساند.
گفت :
آمنتم له قبل ان اذن لکم.
آیاپیش از آنکه به شما اجازه دهم به او ایمان آوردید؟
در وهلۀ اول چنین به نظر می رسد که گفتن این جمله از سوی فرعون نشان از دست پاچگی است،
انگار متوجه نبوده و سخن مهملی به زبان رانده است،
ایمان آوردن یا نیاوردن به چیزی،مگر می تواند مشروط به اجازه کسی باشد؟
ایمان یک امر قلبی و درونیست،
پس چگونه میگوید چرا قبل از کسب اجازه از من، به موسی ایمان آوردید؟
می توان گفت :
*تفکر فرعونی به عنوان یک پراگماتیک بزرگ، اصولا ایمان و اعتقاد را امری کم اهمیت و درجه دوم می شمرد،
به همین دلیل، حرف هایی از مقولۀ ایمان را جدی نمیداند.
امروزنیزدرمیان ما کم نیستند کسانی که چنین قسم سخنانی را ایده آلیستی وهپروتی تلقی می کنند.
*مهم ترین موضوع در تفکر فرعونی،
حفظ حکومت و سلطه بر افکار مردم است.
تفکر فرعونی خود را تربیت کننده مردم می داند،
شاید بتوان حرف فرعون را چنین ترجمه کرد که :
به چه حقی بدون اجازه من ایمان آورده اید؟
یعنی ایمان و اعتقادات قلبی شما به هر چه که باشدنباید چارچوب سلطه را بشکند .
توجه شود :
سخن فرعون این نبود که شما نباید ایمان بیاورید،
می خواهد بگوید:
شما اگر هم می خواهید ایمان بیاورید، باید در چارچوب حکومت و فرمان روایی من باشید...
یعنی مشکل بخصوصی با ایمان شما ندارم.
مخالفت من با هنجارشکنی شماست .شما آزادید ایمان بیاورید یا نیاورید .
اما آزاد نیستید قوانین و قواعد من را زیر پا بگذارید.
این نگرش امروز هم در میان ما مهجور و بی طرفدار نیست.
در واقع چنین نگرشی اساس و پایۀ تمدن لیبرالیستی در دنیای معاصراست که
در بنیان فکری خود،نظامی است فارغ از دین ؛ نه ضد دین...
که نه به خدا و ملائکه و انبیا ء فحش می دهند و نه به کلیسا بی احترامی می کنند.
و بسیاری از متفکران لیبرال ، دین را چیز مفیدی می دانند که کارکرد و آثارش برای بشر شاید
هیچ جایگزینی نداشته باشدو برای آنها فرقی نمی کند که چه دینی مورد نظر افراد باشد،
هم چنین فرقی نمی کند که این دین حقیقتا چه آموزه هایی برای پیروانش دارد.
مهم این است که این آموزه ها اگر بخواهد پا از محدوده معین شده بیرون بگذارد،
آنگاه به هر نحو ممکن باید با آن مقابله کرد.
اندیشه ی سیاسی دنیای امروز چقدر شبیه این تفکر است!
#سوره-مبارکه-شعراء
آیه 45
فَأَلْقَى مُوسَى عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ
عصای موسی که پس از افکندن بصورت اژدها درآمد، آن طنابها و چوبها را نخورد.
چیزی که اژدها بلعید، سحر و کید ساحران بود و
مردم پس از معجزه موسی، طنابها و چوبها را بهمان صورت طناب و چوب بر زمین دیدند و
سحر ساحران دیگر اثر خودرا از دست داده بود.
آیه ای برای امروز
حماسه ی دگـرگونى عجیب ساحران که دریک لحظه کوتاه ازظلمت مطلق بـه روشـنائى خیره کننده اى وارد می شوند،
حماسه آنانی که در یک نصف روز از کفر به ایمان و شهادت می رسند ، همیشه دل آدمی را می لرزاند...
پیامبر اکرم (ص)فرمودند :
ما من قلب الا بین اصبعین مـن اصـابع الرحمان ان شاء اقامه و ان شاء ازاغه
البته که قلبِ همه دستِ خداست. قلب اهالیِ کفر هم.
مثلاً این که توی قلبِ کافرها نسبت به سپاهِ ایمان، ترس و وحشت میاندازد؛
ساُلقی فی قلوب الّذین کفرو الرّعب
(انفال/ 12)و (آل عمران/151 ).
یا اینکه به دلِ بعضیها مهر میزند،قفل میزند، دیگرحتّی قدرت فهم ودریافت را از قلبشان میگیرد؛
یطبع الله علی قلب کلّ متکبّر جبّار
)غافر/ 35 ).
یا خَتم الله عَلی قلوبهم
)بقره/7 )
یا اِن یشأالله یختم علی قلبک
(شوری/24 ).
اصلاً خدا حائل است میان آدم و قلبش؛ انّ الله یحولُ بین المَرء و قَلبِه
)انفال/24 ).
اما حسابِ هر کس که بیاید و وارد زمرهی ایمان بشود فرق دارد.
خدا قلبش را هدایت میکند. کششهای قلبیاش را راه میبرَد.
مبدأ میل آدم را دست میگیرد و عوض میکند؛
وَ مَن یُؤمن بِالله یَهد قلبه
)تغابن/11 ).
آن وقت، قلب،
دیگر خودسر و هرزهگرد نیست.
فرازی دارد دعای امام حسین(ع)در روز عرفه :
'' یا مَنِ اسْتَنْقَذَ السَّحَرَةَ مِنْ بَعْدِ طُولِ الْجُحُودِ، ''
فرازعجیب و زیبایی است،
حضرت میفرماید که
معجزات خدا فقط این نیست که
ما در زمین و آسمان میبینیم،
بعضی از کارهای مهم و معجزات خدا شاید لطیف باشد و به ذهن افراد نرسد ،
حضرت ساحران فرعون را می فرماید:
یا مَنِ اسْتَنْقَذَ السَّحَرَةَ مِنْ بَعْدِ طُولِ الْجُحُودِ ''
ای خدایی که نجات دادی ساحران را بعد از انکار طولانی بعد از کفر طولانی...
گاه آدم مومنیگناهی،خطایی کرده و استغفار می کندوخدا او را نجات میدهد،
اما گاه فردی عمری درباری فرعون بوده وبرای پول و اعتبار به مقابله ی رسول الهی می آید و
وَقَالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغَالِبُونَ و قسم به عزت فرعون دارد،
ولی با اولین حرکت و اولین معجزه رسول الهی از اولین کسانی می شوندکه
ایمان می آورند و تازه این نیست که فقط ایمان بیاورند ، به مقام شهادت می رسند!!!....
چگونه می شود که
یک عده کافر به این درجه از ایمان و معرفت برسند که
حتی اینها را تهدید کنند به بریدن دست و پا و اینها هم بگویند که برایشان مهم نیست و بگویند که
قَالُوا لَا ضَیْرَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنْقَلِبُون(۵۰ )
گفتند باکى نیست ما روى به سوى پروردگار خود مى آوریم
و
إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَایَانَا أَنْ کُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ(۵۱ )
ما امیدواریم که پروردگارمان گناهانمان را بر ما ببخشاید که نخستین ایمان آورندگانیم
حضرت امام حسین (ع ) در دعای عرفه اش چه چیزی را به ما معرفی میکند ؟
اینکه حتی ساحران فرعون نجات پیدا کردند ؟
اینکه بگوییم ما هم این طمع را داریم ؟
اینکه شاید نقصان و کوتاهی و ظلمت ما به درجه ساحران فرعون نرسد که
حضرت در این دعا می فرماید:
''یاکلون رزقه و یعبدون غیره''
این ساحران رزق خدا را میخوردند و عبادت غیرخدا میکردند ...
یعنی که ظلمت در ظلمت....
یعنی که اگردر درجه ظلمت نیز مثل آنها باشیم ،باز امید داشته باشیم که
ما من قلب الا بین اصبعین مـن اصـابع الرحمان ان شاء اقامه و ان شاء ازاغه
آمده بودند به جنگ پیامبر خدا اما بی حیاء و پرده در نبودند،
خیلی مؤدب ایستادندو حتی تعارف هم کردند که
می خواهید اول شما شروع کنید.
"قالوا یا موسی إمّا أن تلقِیَ و إمّا أن نکونَ أوَّلَ مَن ألقی"؛
در تفسیر الصافی می فرماید:
این کلام، مراعات ادب را از طرف ساحران نشان میدهد.
(صافی، ج ۳، ص ۳۱۱ )
شاید همین ادب زمینه هدایت و عاقبت بخیری آنها شد که
صبح کافر بودند و دشمن خدا،
اما غروب مسلمان شدند و شهید راه خدا...
همان ادبی که زمینه عاقبت بخیری حر را در روز عاشورا فراهم ساخت و
توفیق شهادت در رکاب امامش را روزی او کرد...
اگر کسی اهل توجه باشد، در می یابد که خود حضرت موسی ع بزرگ ترین حجت خداست.
هر پیامبری ، بزرگ ترین آیه خداست. چه آیه ای از این بالاتر؟
امام معصوم .ع. به احمد بن اسحاق فرمودند:
تو داری مرا می بینی و "می خواهی مرا از طریق اثرم بشناسی؟".
چیزی که به تو می دهند، اثر خود ماست. چشمت را باز کن و خودم را ببین. چرا با اثر مرا می شناسی؟
بعضی ها در معرفت خدا نیز این گونه اند. از آثار تجاوز نمی کنند،
همیشه با آثارمی خواهند خدا را بشناسند. بالاتر نمی روند. نمی توانند خدا را با خدا بشناسند.
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ( ع ):
"اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ، وَ الرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ، وَ أُولِی الْأَمْرِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ الْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ"
(الکافی : 1 / 85 )
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات65- 61
فَلَمَّا تَرَءَا الْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَابُ مُوسىَ إِنَّا لَمُدْرَکُون*
قَالَ کلاَّ إِنَّ مَعِىَ رَبىِّ سَیهَْدِین*
فَأَوْحَیْنَا إِلىَ مُوسىَ أَنِ اضْرِب بِّعَصَاکَ الْبَحْرَ فَانفَلَقَ فَکاَنَ کلُُّ فِرْقٍ کاَلطَّوْدِ الْعَظِیم ...
وَ أَنجَیْنَا مُوسىَ وَ مَن مَّعَهُ أَجْمَعِین...
... و چون آن دو گروه یکدیگر را دیدند، اصحاب موسى گفتند: حتماًبه چنگ آنان خواهیم افتاد.
موسى گفت: "این چنین نیست، بى تردید "پروردگارم با من است، و به زودى مرا هدایت خواهد کرد.
پس به موسى وحى کردیم که: عصایت را به دریا بزن.
پس [دریا] از هم شکافت و هر پاره اش چون کوهى بزرگ بود...
و موسی و هر که با او بود را نجات دادیم...
حضرت موسی پشت سرش را نگاه کرد.
سیاهیِ لشکرِ فرعون بود و پیش رویش امواج خروشان نیل ...
و کنارش جماعتی از بنیاسرائیل که باورش کرده و به حرفهایش ایمان آورده بودند.
حالا امّا درست وسطِ معرکه،
جایی که ایمانشان، در معرض محک بود، کم آورده بودند و
گفته بودند: کارِ ما دیگر حتماً تمام است...
همهی وجود مرد را امّا ایمانی غریب آکنده بود. پیشِ رو و پشت سر را می دید؛
اما دلش تکان نخورد.
فقط گفت: محال است خدا من را توی این حال تنها بگذارد.
گفت: پروردگارِ من با من است. حتماً راهی را نشانم خواهد داد...
فرمان آمد...عصایت را به نیل بزن و همان امواجِ خروشان که سد راه بودند ،
ناباورانه، راه باز کردند...
خوب است اگر گاهی ما هم درست وسطِ معرکههایی که پیشِ رو و پشتِ سرِمان، بسته است،
همان جاهایی که فکر میکنیم دیگر راهی نمانده،
همانجاهایی که دور و بریها هم از شرایط ناامید شدهاند،
همان توقفگاههای تلخ یأس، "با یقین" بگوییم کسی هست که همیشه هست.
کسی هست که وقتی قدمهای آدم راست باشد،اورا توی تنگنا و بنبست نگذارد.
کسی هست که همیشه توی لحظههای سخت، قاصد بفرستدو راه نشان بدهد...
#سوره-مبارکه-شعراء
آیه 67-64
وَأَزْلَفْنَا ثَمَّ الْآخَرِین *
وَأَنْجَیْنَا مُوسَى وَمَنْ مَعَهُ أَجْمَعِینَ *
ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِین*
إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَةً وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِین*
چرا فرعون با دیدن عظمت معجزه باز خطر ورود به دریا را به دنبال حضرت موسی ع و قومش به جان خرید؟
این گونه اشتباهات بزرگ به هر توجیهی که باشد،
در مقاطع حساس و سرنوشت ساز درگیری دو جناح حق و باطل،
همیشه از سوی سران حزب شیطان سبب شکست آنان شده است.
سبب اصلی این گونه تصمیمات اشتباه دست برتر داشتن حزب الله و
تبعی بودن اقدامات حزب شیطان در این خصوص است.
در این موارد حزب شیطان معمولاً بر سر دوراهی ای گرفتار می آید که هر دو سوی آن شکست است.
مثل داستان امروز سوریه ، یمن ...
نکته دیگری که در داستان هلاکت فرعون و گذشتن بنی اسرائیل از دریا قابل تأمل است این است که
علیرغم خالی شدن مصر از فرعونیان و امکان بازگشت بنی اسراییل به آنجا و
در دست گرفتن قدرت، این اتفاق نمی افتد و
این قوم به رهبری موسی ع حرکت خود را به سمت فلسطین ادامه می دهد،یعنی هدف اصلی مأموریت
این پیامبر بزرگ الهی حرکت دادن آنان به سوی سرزمین موعودو تاسیس تمدنی جدید بوده است...
#تاملی-در-قرآن-کریم
#سوره-مبارکه-شعراء
در نگاه کلی به سوره شعراء ،
سرگذشت مردم و حاکمان مختلف سرزمین ها را می بینیم همراه با پیامبرانی که
برای اصلاح مردم درزمان و موقعیت های مختلف ظهور می کنند .
دراین سوره از هرآنچه که جامعه را به فساد می کشاندبصورت حکایت وقصص بطور خلاصه بیان شده است .
تا عاقبت آنهایی که در موهوم پرستی بسر می بردندو آنانی که ظلم و ستم می کردند و
مردمی که به دنبال رهبران ستمگر خود بودندوآنانی که راه درست را تشخیص نمی دادندرا نشان دهد،
ابتدا از سرزمین مصر شروع می کند، سرزمین فراعنه و حاکمیت زور و فریب و موسی که
رسالت دارد تا تمدنی جدید بر اساس وحی در سرزمین موعود ایجاد کند....و
فرعون که شایدبه رسالت موسی باور داشت اما نهاد قدرت و ثروت و امکاناتی که
در دست فرعون و ملاء اش بود مانع بود در پذیرفتن حق !
وعاقبت امت موسی را که ازرود نیل می گذرند و فرعونیان را که غرق می شوند ،
هلاک فرعونیان آیت بزرگی است برای عبرت مردم .
اما "وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِین"َ
اکثر مردم ایمان نمی آورند یا باور نمی کنندیا اهمیتی به این موارد نمی دهند.
(آیه 67 )
واز حضرت ابراهیم با عنوان «نبأ» (خبر مهم، واقعه شگفتآور) ذکر می کند:
«و اتل علیهم نبأ ابراهیم»
وهر چند رسالت هر یک از پیامبران به جای خود خبری عظیم و شگفتآور بوده است،
اما در این سوره منحصراً این مورد را «نبأ» می نامد!
در مورد حضرت موسی فرمود:
و اذ نادى ربک موسى...
اما در مورد حضرت ابراهیم ،پاى مردم معاصررانیز به میان کشیده و مى فرماید:
داستان ابراهیم را براى اینان بخوان،
چرا ؟
حضرت ابراهیم بت شکن و نماد مبارزه با
بت پرستی و ستاره پرستی و ماه پرستی و ...انواع پرستش های غیر خدائی است،
ضرورت شناخت و معرفت بت های گوناگون (اصنام =صنم ها) امروزه روز چیست؟
بت ها نماد قدرت پرستی های متفاوت بودند.
بت پرستی تنها از آن بابت که انسان خدای یگانه را نمی پرستد مذموم نیست،
بلکه بخاطر این مطرود است که
جامعه بت پرست یک جامعه گسسته از هم ،طبقاتی،با تفکرات موهوم و پر از فساد است .
جامعه ای که در آن پول پرستی ، قدرت پرستی ، مقام پرستی،شهوت پرستی رواج دارد ؛
فرقی نمی کند که خدارا بپرستند یا بت را .
مردم این جامعه،دارای هر اعتقادی باشند روش های غیر توحیدی را در پیش گرفته اند.
تلاش انبیاء برای گسترش و نشرنگاه توحیدی و یگانه پرستی است.
تلاش برای توحید، آوردن صرف نگاه انسان از بت کده ها به آسمان یگانه پرستی نیست ،
بلکه اعتقادبه توحید،همراه با مبارزه علیه فکروفرهنگ موهوم پرستی،زندگی طبقاتی ،زروزور پرستی بوده است .
بت پرستی ، پرستش موهومات است...
درسوره شعراء که بخش عمده آن (۸۰ درصد) به داستان هفت تن از پیامبران بزرگ الهی اختصاص دارد،
اشاراتی به زوایائی دیگر ازسیر وسلوک حضرت ابراهیم دارد،
«تکذیب رسولان» درطول تاریخ و تأکیدآنان برتوحیدونقش«ربّ العالمین»بیش از هرموضوعی درسوره جلوه دارد.
در این سوره ۱۱ بار جمله «رب العالمین» تکرار شده است که
در هیچ سوره ای بیش از ۴ بار چنین کلامی بکار نرفته است.
درسوره نه تنها درمجادله و مخاصمه فرعون باحضرت موسی مسئله اصلی تکذیب« رب العالمین» است،
بلکه ساحران نیز انقلاب روحی خود را با ایمان به «رب العالمین» آشکار می سازند.
با شرح مجاهدتهای حضرت موسی و حضرت ابراهیم در راه تبیین توحید از طریق شناخت «رب العالمین» در
سوره به توصیف تلاش های انبیاء نخستین در ادوار پنجگانه برای هدایت مردم به «رب العالمین» می پردازد.
آیات مربوط به ابراهیم از دو قسمت تشکیل شده است:
۱ – قسمت سلبی (نفی و انکار) که از ۷ آیه تشکیل شده و
تماماً در رد بُتپرستی و اعتقادات انحرافی پدر و قومش میباشد.
۲ – قسمت ایجابی(تصدیق و اثبات)که با حجمی دوبرابرقسمت قبل دراحتجاج با منکرین «ربّ العالمین» است،
زمینههای متعدد ربوبیّت الهی را در حالات مختلف زندگی خویش نشان میدهد و
برخلاف ناباوران که از اصنام و الهه دروغین درخواست میکردند، دعاهای بلیغ و عمیقی به
درگاه «ربّ العالمین» عرضه میدارد و مراتب کامل «تصدیق» خویش را نسبت به پروردگار اعلام مینماید.
حضرت ابراهیم پس از ذکر نام «ربّ العالمین» در برابر منکرین،
ابتدا با ۴ بار تکرار «الذی»ربوبیّت او را در مراحل سه گانه:
۱ – گذشته :آفرینش، هدایت غریزی و فطری و عقلی
۲ – حال :رزق و روزی (خوردن و آشامیدن)، شفای بیماران
۳ – آینده :مرگ و حیات مجدد (در روز بعثت)، غفران خطاها در روز جزا
که از ۷ مورد تشکیل شده بیان میکند آنگاه دعاهای بلند خویش را (که مشتمل ۶ قسمت استعرضه میدارد.
آیات ذیل ترتیب مورد نظر را نشان میدهد:
الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ
وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ
وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ
وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ
وَالَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ
رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ
وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ
وَاجْعَلْنِی مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ
وَاغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّالِّینَ
وَلَا تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ یَوْمَ لَا یَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ
داستان مناظرهی حضرت ابراهیم با عمو و قومش ، با عبارت «واتل علیهم» آغاز میشود و
خداوند متعال آن را به عنوان خبر مهم و عظیم بیان میکند و عظمت آن را با اسلوب حوار عینی میکند.
حضرت ابراهیم گفتگوی خود را در حد تفکر و تعقل آن مردم و با استفهام «ماتعبدون» آغاز میکند.
ادات استفهام «ما» برای اشیاء به کار میرود و آن حضرت مقام و منزلت خدایان آنها را
در حد یک «شیء معمولی» پائین آورده است آنها را با ذلت و پستی تحقیر کرده است.
«و از این طریق اراده کرده است که چشمان قوم را با بصیرتشان و حواسشان شریک سازد.»
و قوم پاسخ میدهند: «قَالُوا نَعْبُدُ أَصْنَاماً فَنَظَلُّ لَهَا عَاکِفِینَ»ما بتهایی را میپرستیم و به آن پایبندیم،
واژه «اصناما» نکره ذکر شده است و نکره از ارزش و احترام میکاهد و این خود دلالت بر آن دارد که
مشرکان خود نیز در اعماق وجودشان حقارت خدایان خود را باور دارند....
پس از آفرینش لازمهی خلقت، هدایت است و
برای ادامه حیات او را اطعام میدهد و
سیرابش میگرداند و
در جریان زندگی هر گاه مریض شود شفایش میدهد و پس از اتمام زندگی و به اتمام رسیدن عمر،
او را میمیراند و در روز قیامت دوباره زنده میگرداند.
در این آیات سیر تناوبی خلقت تا زندگی دوباره به تصویر کشیده شده است.
خداوند به محض خلقت، هدایت میکند و ارتباط آن با حرف «فاء» نشان داده شده است و
به دنبال هدایت، انسان به طعام و آب نیاز دارد و هر دوی اینها با هم مورد نیاز انسان میشود و
آن را با حرف ربط «واو» بیان کرده است اما زندگی دوباره چون مدتی پس از مرگ اتفاق میافتد و
این فاصله طولانی است، آن را با حرف ربط «ثم» ذکر کرده است.
در ادامه زندگی انسان مریض میشود و خداوند او را شفا میبخشد و مریض شدن از خود انسان است,
ولی شفا از سوی خداست و آن را با فعل «مرضت» و «یشفین» ذکر کرده است چرا که
مَا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ مَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ ..
تاملی-در-قرآن-کریم
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات 84-83
رَبِّ هَبْ لِی حُکْمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِین
وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِین
رب" هب" لی حکما و ألحقنی بالصالحین
همه نعمت های الهی هبه است و این چنین نیست که کسی مستحق چیزی باشدو بگوید
من برای آن زحمت کشیده ام. هر آن چه که خدای متعال اعطا می کند نعمت ابتدایی اوست.
در آیه شریفه حضرت ابراهیم ع درخواست حکم دارد ،
«حُکم» و «حکمت» از یک ریشه اند اما حکم مفهومی برتر دارد؛
یعنی آگاهی همراه با آمادگی برای اجرا؛ به تعبیر دیگر، یعنی طلب ادراک وعلم صحیح و اراده صالح.
یعنی ابراهیم (ع) شناخت عمیق وصحیح همراه با حاکمیت تقاضا می کردکه زیربنای هربرنامه ی صحیح است.
و الحاق به صالحین را،
" عمل صالح داشتن"
با "صالح بودن"متفاوت است.
انسانی که در مرز عملوا الصالحات است ممکن است ذاتش عوض شود ،
ولی اگرذات کسی صالح شدوعمل صالح جزءگوهر وجود اوشدوغیراز عمل صالح چیزی از اوصادرنشد.میشود"صالح"...
والحقنی بالصالحین
چرا حضرت ابراهیم ع با آن که پیامبری حکیم و شایسته است،
بازهم از خدا درخواست حکم و ملحق شدن به شایستگان را می کند؟
چون حکمت و شایستگی دارای مراتبی است که ابراهیم برخی مراتب آن را داشت،
ولی درجات عالی آن را از خدا تقاضا می کرد؛ یعنی می خواست به مرتبه ی عالی حکمت نظری و عملی برسد و
از این کمالات نلغزد؛ مثل اهدنا الصراط المستقیم... که
مومنین و اولیا و معصومین هر روز بارها از خدا تقاضای راه مستقیم و دوام آن را می کنند، با آن که
در این راه قرار دارند. صالح نیز مراتبی دارد ومنظور از صالح در این روایات مراتب اعلای آن است.
"إنه فی الآخرة لمن الصالحین" سه بار در قرآن تکرار شده است،
از دعای حضرت ابراهیم (و ألحقنی بالصالحین) معلوم می شود پیشگامان صالحی هستند که
حضرت ملحق شدن به ایشان را از خدای متعال در خواست می کند.
بنابر روایات،مراد از صالحین اهل بیت ع هستند که حضرت ابراهیم ع در آخرت به ولایت ایشان وارد می شود.
" واجعل لی لسان صدق فی الآخرین"
حضرت ابراهیم ع دعا می کندکه
لسان صدقی در آخرین داشته باشد !؟
یعنی اعقاب و نسل های آینده حرف او را بزنند و فکر او را بگویند و دین و مرامش را زنده کنند.
یعنی حضرت ابراهیم ع می خواهد بقیة الله باشد...
بقیة الله بودن از بهترین برکاتی است که انبیاء آن را طلب می کردند.
همه انبیاء و ائمه علیهم السلام بقیة الله هستند.
منتهی آن که در قله است و جهان را اداره می کند وجود مبارک حضرت حجت علیه السلام است...
والحقنی بالصالحین
چرا حضرت ابراهیم ع با آن که پیامبری حکیم و شایسته است،
بازهم از خدا درخواست حکم و ملحق شدن به شایستگان را می کند؟
چون حکمت و شایستگی دارای مراتبی است که ابراهیم برخی مراتب آن را داشت،
ولی درجات عالی آن را از خدا تقاضا می کرد؛یعنی می خواست به مرتبه ی عالی حکمت نظری وعملی برسد و
از این کمالات نلغزد؛ مثل اهدنا الصراط المستقیم... که
مومنین و اولیا و معصومین هر روز بارها از خدا تقاضای راه مستقیم و دوام آن را می کنند،
با آن که در این راه قرار دارند. صالح نیز مراتبی دارد ومنظور از صالح در این روایات مراتب اعلای آن است.
"إنه فی الآخرة لمن الصالحین" سه بار در قرآن تکرار شده است،
از دعای حضرت ابراهیم (و ألحقنی بالصالحین) معلوم می شود پیشگامان صالحی هستند که
حضرت ملحق شدن به ایشان را از خدای متعال در خواست می کند.
بنابر روایات،مراد از صالحین اهل بیت ع هستند که حضرت ابراهیم ع در آخرت به ولایت ایشان وارد می شود.
" واجعل لی لسان صدق فی الآخرین"
حضرت ابراهیم ع دعا می کندکه
لسان صدقی در آخرین داشته باشد !؟
یعنی اعقاب و نسل های آینده حرف او را بزنند و فکر او را بگویند و دین و مرامش را زنده کنند.
یعنی حضرت ابراهیم ع می خواهد بقیة الله باشد...
بقیة الله بودن از بهترین برکاتی است که انبیاء آن را طلب می کردند.
همه انبیاء و ائمه علیهم السلام بقیة الله هستند.
منتهی آن که در قله است و جهان را اداره می کند وجود مبارک حضرت حجت علیه السلام است...
و دعای بعدی حضرت مبین این نکته است:
"و اجعلنی من ورثة جنة النعیم"
مرحوم علامه طباطبایی ،بیان لطیفی دارند که می فرمایند:
نعمت گاهی مقید یا مضاف است ،
مثل نعمت ارض وشمس و...
و گاهی مطلق است.
نعمت در قرآن عند الاطلاق نعمت ولایت است.
در این آیه هم مراد از نعیم، نعمت ولایت است...
آیت الله حسن زاده آملی:
انسان قرآنی باشید ،
بیهوده نگوییدو بیهوده نشنوید،
چون
"لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ "
یعنی هر چه میگویید و
میشنوید
آن را مس میکنید...
سوره -مبارکه-شعراء
آیه 89
إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ
قرآن می فرماید:
گاهی قلب غلیظ و سختتر از سنگ میشود:
ثُمَّ قَسَت قُلُوبُکُم مِن بَعدِ ذ'لِکَ فَهِیَ کَالحِجارَةِ اَو اَشَدُّ قَسوَةً
و گاهی قلب مریض میشود:
فی قُلُوبِهِم مَرَضٌ .
وگاه قلب زنگ میزند وتیره میشود:
«کَلاّ بَل رانَ عَلی' قُلوبِهِم»؛
همچنین فرموده که
قلب مُهر زده میشود و دیگرهدایتپذیریاش را از دست میدهد:
خَتَمَ اللهُ عَلی'قُلُوبِهِم
اما گناهان را به قلب نسبت نمیدهد:
وَ لکِن یُؤاخِذُکُم بِما کَسَبَت قُلُوبُکُم
و فرموده:
قلب است که میترسد
سَنُلقی فی قُلُوبِ الَّذینَ کَفَرُوا الرُّعبَ .
و می فرماید که
قلب وسیله فهم و درک هدایت است و
ایمان حقیقی و هدایت واقعی با نفوذ ایمان و توحید به قلب تحقق مییابد:
«وَ لَمّا یَدخُلِ الایمانُ فی قُلُوبِکُم»؛
بنابراین خداوند قلب را مخزن رأفت، رحمت، اطمینان و سکینه معرفی کرده و آن را
مرتبط با ذات مقدس خداوند می داند؛ ارتباطی عمیق و درونی:
وَ جَعَلنا فی قُلُوبِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ رَأفَةً وَ رَحمَةً
اَلا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ ...
ودراین آیه از قلب سلیم می فرماید که
إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ
یعنی درقیامت چیزی جز قلب سلیم به کار نمیآید؛
«سَلیم» از ماده «سَلم» ب ه معنای سلامت و سالمبودن از بیماری و انحراف و کجی ،
قلب سلیم قلبی است که
آینه تمام نمای رخ جمال و جلال الهی باشدو
قلب بیمار، قلبی است که
دیگر آینهای از حقایق هستی نیست و نمیتواند مظاهر الهی را بازتاب دهد؛
امام صادق (ع)می فرمایند:
هر قلبی که در آن شرک و شکی است، سقوط میکند (و بیارزش است .
ودر حدیث دیگری ذیل همین آیه می فرمایند:
"قلب سلیم، قلبی است که از دوستی دنیا در امان مانده باشد،یعنی از حب دنیا خالی باشد"
وبازدر پاسخ سؤالی درباره این آیه فرمودند:
"قلب سلیم، قلبی است که خدا را ملاقات کند در حالی که غیر از او در آن نباشد "...
قلب سلیم قلبی است که جمیع وابستگیهای غیر خدایی را از خود دور ساخته و
کانون توجه و تمرکز خود را در دنیابر خداوند قرار داده است،
همان دعای "الهی هب لی کمال الانقطاع الیک؛ خدایا کمال بریدن و گسستن به سوی خودت را به من عطا فرما "
مساله مهمی که در این جا وجود دارد و قرآن نیز به آن بارها اشاره کرده است این است که
بهشت برای کسی که در دنیا کار خوب انجام میدهد نیست ،
بلکه بهشت برای کسی است که کار خوب و اعمال خود را بتواند حفظ کرده وبه قیامت ببرد.
چون ممکن است انسان کارهای خوب زیادی انجام دهد اما به واسطه برخی غفلتها و سیئات فراوان آنها را از دست بدهد
من جاء بالحسنه
و اتی بقلب السلیم
برخی انسانها با حسنه به قیامت میروند, اما برخی دیگر مانند حضرت ابراهیم (ع) با قلب سلیم میروند...
در این آیه از زبان حضرت ابراهیم ع یک تفاوت اساسی دنیا و آخرت بیان می شود و
آن اینکه بند و بستها و روابط دنیوى در قیامت بى اثر است و جز قلب پاک، هیچ چیز کارایى ندارد،
یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ
#سوره-مبارکه-شعراء
آیه 90
وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِین
کلمه ازلفت از ریشه زَ لَ فَ به معنای نزدیک بودن است .
نزدیکترین محل به مسجد الحرام که سرزمین منا و عرفات است را « مُزدَلَفَه » می گویند .
البته زَ لَ فَ به معنای اشکاری همراه با نزدیک شدن هم می آید .
همچنانکه بَ رَ زَ نیز همین معنا را دارد منتها با این فرق که بَ رَ زَ به معنای نزدیک شدنی است که
خوشایند نیست مانند کلمه مبارزه که از همین ریشه می آید که بالاخره خوشایند ادمی نیست
اما زَ لَ فَ به آشکار شدنی می گویند که همراه با نزدیکی باشد و آن نزدیکی خوشایند باشد
مانند همینجا که می فرماید بهشت به مومنین نزدیک می شود ،
بهشت به مومنین نزدیک می شود...
در اینجا استعاره به کار رفته و بهشت را به موجودی تشبیه کرده که حرکت می کند و نزدیک می شود .
خداوند در آیه 73 سوره زمرمی فرماید:
و سیق الذین اتقوا ربهم الی الجنه
کسانی که از خدا می ترسند"اتقوا ربهم"
یعنی کسانیکه هنوز تقوا مقام و ملکه آنان نشده ،بلکه صفت تقوا فعل آنان است ، به سوی بهشت رانده میشوند؛
چنان که اهل دوزخ به سوی دوزخ رانده میشوند
(زمر، آیه 71)؛
اما در این آیه می فرماید :
بهشت به سوی "متقین" آورده میشود،
نه آنکه اینان به سوی بهشت بروند یا رانده شوند:
وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ...
راستی آنها که خداوند برایشان بهشتش را به پا کرده چه شکلی اند؟
سوالم این نیست که آنجا برایشان چه اتفاقی می افتد ..؟
بلکه الان کجایند؟
همین حالا چه کاره اند؟
#سوره-مبارکه-شعراء
آیه 101
وَلَا صَدِیقٍ حَمِیمٍ
صدیق حمیم یعنی دوست گرم.
به آب جوشان میگویند:
آب حمیم ،
حمام نیز از این ریشه و معنا است،
به انسانی که محبّتش نسبت به دیگری داغ است وگرم میگویند: دوست حمیم.
در آیه 10 سوره مبارکه معارج می فرماید:
"و لایسئل حمیمٌ حمیماً" ؛
حتی دوست گرم و حمیم انسان در آنجا حال انسان را نمیپرسد...
وَلَا صَدِیقٍ حَمِیمٍ
آن روز نیست دوستی حمیم، چرا؟
چون نظام حاکم در قیامت نظام فردی است نه جمعی؛
در عین حال که قیامت یوم الجمع است، یوم الفصل هم هست.
همهٴ هستند ولی هر کدام تک و منقطع از دیگری.
یعنی انسان است و عقیدهٴ او،
انسان است و اخلاق او،
انسان است و اعمال او،
انسان است و آورده های او،
انسان است و گذشتههای او که "یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضراً"...
نه حال وجود دارد ونه آینده، نه در آینده میتواند کاری انجام بدهدو نه در آنروز،
حتی علل و عواملی هم که در اختیارشان بود دیگرنیست، منقطع الارتباطاند.
در دنیا بالاخره انسان میتواند به آسیب دیده کمک برساند
ولو در حدّ یک کمک عاطفی یا اقلا همدردی. اما در قیامت کمک عاطفی هم نیست،
"و لایسئل حمیمٌ حمیماً" ؛
چون
و نرثه ما یقول و یأتینا فرداً ؛
تنها میآید،
هر چه انسان دارد پشت سر میگذارد و تنها میآید...
لقد جئتمونا فرادیٰ کما خلقناکم اوّل مرّة و ترکتم ما حوّلناکم وراء ظهورکم
یعنی همان طوری که وقتی به دنیا میآمدید بدون تعلقات بودید. تک به دنیا آمدید،
هم اکنون هم وقتی که وارد صحنهٴ قیامت شدید، تک وتنها میآیید. وهر چه به شما دادیم،
"وترکتم ما خوّلناکم"؛ "وراء ظهورکم" آن را پشت سر گذاشته ، و تک آمدید...
غربال شدنِ مردم از یکدیگر در غبار فتنه ها...
در انتها ،
کجای این جبهه خواهیم بود...
با ولایت یا بر ولایت...
در جبهه حق یا باطل؟
تاملی-در-قرآن-کریم
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات120-105
حضرت موسی ع بر مردمی فرستاده شد که اسیر و گرفتار بندهای جهل حاکمیت بیرونی بودند .
و حضرت نوح ع بر مردمی فرستاده شد که اسیر و گرفتار بندهای جاهلیت درونی خود بودند ،
قوم نوح قومی هستند که
از یکتا پرستی و تدین
به بت پرستی و شرک
رسیده اند ،
اولین تشریع از سوی خداوندبه قوم حضرت نوح است ،
اما
کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلین ؛
یعنی قوم نوح،
کل پیامبران و اصل پیامبری را تکذیب میکردند،
آنها خالقیت خداوند را قبول داشتند،
اما قبول نمیکردند که خدا واسطهای از میان خودشان به عنوان پیامبر فرستاده باشد،
یکی ازخصوصیات قوم نوح،
و سودگرایی و منفعتگرایی است
که درستى و نادرستى یک عمل را بر مبناى میزان سودمادی یا رفاهى که از آن ناشى مى شود، ارزیابى مىکنند.
این تفکر تا آنجا در میان قوم نوح نفوذ کرده بود که
برای آنها انجام یک عمل بدون درخواست پاداش مادی، غیر معقول بهنظر میآمد.
از این رو حضرت نوح در دعوت خود، بر این امر تاکید دارد که
خواستار دریافت هیچگونه پاداش مادی در ازای دعوت خود نمیباشد:
وَ یا قَوْمِ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مالاً إِنْ أَجرِیَ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ
«و ای قوم من، بر ابلاغ این [رسالت] از شما مالی درخواست نمی کنم،
مزد من جز بر عهده خداوند نیست.
درچاچوب تفکری قوم نوح،
اگر کسی کاری را انجام دهد و در ازای آن پولی نخواهد و سود مادی را نیز بدست نیاورد،
یا دروغگوست و یا دیوانه، و این همان چیزی بودکه به نوح (ع) نسبت می دادند.
پیروان تفکر قوم نوح در مواجهه با دین،
قبل از این که به دنبال کشف حقیقت دین باشند دنبال منفعت هستند.
یعنی پیش از آنکه به دنبال حق و یا باطل بودن آن دین باشند، به دنبال این هستند که
این دین برای آنها چه منفعت دنیوی در پی دارد ...
اگر بر مبنای یک فلسفه کلان الهی زندگی نکنیم
لاجرم مجبور به زندگی بر اساس تعلق دنیا خواهیم بود.
امام حسین (ع) برای همین جریان تفکر است که در کربلا میفرماید:
"إنَّ النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیَا، وَالدِّینُ لَعْقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ،
یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ؛ فَإذَا مُحِّصُوا بِالْبَلآءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ "
مردم بنده و برده دنیا و جلوه های فریبنده آن هستند و دین لقلقه زبانشان است،
تا جایی که گذران زندگی آنها پا برجا باشد، دین را نگهداری می کنند و
زمانی که به بلا آزموده شوند، دین داران قلیل اند.
تفکر قوم نوح در کل تاریخ جریان داشته و خواهد داشت.....
تفکر حاکم بر قوم نوح، در میان مردم آخرالزمان نیز در جریان است،
قوم نوح از نظر اعتقادی وخلق و خوی و ارزشهای اخلاقی،
به شدت به مردم آخرالزمان شبیه اند،
امر خداوند در قبال آنها به گونهای بوده که
در نهایت یک تصفیه اساسی صورت میگیرد و حتی یک نفر کافر در زمین باقی نمیماند،
دقیقا همانند وعدهای که خداوند در مورد آخرالزمان دادهاست....
#تاملی-دز-قرآن-کریم
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات 104-103
سورهی مبارکهی شعراء، گزارشی از مجموعهی چالشهای پیامبران بزرگ را مطرح میفرماید
- دربارهی حضرت نوح، حضرت ابراهیم، حضرت هود، حضرت صالح، حضرت شعیب، حضرت موسی -
مفصل دربارهی چالشهای این پیامبران بزرگ بحث میکند و گزارش الهی و وحی را به گوش مردم میرساند.
و در هر مقطعی که
میخواهد غلبهی جبههی نبوت را بر جبههی کفر بیان بفرماید، میفرماید:
«انّ فی ذلک لایة و ما کان اکثرهم مؤمنین. و انّ ربّک لهو العزیز الرّحیم»؛
یعنی با اینکه طرف مقابل اکثریت داشتند، قدرت دست آنها بود، پول دست آنها بود، سلاح دست آنها بود،
اما جبههی توحید بر آنها پیروز شد؛
این یک آیتی است از آیات الهی، و خدای تو عزیز و رحیم است.
بعد از آنکه قرآن این گزارش را در طول سورهی مبارکهی شعراء هی تکرار میکند، تکرار میکند،
در آخر سوره خطاب به پیغمبر میفرماید: «و توکّل علی العزیز الرّحیم»؛ به این خدای عزیز و رحیم که
تضمین کنندهی غلبهی حق بر باطل است، توکل و تکیه کن.
«الّذی یریک حین تقوم. و تقلّبک فی السّاجدین»؛ او ناظر به حال توست؛
در حال قیام، در حال سجده، در حال عبادت، در حال حرکت، در حال تلاش؛ او حاضر و ناظر است، تو را میبیند؛
«انّه هو السّمیع العلیم».
پس در منطق قرآن، عزت را باید از خداوند طلب کرد.
وقتی که عزت شامل حال یک انسان، یک فرد یا یک جامعه میشود،
مثل یک حصار عمل میکند، مثل یک باروی مستحکم عمل میکند؛
نفوذ در او، محاصرهی او، نابود کردن او برای دشمنان دشوار میشود؛
انسان را از نفوذ و غلبهی دشمن محفوظ نگه میدارد.
آن وقت هرچه این عزت را در لایههای عمیقتر وجود فرد و جامعه مشاهده کنیم،
تأثیرات این نفوذناپذیری بیشتر میشود؛ کار به جائی میرسد که همچنان که
انسان از نفوذ و غلبهی دشمن سیاسی و دشمن اقتصادی محفوظ میماند،
از غلبه و نفوذ دشمن بزرگ و اصلی، یعنی شیطان هم محفوظ باقی میماند.
آن کسانی که عزت ظاهری دارند، این عزت در دل آنها، در درون آنها
در لایههای عمیق وجود آنها نیست؛ لذا در مقابل شیطان بیدفاعند، نفوذپذیرند...
امام خامنه ای
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات 179-163-150-144-131-126
فااتقوالله و اطیعون
یکی از شعارهای مهم انبیاء الهی در قرآن کریم، آیهای است که ۱۱ مرتبه در قرآن تکرار شده است
و بیشترین تکرار آن در سوره مبارکه شعراء است(آیات فوق )
فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطیعُونِ؛
تقوای خدا را داشته باشید و از من اطاعت کنید
آیۀ قرآن دقیقاً میفرماید:
«و اطیعونِ» :
«از من اطاعت کنید»
یعنی پیامبرخدا به اطاعت از خود دعوت می کند!
«فَاتَّقُوا اَللهّ وَ أَطِیعُونِ»
و مرا اطاعت کنید،
حتی نفرمود:
«اتقوا الله و اطیعوه»
چون
اطاعت خدا تنها از طریق حاکمیت رسول محقق میشود.
این «أَطِیعُونِ» است که
تقوای الهی را تحقق میبخشد.
چون
احکام الهی ،حکم های بههمپیوستهای هستند که بهوسیلۀ یک نخ تسبیح به هم وصل شدهاند و
آن نخ تسبیحی که این احکام را به هم وصل میکند همان نظام ولایتی است.
تأثیر تقوا بر فرد نتیجه ای جز تبعیت و اطاعت از ولایت، ندارد.
یعنی رابطه مستقیم است. هر چه تقوا و مراقبت الله بیشتر؛ اطاعت ازولایت بیشترو بالعکس...
#تاملی-در-قرآن کریم
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات 105 تا 191
ورود و خروج مشترک همه کلام های پیامبران این است:
* کُذِّبَت ... أَلْمُرْسَلِینَ
* إِذ قَالَ لَهُم أَخُوهُم ... أَلَا تَتَّقُونَ
* إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمِینٌ
* فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَطِیعُونِ
* وَمَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِینَ
* سخن ویژه هر پیامبر با قوم خود
* عذاب
إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَهِ وَ مَا کَانَ أَکثَرُهُم مُؤْمِنینَ
وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ
محتوای کلامها مشترک است و آنچه فرق دارد و جهت گیری هر کلام را مشخص می سازد،
گفتگوی ویژه انبیای الهی با هر قوم بنابر معصیت قوم است و قانون آفرینش که
اگر قومى شایستگى پذیرفتن نعمتهاى معنوى و مادى خداوندى را نداشته باشند،
آنها را از میان برداشته و دیگران را جایگزین مى کند و در آخر هر حکایت می فرماید
" وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ "
این آیه 9 بار تکرار شده است؛ بعد از داستان هر پیامبری...
هربار پیامبری می آیدو مردم خود را به خدا دعوت میکند؛
وسرانجام دعوت؟
" مَا کَانَ أَکثَرُهُم مُؤْمِنینَ"
«اکثر آن مردم ایمان نیاوردند» ،
آیا پیامبر موفق نشد و شکست خورد؟
"وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ "
بلافاصله هربار این آیه میآید که بر روی عزت و شکستناپذیری خدا تاکید میشود.
یعنی تحلیل از شکست و موفقیت با آنچه ما فکر می کنیم فرق دارد،
یعنی رشد وهستی واقعی هر فردوجامعه و قوم و امت درگره خوردن به" وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ" است که:
کُلُّ عِزٍّ لَیْسَ بِاللَّهِ فَهُوَ ذُل
(هر عزتی که مستند به خدا نباشد ذلت است. مفردات راغب اصفهانی ص564 )
#تاملی-در-قرآن -کریم
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات 140-123
حضرت هود(ع) اولوالعزم نیست، ولی از انبیای شاخص در قرآن است و
حدود هشتاد آیه در قرآن در مورد هود و رسالتش و نتایجش در قرآن کریم ذکر شده است.
نقل است که حدود 760 سال دوران نبوت حضرت هود(ع) بوده است و
اولین نبی که به عربی تکلم میکرد حضرت هود (س)است.
مفسران بر این باورند که
جامعه تمدنی عاد نخستین جامعه ای است که
پس از توفان نوح (ع) تشکیل شده است؛
خصوصیات قوم هود درقرآن که باعث مخالفت جدی آنها با حضرت هود شد:
*تفاخر و تکبرو اشرافیت و مرفهان بی درد
(مؤمنون آیه ۳۱ و ۳۴ )
*بی تقوایی و نادیده گرفتن ارزش های اخلاقی
)اعراف/۶۵ و مؤمنون /۳۱ تا ۳۴۵ و شعراء /۱۲۳ تا ۱۳۲ )
گرفتارفساد اخلاقی و اقتصادی و ملاء
(توبه آیه ۶۸ و ۷۰ )
و استکبار و سرکشی
)هود/ ۵۹ )
*بعد ازطوفان نوح و تطهیرجامعه ،برگشت به روش های غیراخلاقی وخرافی نیاکان
(احقاف/۲۱و۲۳) و واپسگرایی(اعراف آیه ۶۵ تا ۷۰ )
*ظلم و ستم به دیگران و توده های مردم
(هود/ ۸۹ و ۱۰۱...)و ....
دعوت هود بر سه اساس است :
رسالت،
معادو
ربوبیت الهی،
اما اگر قوم هودحتی به یکی از این سه اقرار میکردند،
تمام ارزش گذاریهاو روابط اجتماعی آنها به هم میخورد.
در قرآن مبین می فرمایدکه
عادیان به سبب رشد و شکوفایی تمدن خویش واپسگرایی و ارتجاع را دامن زدند و
به آیین پیش از نوح بازگشتند و از استبصاری که
پس از توفان نوح به دست آورده بودند دست کشیدند و
به بت ها و آیین نیاکان خویش یعنی پرستش آن ها بازگشتند.
وبه علت رفاه وپیشرفت و تمدن خودرا از آموزه های الهی بی نیاز می دیدند و
وقتی در مقابل دعوت هود(ع) قرار گرفتند که به معاد باور داشته باشید نتوانستند،
زیرا باور به معاد یعنی دل کندن از زمین و دل سپردن به آنچه نمی دیدند ،
با نگاه مادی واستکباری که داشتند، چیزی برایشان نمیماند.
و تمام سیستم ارزش گذاری جامعه زیر و رو میشد.
ارزشها در قوم هود
براساس قدرت و ثروت و تفاخربود
ومسیر دهندگان فکری و اجتماعی آنها ملأ بودند،
ملأ کسانی هستند که چشم مردم را پرمی کنند،
همان چهرههای مشهور...
این یکی از خصوصیات قوم عاد است.
و
"فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِیعُونِ "
برایشان ممکن نبود،
چون آن ارزشهایی که پایه ریزی کرده بودند و با آن رشد کرده بودند ،حتی با قبول خدا سازگار نبود.
نمیشد خدا را قبول کنند و ارزشها را هم داشته باشند،
رسالت پیامبری از جنس خودشان برایشان قابل قبول نبود،
"إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ "
چون معاد را انکار می کردند رسولان الهی راهم که به معاد می خواندند را انکار می کردند.
معاد بحث اصلی در قرآن است،
شاید در تمامی جاهایی که قرآن بحث انبیاء را مطرح میکند و
در بسیاری از جاهایی که بحث آسیبها را مطرح میکند،
تنها راه نجات را باور به معاد میداند.
زیرا
به تعبیر امیرالمؤمنین (ع ):
اگر کسی دنیا، آخر نگاهش باشد. تمام روابطی که برقرار میکند به اندازه همینجا است.
اگر کسی حساب هایش براساس حیات دنیا باشد،
حقیقتاً باور به معاد ندارد،
رفتارش رفتار قوم عاد است هر چند گفتارش گفتار قوم عاد نباشد.
رفتار هردو در لایههای پنهانی یکی است...
#تاملی-در-قرآن-کریم
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات159-141
داستان صالح و قومش بسیار زیباست!
به زیبایی حکایت مباهله!
به زیبایی شهادت حضرت علی اصغر!
حضرت صالح دورانی طولانی تبلیغ کرد اما قومش گنگ تر و سنگتر از آن بودند که پیام وحی در دلهایشان نفوذ کند.
پس پیشنهادی به قومش دادکه
من خواسته ای از بت شما طلب کنم، وشما نیز از خدای من طلبی کنید،
اگر بتِ شما توانست درخواست مرا انجام دهد، ازبین شما میروم و اگر نتوانست به خدای من ایمان بیاورید .
....تداعی جریان مباهله است ...
گفتند: پیشنهاد منصفانهای است و ...
روز موعود فرا رسید و حضرت صالح (علیه السلام) در مقابل بت قرار گرفت.
همه در انتظار بودند که حضرت صالح (ع) چه در خواست بزرگ و عجیبی دارند.
اما حضرت صالح (ع) تنها یک سوال از بت پرسید:
نام تو چیست؟
واجابت نشد....
و درخواست آنان:
شتری از دل کوه بیرون بیاید و بلافاصله فرزندی از آن متولد شود و شیرده باشد و ما از شیرآن بنوشیم.
اعمی و بصیر بودن قومی!!!
صالح فرمود:
چیزی خواستید،که برای من خیلی عظیم و ناممکن است
اما«و یهون علی ربی جل و عز» آسان است بر پروردگارم...
وقتی حقیقتی از جهت قدرت نامتناهی است،انجام هیچ چیزی برای او سختتر از چیز دیگر نیست.
اگراین نگاه درکسی باشد، دردعای اونیزاثرخواهد داشت.
امر محقق و کوه شکافته شد.
صدای شکافتن سنگ آنچنان زیاد بود که
"و سمعوا له دویا شدیدا ففزعوا منه "
اینقدر شدید بود که
"و کادوا ان یموتوا منه "
کم بود بمیرند و جان بدهند.
"فانصدع الجبل صدعا کانت تطیر منه عقولهم "
عقلهایشان از اینها پر بکشد. یعنی حالت جنون پیدا کنند.
"ثم اضطرب ذلک الجبل اضطرابا شدیدا "
آن کوه میلرزید وقتی که میخواست شکافته شود.
این اضطراب شدیدکوه فقط برای این نبود که میخواست ناقه خارج شود.
برای این بود که
میخواهد امر الهی را محقق کند و دیده شود....
وقتی معجزه را دیدند،
قالوا: یا صالح ما أسرع ما أجابک ربّک
چقدر خدای تو زود اجابت کرد؟
هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود شاهد بودند،
گفتند:
"نخبرهم بما رأینا و یؤمنون بک "
خبر می دهیم به آنچه دیدیم تا به تو ایمان آورند.
فرجعوا فلم یبلغ السبعون إلیهم،
اما در این فاصله کم که قرار بود ابلاغ کنند،
برگشتند...
علیرغم آن هیبت و شدت معجزه ...
لحظههایی که خدا خودرا مینمایاند،
باید انسان ایمانش را تعمیق کند.
چون کسانی که ایمان آورده اند و همراهی کرده اند ،اینطور نیست که تا آخر بمانند.
چون در ادامه کار میبینند سخت است و با منافعشان سازگار نیست.
وکسی که شاهدمعجزه بودندو شهادت داد، کسی بودکه شتر را کشت؟؟؟!!!
گاهی انقلابیون و کسانی که همراه انبیاء بودندبرمیگردند و
بخاطر اینکه نشان بدهند ما حتماً برگشتیم به" اوج مقابله "دست میزنند،
مثل ابن ملجم...
این است که می فرماید اشقی ...
کشتن شتر حضرت صالح کار یک نفر بود ولی جمع می بندد و می فرماید:
" فعقروها"
امام علی (ع) در خطبه ٢٠١ نهج البلاغه می فرماید:
"...ای مردم، همه افراد جامعه در خشنودی و خشم شریک می باشند، چنان که شتر ماده ثمود را یک نفر دست و پا برید، اما عذاب آن تمام قوم ثمود را گرفت؛ زیرا همگی آن را پسندیدند..."
شهید مطهری می فرمایند:
شهادت حضرت علی .ع. بی شباهت به داستان قوم ثمود نیست.
قاسطین و مارقین و ناکثین دست در دست هم دادند و بخش وسیعی از مردم نیز دنباله روشدند.
تا شقی ترین آنان برانگیخته شد!
عقر (پی کردن شتر) یعنی دست و پای او را بریدن.
از کارایی انداختن!
وچقدر شبیه است حکایت ناقه و اهل بیت(ع )...
تاریخ برای قصه گویی نیست. برای عبرت آموزی است. .
قوم صالح نسبت به جریان ناقه تسلیم شدند )تداعی مباهله )
حجت خدا در بین مردم ادامه و دوام داشت،
بعضی از معجزات لحظه ای است اما بعضی از معجزات دوام دارد،
مثل قرآن، مثل کوثر ...اهل بیت(ع )
واین برایشان سخت بود.
حجت خدا در صحنه بود ...
ناقة الله ...
ناقه را به خدا اضافه کرده است.
مثل بیت الله!
امام حسین(ع) در روز عاشورا ،حضرت علی اصغر را می فرمایدکه
این ناقة الله است.
امام صادق(ع) میفرماید:
وقتی امیرالمؤمنین(ع) را به زور از خانه خارج کردند و برای بیعت بردند،
حضرت فاطمه(س) پشت سر او حرکت کردند و ....
سپس فرمودند :
"فما صالح بأکرم علی الله من أبی " صالح از پدر من نزد خدا کریمتر نبود.
"ولا الناقه بأکرم منی "ناقهی صالح از من نزد خدا گرامیتر نیست.
"ولا الفصیل بأکرم علی الله من ولدی "
بچه شتر از فرزند من که در این راه از دست رفت، گرامیتر نزد خدا نیست.
ناقه در لسان اهلبیت(ع) به عنوان یک نماد عظیم معرفی شده است.
ودر قرآن کریم به عنوان آیه مبصره ...
یعنی حجت و نشانه ای بصیرت زا....
"نبردِ نقشهها" در قرآن
طبق نقشه ی دشمن،قرار نبود باران ببارد و توفان شود؛
قرار نبود آتش، سرد و سلامت شود؛
قرار نبود عصا، دریا را بشکافد؛
قرار نبود پشهای جان نمرود ستمگر را بگیرد؛
قرار نبود زحمت بزرگ کردن موسای نوزاد را خود فرعون برعهده بگیرد…
انتظارنبود طفل درون گهواره، سخن بگوید و از حقانیت مادر، دفاع کند؛
قرار نبود مکه توسط مسلمانان، فتح شود…
قرار نبود یوسف، عزیز مصر شود؛
قرار نبود در لیلةالمبیت،علی ع را در بستر پیامبر ص ببینند؛
قرار نبود چند تار عنکبوت از جان رسول خدا پاسداری کند؛
قرار نبود غدیر باشد...
قرار نبود شنهای صحرا، مأمور خدا شوند؛ قرار نبود خرمشهر آزاد شود...
اصلا قرار نبود انقلاب اسلامی به پیروزی برسد!
طبق نقشه دشمن،
قرار بودکه انقلاب اسلامی سقوط کند!!
قرار بود یعقوب، باور کند که یوسف را گرگ خورد!
قرار بود نام خمینی و خامنه ای درسیاهی تاریخ فراموش شود،
و قاسم سلیمانی هرگز به کربلا و دمشق نرسد!
چقدر نوح مسخره شد و چقدر ابراهیم؟
و چقدر موسی و عیسی و محمدص
لیکن در مصاف تیر سهشعبه و گلوی ۶ ماهه، چه کسی فکر میکرد حرمله، اینهمه ببازد؟
نقشههای همیشه مغلوب!
ما را اما چه جای واهمه، با وجود خداوندی که فقط خدای شنهای صحرای طبس نیست!
نقشه خدا حرف ندارد!
فقط باید خدا را دید!
فرعون، خدا را هرگز ندید!
خدا را مادر موسی دید که نوزاد خود را درون آب انداخت!
و«زینب» چقدر زیبا دید که
ما رأیت الا جمیلا !...
سوره-مبارکه-شعراء
آیات 161،142،124،106
إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ... أَلَا تَتَّقُونَ
درمورد این قومها که با انبیا مقابله و آنهارا تکذیب میکردند، خدای مهربان میفرماید:
أَخُوهُمْ... برادرشان
یعنی همین قومی که تکذیب میکنندرا نسبت برادری به پیغمبر با آنها میدهد!!!
قومی که معاند بودندوفرستاده اش را اذیت میکردند وتکذیب میکردندرا می فرمایدکه برادر شما ؟...
آیات 175،160
عالم، کتاب تکوین خداست و قرآن کتاب تدوین او.
قرآن، آئینه تمام نمای حقایق هستی است.
هر چه در عالم خلقت، رنگ وجود به خود بگیرد می شود "شیء"
و قرآن، "تبیانا لکل شیء" است.
استاد دانشگاهی می فرمودند غرب علم دارد اما شما حکمت دارید! و علم بدون حکمت تباهی است.
شاید برای این است که آنقدر که اخلاقیات در قرآن موضوعیت دارند علوم ندارند.
درست است که قرآن از جنبه علمی، هم برای عرب بادیه نشین دیروز حرف داشته است,
برای گفتن و هم برای بشر امروز هزاره سوم.
اما بعد اعجازآمیز قرآن، آموزه های اخلاقی این کتاب وحیانی است که
به تعبیر علامه طباطبایی، این سبک اخلاقی، در هیچ آئینی مسبوق به سابقه نبوده و نیست.
هر جا در قرآن، سخن از شخصیت یا قومیتی است، پای یک نکته اخلاقی در میان است و
درس آموزی تا مسلمان در مشق های روزگار، بدون سرمشق نماند.
قوم لوط، مردمی بودند که در غایت رفاه و برخورداری زندگی می کردند.
اما محیط اجتماعی جامعه لوط چنان آلوده به منکرات و زشتی ها شده بود که
اصول ارزشی و اخلاقی عقلانی، در نزد آنان به عنوان ضدهنجار تلقی شده و
افراد پاکدامن و پای بند به اصول ارزشی عقلایی از جامعه طرد می شدند.
در آیه 29 سوره عنکبوت به صراحت بیان می کند که "...وَ تَأْتُونَ فی نادیکُمُ الْمُنْکَر.."
«نادی» یعنی مجلس عمومی و به اصطلاح امروز یعنی همان پارتی ها و میهمانی ها...
یعنی حتی باشگاههای منکرات داشتند .
با بهره گیری از گزارش قرآن می توان دریافت که
هرگونه رفتارهای بیرون از عقلانیت و فطرت میتواند زمینه ساز کارهای زشت و بزرگ تری گردد،
به گونه ای که فساد و تباهی فراگیر شودتا حدی که خانواده رسول الله نیز از این اپیدمی آسیب ببیند،
چرا که ارزش ها به ضدارزش و ضدارزش ها به ارزش تبدیل شده و مردم و
مخصوصا نسل های آینده ناتوان از تشخیص حقیقت براساس فطرت میگردند؛
مگر قوم لوط دیوانه بودند که پاکی و پاکیگرایی را جرم میدانستند؟
باطل با توجیه، القاء به ناخود آگاه مخاطب، رفتار نفوذی و... باطل را حق و حق را باطل می نمایاند و
هیچ مردمی بدون توجیه راه باطل را انتخاب نمیکنند.
قوم لوط به حدی رفتارشان برایشان عادی و آنچنان رفتار شنیعشان برایشان توجیه شده بودکه
آن را صحیح و لازم و عمل درست میدانستند.
و پاکیخواهی و پاکی گرایی و اجتناب از فحشای عادت شده را یک بینش نادرست و باطل و
غیر اجتماعی دانسته ومی گفتندکه باید لوط و خانوادهاش را از شهرمان بیرون کنیم زیرا آنان پاکیگرا هستند.
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات 191-176
در جریان پیامبران قبل فرمود:
"اخاهم"
ودر سورهٴ مبارکهٴ «اعراف» و «هود» و سوَر دیگر در مورد حضرت شعیب می فرماید :
"وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً"
ولی اینجا درمورد اصحاب اِیکه،
سخن از برادری حضرت شعیب نیست !
"کَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَیْکَةِ الْمُرْسَلِینَ ٭
إِذْ قَالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ"
چرا؟
أَوْفُوا الْکَیْلَ وَلَا تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ
وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ وَلَا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ
در مطالب گذشته از حکمت عرض شد،
حکمت دو قسم است:
*جهانبینی(حکمت نظری) که
خدایی هست و قیامتی هست و وحی و نبوّتی هست و امامت ....
** جهانداری( حکمت عملی) که
چگونه با مردم رفتار کنید چگونه با خودتان رفتار کنید چگونه با نظام رفتار کنید چگونه با جامعه رفتار کنید ...
این است که در سوره ی اسرا در رابطه با این مطلب می فرماید:
وَأَوْفُوا الْکَیْلَ إِذَا کِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ...
وبعد از چند آیه :
ذلِکَ مِمَّا أَوْحَی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَة
یعنی کاسبی که درالکیل و الوزن امین باشد ،حکیم است،
اگر کسی به دین عمل کرده حکیم است حکمت عملی است .
پاکیِ جامعه هم, طهارت جامعه هم, تقوای جامعه هم حکمت است ،
حکمت عملی ، جامعهای که کمفروشی نکند گرانفروشی نکند جامعه حکیم است ،
حضرت شعیب فرمود:
"أَوْفُوا الْکَیْلَ وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ"
نفرمود "و لا تخسرون"
فرمود:" مِنَ الْمُخْسِرِینَ"
اصلاً جزء مُخسِرین نباشید، خسارت زننده نباشید،
نه به فرد نه به جامعه نه به عالم و نه به خودتان
" وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرِینَ"
"وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ"
با ترازویِ مستقیم وزن کنید، کم ندهید.
وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیَاءَهُمْ
َلاَ تَبْخَسُوا" النَّاس"
نفرمود ولا تبخسوا" المومنین"،
"الناس"
با هر کس که معامله میکنی چه مسلمان چه غیر مسلمان،
أَشْیَاءَهُمْ
در هرچیزی،
وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ... کم فروشى هر صنفى متناسب با خودش مى باشد:
معلم، کارگر، نویسنده، فروشنده، مهندس، دکتر و دیگر مشاغل،
هر کدام متناسب با شغل و تخصص خود اگر تبخسوا کند کم فروش است.
"أَشْیَاءَهُمْ", سخن از خوراکی و پوشاک و...نیست ،هرچیزی و همه چیز را شامل است،
یعنی پیام آن منحصر در تجارت نشده و تمام روابط اجتماعی و حتی بین الملل را زیر گستره خود می گیرد.
بنا بر دستور این آیه هر کس در هر پست و مقام و وظیفه و شغلی که قرار دارد؛
اگر از ادای حقوق افرادی که با او طرف حساب هستند بکاهد و در عمل کم بگذاردو
پیمانه کار را تمام نکند تبخسوا دارد، استادی که دانشجو دارد؛ کارمندی که
ارباب رجوع دارد؛ مغازه داری که مشتری دارد؛ مدیری که کارمند دارد؛ پزشکی که مریض دارد و...
وَاتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالْجِبِلَّةَ الْأَوَّلِین
وَاتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ
در آیه فقط از خالقیّت استفاده شده است نه از خالقیّت و ربوبیّت،
در بحث حضرت ابراهیم در احتجاجاتش فرمود:
رَبَّ الْعَالَمِینَ ٭ الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ ٭ وَالَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ ٭
وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ ٭ وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ
یعنی مصادیق و جزئیات جاری ربوبیّت را می فرماید:
هدایت کند، اطعام کند، صقی کند، شفا مرحمت کند، اماته کند، احیا کند،
فرمود او مرا خلق کرد و در حالات گوناگون هم میپروراند...
جِبلّه یعنی ذویالجبلّه, ذویالجبلّه یعنی ذویالفطره؛ میگویند این وصف جبلّی است.
اگر وصف زودگذر باشد عاریه باشد نمیگویند جبلّی ،
اگر مثل جَبل= کوه باشد و مستحکم و نگهدار و نگهبان حوزه زندگی انسان باشد
به چنین وصفی میگویند: جِبلّی،
به تپهها جبل نمی گویند،
جبل آن است که ریشه در زمین داشته باشد و مانع نوسان و اضطراب زمین باشدو
در دل خود معدن بپروراندودر گذر فصلها و اتفاقات مستحکم باشد...
میفرماید این حرفها در درون انسانها ریشه دارد اینها را من خلق کردم ،
وَاتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ و
ذوی الجبلّة الأوّلین،
یعنی صاحبان جبلّه اولین و حرفِ ما تبیین آنی است که
در درون شماست ما چیزی بیرونی که تحمیل بر شما باشدرا نگفتیم و آن چیزی که
در جبله دنیا تاثیر دارد را گفتیم که بدانید این کار شما در جبله کل عالم تاثیر دارد ،
چه ببینید و چه نتوانید ببینید.
و قوم شعیب چه گفتند؟
گفتند:
بلکه مُسحَّری جادوشدهای, جنزدهای ،
«تسحیر» صیغه مبالغه است تشدید و کثرت را میرساند
مُسحَّر شدیدتر از مسحور است ،
وَمَا أَنتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا،تو هم مثل ما بشری هستی پس چرااز منافع محسوس خود دست بکشیم ...
"وَإِن نَّظُنُّکَ"
این «إن» مخفّف از مثقّله است ،
وَإِن نَّظُنُّکَ لَمِنَ الْکَاذِبِینَ،
می پنداریم ...
آدم غیر توحیدی در وهم و پندار است نه علم و یقین...
#سوره-مبارکه-شعراء
آیات 194-192
وَإِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ الْعَالَمِینَ *
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ *
عَلَى قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِین*
بعد از ذکرنمونه هایی از جوامعی که برای خود تمدنهای بزرگی داشتند ؛
ولی در مسیر الهی این تمدنها ایجاد نشده بودند ویا ازمسیر الهی دور شده بودند،
و بعد از ارسال رسل به سوی "قومشان" و تکذیب فرستادگان و نابودی و هلاکت این اقوام و جوامع،
از نزول قرآن از طرف رب العالمین توسط روح الامین به قلب پیامبر ص می گوید!
آنچه مد نظر این سه آیه است این است که
قرآن کریم،
وحینامهای الهی است
برای هدایت نظری و عملی انسان در همهی عصرها و با ویژگی ابدیت برای تمامی بشریت...
و کاملترین انسان که
سِمت رسالت الهی را دارد،
کتابی را دریافت میکند که
کاملترین کتابها است و همهی پهنه ی زمین و وسعت زمان و گستره ی تاریخ را دربر میگیرد.
دراین نظام جهانی قرآن ،
اصل اول حاکمیت خداوند واحداست،
رب العالمین...
و دومین اصل
ولایت و رهبری که با غیب ارتباط دارد ،
روح الامین به قلب پیامبر نازل کرد!
انبیا محور تکامل تاریخ اجتماعی بشرند، تکامل تاریخ به تکامل ابزار یا روابط اقتصادی نیست.
به تکامل ظهور ولایت است؛ ولایت محور و اساس تکامل تاریخ است و
مناسک آن بر اساس نامه ی سر به مهری است که
نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلى قَلْبِکََ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِین
#سوره-مبارکه-شعراء
آیه 195
بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ
زبان، ظرف ظهور معناست و لازم نیست که از سنخ و جنس معنا بوده و
بنا به جاودانگی و وحدت معنا، غیر قابل تغییر و تعدد باشد.
قرآن وحی است که از ساحت حق بر انسان نازل میشود.:
و النّجم إذا هوى، ما ضلّ صاحبُکُم و ما غوى،
و ما ینطقُ عن الهوى، إن هُو إلّا وحیٌ یُوحى، علّمهُ شدیدُ القوى:
سوگند به اختر [= قرآن] چون فرود میآید، [که] یار شما نه گمراه شده و
نه در نادانى مانده، و از سر هوس سخن نمى گوید،
این سخن به جز وحیى که وحى میشود نیست؛
آن را [فرشته] شدیدالقوى به او فرا آموخت.
(نجم، ۱ـ ۵ )
قرآن میتواند در هر زبانی ظاهر شود؛
اما چرا قرآن اصرار دارد به زبان عربی آشکار شود؟
شدت اصرار قرآن بر ساختار زبانی خود چنان موکّد و مشدّد است که
بدیهیترین نتیجه چیزی جز این نیست که اگر زبان عربی نمیبود، قرآن نازل نمیشد.
در تمامی آیات مربوطه،«عربیت» صفتی دارد و آن «مُبین بودن» است و
آیا این بدان معنا نیست که در مقابل عربی مبین، عربی گنگ و نامبینی نیز وجود داشته است؟
و یا در معنای دقیق تر باید گفت:
قرآن نه به زبان عربی بلکه به عربی مبین (آشکارکننده) ظاهر شده است.
منطقی است اگر بگوییم که
معنا خود ،ساختار ظهور خود را برمیگزیند،
یعنی معنای متعالی و زیبا ، ظرف متعالی و زیبا بر می گزیند و در ساختاری نامتعالی و نازیبا ،
آشکارگی و تابندگی خود را از دست میدهد و آلوده و مشوب میشود.
وبه این معنا بیفزاییم این نکتة کلیدی را که
ظرفیت و قابلیت ساختار نیز در حفظ و اظهار و تبیین معنا بسیار مهم است؛
یعنی نه تنها زبان در اظهار معنا باید استعداد آشکارگی داشته باشد (و این معنای مبین است)،
بلکه باید از ظرفیت و توان لازم نیز برای گنجایش معنا بهرهمند باشد.
اگر بپذیریم که
پیامبراکرم (ص) به عنوان ظرف پذیرش آیات، خداوند خود سینه او را گشاده کرده است
"ألم نشرح لک صدرک "
همین قدرت و استطاعت، برای زبانی که منزل و ظرف این معناست نیز وجود دارد ،
به سخن دیگر
زبان عربی در گنجایش وحی ،
همان استحکام و ظرفیت و قدرتی را دارد که حضرت رسول اکرم(ص) در دریافت وحی.
اگر خداوند متعال ،
زبانی را به عنوان ظرف ظهور برگزیده باشد،
بی شک به آن زبان ظرفیت و قابلیت وسیع نیز بخشیده است.
شاید بتوان گفت:
همان خطابی که خداوند به پیامبر خود در
انشراح صدرش دارد (ألم نشرح لک صدرک) به جان و نهان زبان عربی نیز دارد...
از حضرت امام باقر(ع) روایت شده است که
حضرت در بیان آیۀ بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِین فرمودند :
"یبین الألسن، و لا تبینه الألسن ".
قرآن زبان ها را تبیین می کند و هیچ زبانی قرآن را تبیین نمی کند...
(الکافی 2: 462/ 20 )
#سوره-مبارکه-شعراء
آیه 198
وَ لَوْ نَزَّلْناهُ علی بَعْضِ الْأَعْجَمین
و به فرض که ما آن را بر برخی [= فردی] از عجمها نازل میکردیم،
کلمه «الْأَعْجَمین» از ریشه «عجم» می باشد.
«عُجمه» نقطه مقابل «آشکار بودن» است و
»إعجام» به معنای ابهام است.
عربها چون زبانهای دیگر برایشان ابهام داشته و آنها را درست متوجه نمیشدند،
«عجم» را در مورد هرکس که «عرب» نباشد به کار میبردند و
»عَجَمی» کسی است که منسوب به عجم است (در مقابل «عربی») و
»اعجم» به کسی میگفتند که
در زبانش «عُجمه» و ابهامی وجود داشته یا غیرعرب باشد
(مفردات/549 )
در آیه، نفرمود «لَوْ نَزَّلْناهُ اعجمیاً »
(اگر قرآن را به زبان اعجمی نازل میکردیم ) ،
بلکه فرمود:
"لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمین "
(اگر قرآن را بر فردی اعجمی نازل میکردیم ).
یعنی بعد از اینکه در آیات قبل بر «لسان عربی مبین» قرآن تاکید کرد،
فرض را بر اینکه «زبان قرآن، زبان غیرعربی باشد» قرار نمی دهد،
بلکه بر «غیر عرب بودن شخصی که بر او قرآن نازل میشود» اشاره می فرماید؛
یعنی ظاهرا میخواهد بفرماید که
حتی اگر قرار بود قرآن بر یک غیرعربزبان هم نازل شود، باز هم باید به زبان عربی نازل میشد.
تعبیر «فَقَرَأه» در آیه بعد هم موید همین برداشت است.
یعنی" زبان عربی قرآن" موضوعیت خاصی دارد،
لذا برخلاف سایر کتب آسمانی،که خواندن ترجمه آن به جای متن اصلیاش بسیار عادی است،
در مورد قرآن، اگرچه بر فهم معنای آن تاکید فراوانی شده است،
اما اصرار هست که خود این لفظ به زبان عربی خوانده شود.
امام خمینی(ره) میفرمایند:
"فرزندم! با قرآن این بزرگ کتاب معرفت آشنا شو،
اگرچه با قرائت آن؛
و راهی از آن به سوی محبوب باز کن،
تصوّر نکن که
قرائت بدون معرفت اثری ندارد که
این وسوسه شیطان است.
آخر، این کتاب از طرف محبوب است برای تو و برای همه کس،
و نامه ی محبوبْ ،
محبوب است ،
اگرچه عاشق و محبْ مفاد آن را نداند...
ما اگر در تمام لحظات عمر به شکرانه این که قرآن کتاب ما است به سجده رویم از عهده برنیامدهایم. "
(صحیفه امام خمینی، جلد 16، صفحه 211 )
#سوره -مبارکه -شعراء
آیه 199
فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ ما کانُوا بِهِ مُؤْمِنینَ
[به فرض که ما قرآن را بر فردی از عجمها نازل میکردیم] که [او] آن را بر ایشان میخواند،
بدان [یا: به او] مومن نمیشدند.
درآیه، نفرمود که
عَلَّمَه علیهم
(آن را به آنها تعلیم داد ).
بلکه فرمود:
"قَرَأَهُ عَلَیْهِمْ "
(آن را بر آنها خواند ).
«قرأ» (خواند) در جایی به کار میرود که یک متن معینی وجود داشته باشد و
از آن متن، اصل مطلب برای دیگران خوانده شود.
یعنی تایید و تاکید اینکه قرآن صرفا یک مکاشفه شخص پیامبراکرم(ص) نبوده ،
بلکه این حقیقت با همین الفاظ بر پیامبر اکرم (ص) نازل شده است و
نیزتایید است براینکه:
الفاظ قرآن نقش خاصی دارد به نحوی که
حتی اگر قرار بود قرآن بر یک غیرعربزبان هم نازل شود، باز هم با همین الفاظ نازل میشد.
اگر قرآن صرفا یک محتواهایی بود که پیامبر مکاشفه کرده و
به زبان خودش به مردم ارائه میداد، به کار بردن "قَرَأَهُ =خواندن" بیمعنی بود.
لَوْ نَزَّلْناهُ عَلى بَعْضِ الْأَعْجَمین...ما کانُوا بِهِ مُؤْمِنینَ
چرا فرمود :
ما کانُوا بِهِ مُؤْمِنین
مومن بدان نمیشدند
و نفرمود:
ما آمَنوا به
(بدان ایمان نمیآوردند)؟
«مؤمن» اسم فاعل است و
دلالت بر «ثبوت و استمرار فعل در فاعل» میکند.
یعنی شاید ظاهرا ویا مدتی به آن ایمان میآوردند،
امانه این که واقعا مومن شوند و این ایمان در وجود آنها باقی بماند.
و"شاید" تذکراست که
کسی که به گرایشات ناسیونالیستی- که «نژاد» را بر «حقیقت» ترجیح می دهد-گرفتار است،
ممکن است با دیدن حقیقت، مدتی بدان ایمان آورد (مصداق «آمنوا» شود)،
اما واقعا این ایمان، در وجود وی ثابت و مستقر نمیشود (مصداق «مؤمن» نمیشود) و
با اندک تحریکی، دوباره آن گرایشات سر بلند میکند،
همان واقعهای که در صدر اسلام و بعد از رحلت پیامبر اکرم (ص) بارها و بارها تاریخ اسلام شاهد بود،
(البته بطلانِ گرایشات ملیگرایانه، به معنای کماهمیتی «حب وطن» نیست. (
در"ما کانُوا بِهِ مُؤْمِنینَ"
«به» جار و مجروری است که به لحاظ نحوی، مربوط به «مومنین» است و
علیالقاعده باید بعد از آن میآمد ،
قبل از «مومنین» آمدن آن شاید بدین جهت است که
میخواهد بفرماید:
اینان ممکن است به این قرآن یا آورندهاش، بعد از اینکه آن را به نحوی به گرایشات خود مرتبط کنند،
ایمان بیاورند، اما به خود آن حقیقت، بتنهایی و جدای از گرایشات خود، ایمان نمیآورند.
شاید کسانی که میکوشند برای تشویق برخی ایرانیان به اسلام،
بر ایرانی بودن مادر امام زمان (عج) و اموری از این دست اصرار کنند،
خواسته یا ناخواسته، انحرافی را دامن میزنند که در این آیه تذکر داده شده است.
تاملی-در-قرآن-کریم
#سوره-مبارکه-فرقان
آیه 1
سوره فرقان به سوره نور متصل است و این اتصال نظیر به نظیر است.
پایان سوره نور «أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...» بود و آغاز این سوره «لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »...
واز نظر سیاقی نیز این سوره ادامه سوره نور است،
سوره با اسم مبارک «تبارک» شروع شده است.
سورهای که با «تبارک» شروع بشود آثار فیض و برکت در او ظاهرتر است .
تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ...
یعنی خدایی که فرقان را نازل کرده است یک مبدأ متبارک است یعنی منشأ برکت,
به چیزی که خیرِ کثیر باشد میگویند برکت و چیزی که میماند و فایده دارد،
اگر آب در جایی جمع شود تاعدّهای از آن استفاده کنند می شود برکه...
در اصطلاح قرآنی،
برکت ثبوت خیر الهی است و
برکات، نعمتهای دائمی و خیر ثابت هستند.
چون هر خیری با رشد و فزونی، ثبوت و دوام خود را نیز حفظ میکند.
برکات آسمان به فزونی باران، و برکات زمین به فراوانی گیاه و میوه آن تفسیر شده است.
تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَان
مقصود از فرقان چیست؟
این کتاب؛ حق و باطل، صدق و کذب، خیر و شر،ّحسن و قبیح،
طاعت و عصیان، جهنم و بهشت، تبشیر و انذار را از هم جدا میکند؛
حوزه هر کدام را از دیگری جدا میکند این میشود فرقان...
ذات اقدس الهی همین فرقان را در مرحله پایین و نازل به بندگان صالح عطا میکند که
"إِن تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَل لَکُمْ فُرْقَاناً" نوری به شما عطا میکند که
دیگر مردّد نیستید در شک و تردید و ابهام و اجمال به سر نمیبرید،
خیلیها سالیان متمادی حتی بدون استخاره زندگی میکنند راه برایشان مشخص است در تصمیمگیری در انجام ،
انتخاب راه و بیراه برایشان مشخص است این نعمتی است که
انسان بیتردید زندگی میکند میداند چه چیزی بد است چه چیزی خوب ، چه چیزی خیر است چه چیزی شرّ ؛
چه کار حسن است چه کار قبیح ؛ چه چیزی صدق است چه چیزی کذب ...
فرقان به معنای فرق بین حق و باطل است که
قویتر از کلمه «فرق» است،
این کتاب از آن جهت که
بین عقیدههای حق و باطل، اوصاف خیر و شرّ ،اعمال طاعت و عصیان فرق میگذارد میشود فرقان و
اگر کسی به این کتاب عمل کرد مرزهایش هم مشخص میشود
آن وقت این افرادهم برابر همین فرقان از هم جدا می شوند ...
لِیَمِیزَ اللّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ
...عَلَى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیرًا
عبد و عبادت ...
همه انسانها به گونه ای در طریق این مفهوم عام سیر و صیر می کنند.
همه آدمیان، از مؤمن ترین مردم گرفته تا کافرترین آنها، عابدند!
آنچه بین عبادات فرق می اندازد، «معبود» است،
عده ای انسان یا انسانها را عبادت می کنند،
دسته ای هوای نفس خود را،
گروهی شیطان را و جمعی بتها را.
در این میان کسانی هم هستند که فقط خدای یکتا را می پرستند.
...عَلَى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیرًا
عبد و عبادت ...
همه انسانها به گونه ای در طریق این مفهوم عام سیر و صیر می کنند.
همه آدمیان، از مؤمن ترین مردم گرفته تا کافرترین آنها، عابدند!
آنچه بین عبادات فرق می اندازد، «معبود» است،
عده ای انسان یا انسانها را عبادت می کنند،
دسته ای هوای نفس خود را، گروهی شیطان را و جمعی بتها را.
در این میان کسانی هم هستند که فقط خدای یکتا را می پرستند.
کسی که به مقام عبودیت می رسد به اوج مقامات انسانی نایل شده است ،
در معراج خداوند پیامبر اکرم (ص)را با کلمه عبد توصیف و تکریم می کند.
فخر راضی می گوید:
" عبودیت از رسالت هم بالاتر است زیرا با عبودیت انسان از خلق منصرف شده و به سوی خالق متوجه می شود؛
ولی در رسالت پیامبر از خالق به سوی خلق منصرف می گردد؛
همچنین امورعبد را خداوند اصلاح می کند در حالی که رسول باید امور مردم را اصلاح نماید..."
ما نیز در نماز پیامبر را ابتدا بر عبودیت و سپس بر رسالت توصیف می کنیم.
و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله
تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً
برترین معیار شناخت؛
مبارک بودن ذات پروردگار به وسیله نزول فرقان، یعنى قرآنى که جدا کننده حق از باطل است معرفى شده،
و این نشان مى دهد که برترین خیر و برکت آن است که
انسان وسیله اى براى شناخت- شناخت حق از باطل- در دست داشته باشد!
البته مقام عبودیت و بندگى خالص است که
شایستگى نزول فرقان و پذیرا شدن معیارهاى شناخت حق از باطل را به وجود مى آورد.
#سوره-مبارکه-فرقان
آیه 2
خداوند را که نازل کننده فرقان است، به چهار صفت توصیف مى کند:
الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض
وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً
وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ
وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً...
این مفاهیم کلیدندو باید با کلید راه را باز کرد،
باید رفت دمِ در دل و جان و قفل دل و جان را باز کرد...
معرفت فلسفی وکلامی ، معرفت آفاقی است نه معرفت انفسی ،
گاه آدمی انفسی حرف میزند ولی آفاقی فکر میکند و این معرفت نفس نیست ،
چون مفاهیمی جدا از جان ما هستند، اما اگر مفهوم شدبر جان ما ،
آنگاه معرفت انفسی خواهد بودو اگرآدمی این معنا را با علم حضوری بیابد ،
می بیند به کجا وصل است ...
الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض....
#سوره-مبارکه-نور
آیه 2
...وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیرًا
از نگاه قرآن هر موجودی مخلوق است:
و خدا همه چیز را به مقدار لازم و با هندسه و نظم آفریده است:
وخَلَقَ کُلَّ شیءٍ فَقَدَّرَهُ تَقدیرا
"قدر" عبارت است از هندسه و حد وجودى هر چیز،
روایاتى است که کلمه قدر را به طول و عرض و سایر حدود و خصوصیات طبیعى و جسمانى تفسیر کرده است،
صاحب محاسن از پدرش ابن ابى عمیر از محمد بن اسحاق ،از امام الرضا (ع) آورده، که فرمود:
هیچ حادثه اى رخ نمی دهد مگر آنچه خدا خواسته باشد و اراده کرده باشد، و تقدیر نموده، قضایش را رانده باشد.
عرضه داشتم: پس معناى" خواست" چیست؟
فرمود: ابتداى فعل است.
عرضه داشتم: پس معناى" اراده کرد" چیست؟
فرمود: پایدارى بر همان مشیت و ادامه فعل است.
پرسیدم: پس معناى" تقدیر کرد" کدام است؟
فرمود: یعنى طول و عرض و هندسه آن را معین و اندازه گیرى کرد.
علامه طباطبائی میفرمایند:
معنای این آیه اینست که ما هر چیز را با مصاحبت «قَدَر» خلق کردیم… و «قَدَر» هر چیز عبارت است از
مقدار و حد و هندسهای (یعنی طول و عرض و بقا و فنا آن چیز) که از آن تجاوز نمیکند،
نه از جهت زیادی نه از جهت کمی، و نه از هیچ جهت دیگر … پس هر چیز در خلقتش حدی است محدود، که
ازآن تجاوز نمیکند و درهستیاش صراطی است کشیده شده که ازآن تخطی نمیکندو تنهادرآن راه سلوک میکند.
روایاتی است که کلمه قَدَر را به طول و عرض و سایر حدود و خصوصیات طبیعی و جسمانی تفسیر کردهاند,
مانند: روایتی از حضرت رضا(ع) که فرمود: «قَدَر به معنای هندسه هر چیز یعنی طول و عرض و بقا آن است.
) تفسیر المیزان، به نقل از المحاسن )
در علوم جدید نیز «قَدَر» عبارت است از شناخت قوانین طبیعت،
یا به عبارت دیگرشناخت مشخصات طبیعی (فیزیکی، شیمیایی، بیولوژیکی،مکانیکی، اتمی،ژنتیکی و...)هرشیء.
این معنی درباره تمام اشیای خلق شده در جهان هستی صادق است، اعم از عناصر بسیط یا عناصر مرکب و از
ریزترین اشیای عالم (که اتمها و یا ژنها و سلولها باشد) تا مشخصات و رفتارکرات آسمانی و کهکشانها و غیره،که قرآن کریم همه آنها را «السّموات و الارض و مافیهنّ»می نامد.
تمام قوانین علمی فیزیک و شیمی و بیولوژی و... که
امروزه در دانشگاهها بزرگ دنیا تدریس و در موسسات بزرگ پژوهشی تحقیق و آزمایش میشوند،
چیزی نیست جز شناخت «قوانین مربوط به نظام عالم» که
خداوند هنگام آفرینش هر چیز، آن نظام را در آن چیز جاری ساخته است،
این «قوانین نظام عالم» از دیدگاه علوم جدید همان «قَدَر» در قرآن کریم است...
قرآن کریم می فرماید:
ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ
ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ
هر چه از انواع نیکویی به تو رسد از جانب خداست و هر بدی رسد از خودِ توست .
خوبیها از خداست و بدیها از من ؟
این مساله با بحث اختیار و قضا و قدر چگونه سازگاراست ؟
زمین هم گرد خویش میچرخد و هم گرد خورشید،
بخشی که رو به خورشید است روشن است و نورانی ،
بخشی که رو به خورشید نیست ،تاریک است و شب ...
ما آدمها نیز تا در مسیر مستقیم و رو به خداوند باشیم ،
مثل روز روشنیم و از ذات صمد پروردگار نور می گیریم ...و
هر وقت روبه خداوند نباشیم در ظلمتیم و در شب دنیا...
قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشیرٍ وَ لا نَذیر
فترت یعنی سکون و آرامش وبه فاصله بین دو جنبش و دو نهضت و دو انقلاب هم فترت گفته میشود.
می فرمایدکه محمّد(ص) را توی روزگار فترت فرستادیم.
وقتی فرستادیم که بین ارسال پیامبران فاصله ایجاد شده بود.
فاصلهی بین عیسیمسیح (ع) و محمّد(ص) را مورّخها ششصد سال گفتهاند.
همیشه فکر میکنم چهقدر زمین میتوانسته تشنه باشد و تاریک باشد و غفلتزده باشد,
وقتی که ششصد سال درهای آسمان بسته بوده باشد،
ششصد سال از وحی خبری نبوده،
چه قدرانسان و زمین مضطرمانده است،
انگار خدا، دعا و التجاء و اضطرارِ زمین را بعدِ ششصد سال مستجاب کرده باشد...
#سوره-مبارکه-فرقان
آیه 5
وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِین...
چقدر قرآن در زندگی مسلمانان جاری است؟
بسیاری از مسلمانان قرآن را کتابی قدیمی و چیزی ارزشمند مثل عتیقه تلقی میکنند،
در طاقچه گذاشتن و گردگیری و تقدس دادن...
قرآن برای بسیاری از مسلمانان کتاب زندگی نیست.
چون از آن برای زندگی استفاده نمی شود،فهم حقیقت، تشخیص درست از نادرست،
خودنگهداری از نادرستی و هشیاری وسبک زندگی را از قرآن نمی جوییم و نمی یابیم،
چون در ضمیر ناخودآگاه مان گویی این امور از قرآن برنمی آید،
پس زوایه دید ما برای رسیدن به کارکردهای فوق به سمت و سوی دیگر است.
روز قیامت از پیامبر(ص) پرسیده میشودکه این امت چرا این سرنوشت شوم را پیدا کرده اند ؟
پیامبراکرم (ص)پاسخ میدهند:
یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا
(فرقان۳۰ )
یا رب (صفت رب و تربیتی)به راستی قوم من قرآن را مهجور گرفتند،
عملکرد و کنش ما بیانگر سیستم گرایشی ماست و
سیستم گرایشی ما بیانگر نظام ارزشی ما و نظام ارزشی ما نشانگر باور ماست.
کارآمدی قرآن نیاز به تغییر زاویه دید و باور ما دارد،
قوم نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد صلوات الله علیهما ، عموما متفق القول بوده اند که
آنچه پیامبران آنها آورده اند اساطیر قدماست. کهنه است. امروزی نیست و به کار امروز نمیآید.
فَیَقُولُ: مَا هَذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ.
(احقاف، ۱۷﴾
مشرکین هم همین دید را دارند:
َ هَذَا إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِیرُ الأوَّلِینَ
(انفال، ۳1 )
اهل کتاب هم به پیامبر ایمان نمیآوردند و آن را قدیمی می دانستند:
إِنْ هَذَآ إِلاَّ أَسَاطِیرُ الأَوَّلِینَ
(انعام، ۲۵ )
کفار میگویند اینها را همه پیامبران قبلی هم گفتند:
لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هَذَا مِن قَبْلُ، إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ
)مومنون،۸۳ )
قرآن اگر از طرف مخالفین ۹ بار آورده است که قرآن اساطیر الاولین است،
۲۲ باراز طرف خدا گفته شده است حرف نو ،احسن الحدیث...
چون تا ذهنیت عتیقه بودن انسانها عوض نشود، از قرآن کاری بر نمیآید،
تا ما نپذیریم که قرآن نو است و امروزی است قرآن کارایی پیدا نمیکند.
آنکه قرآن را نازل شده بر وجود امروزی خود می داند از شنیدن آیات آن به خود می لرزد:
اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ... تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ...
(زمر،۲۳ )
تا بنی اسرائیل کتاب خدا را جدید ندیدند تمدن یهود شکل نگرفت.
تا مسیحیت مدرن بودن انجیل را باور نکردند تمدن مسیحی شکل نگرفت و
تا مسلمانانی که از هیچ سابقه تمدنی برخوردار نبودند به این باور نرسیدند که
قرآن جدید است نتوانستند بر همه تمدنهای جهان غلبه کنند وامروز هم ما تا ما
به این باور نرسیم که قرآن حرف نو و جدید است در زندگی ما کاربرد پیدا نخواهد کرد.
وقتی به این باور برسیم نظام ارزشی ما تغییر میکند و
وقتی به این بینش برسیم قرآن ارزش لازم را برای ما پیدا خواهد کرد و
ما گرایش به آن پیدا می کنیم که این قرآن است و اساسی ترین سوالات خود را از او می پرسیم و
در مقابل آن طرح سوال می کنیم و خواهان راه حل از او می شویم :
«ذَلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ،
وَ لَنْ یَنْطِقَ وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ،
أَلَا إِنَّ فِیهِ، عِلْمَ مَا یَأْتِی وَ الْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی،
وَ دَوَاءَ دَائِکُمْ وَ نَظْمَ مَا بَیْنَکُم»
(خطبه ۱۵۸ نهج البلاغه )
و مهجوریت پیامبر اکرم (ص) کمتر از مهجوریت قرآن نیست ،
چه از باب حضور در زندگی روزمره و چه از باب الگو بودن (علیرغم صراحت قرآن)و
حتی درمراسم میلاد و شهادت حضرت ...
منزلت رسول گرامی به حقیقت قرآن است، زیرا هر چه به عنوان آیه تدوینی کتاب اوست،
در وجود مبارک آن پیامبر، به عنوان آیه تکوینی و وجود عینی محقّق شده است.
#سوره-مبارکه-فرقان
آیات 11-4
میفرماید اینها نه جهانبینی درست دارند نه معرفتشناسی کامل ،
لذا راه گُمکردهاند ،
یک انسان راه گُمکرده گاه به چپ میرود گاه به راست،
گاه نفی میکند گاه اثبات ،
گاه میگوید چرا پیامبر مثل ما انسانی است طبیعی و گاه می گوید چرا فوق طبیعی نیست...
حتی در سخنان خود متزلزلند ، استقرار فکری و انسجام عقیدتی ندارند ،
اینها خودشان مشکل دارند در معرفتشناسی ،
اینها" الساعه" را(= قیامت را)منکرند ،
وقتی قیامت مورد انکار قرار گیرد،
اول و آخر زندگی میشود گهواره و گور همین!
إِنْ هِیَ إِلَّا حَیَاتُنَا الدُّنْیَا،
این نظام میشود پوچ...
بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ ...
اصرار آیات قرآن کریم این است که مسئله معاد را برای اینها تبیین کند ،
معاد بحث بسیار جدی قرآن است،
به تعبیر امیرالمؤمنین (ع):
اگر کسی دنیا، آخر نگاهش باشد. تمام روابطی که برقرار میکند به اندازه همینجا است.
مقیاسها و قیاسها اثر گذارند.
اگر کسی حساب هایش براساس حیات دنیا باشد،حقیقتاً باور به معاد ندارد،
شاید در تمامی جاهایی که قرآن بحث انبیاء را مطرح میکند و
در بسیاری از جاهایی که بحث آسیبها را مطرح میکند، تنها راه نجات را باور به معاد میداند.
هرچقدر جامعه و فردی باور به معاد در او قویتر شود تمام معادلات در او تغییرخواهد کرد.
کسی که باور به معاد ندارد تحت سیطره قواعد دنیاست.
اما کسی که آخرت و خدا در او حاکم است،
سنتهای دنیا به عنوان ارزشهای دنیا حاکم بر او نیست.
موسی(ع) در مقابل فرعون،نوح در مقابل قومش،هود(ع) در مقابل قومش میگویند:
«فکیدونی» همه کیدهایتان را جمع کنید و در مقابل من به کار بیاندازید.
چون به خدا باور دارد...
همه اینها درس است برای ما که بازبینی کنیم خودرا،
آیادر معادلهها و ارزش گذاریها نقطه مرکزی ما دنیاست؟
آیا بر اساس قوانین این دنیا روابط را چیده ایم؟ یا بر اساس توحید و معاد...
اگر کتابی بود که عکس اشیا را نشان میداد، آن کتاب، همین قرآن است که
بهشت و جهنم را نشان میدهد،
بااینهمه، ما اینگونه بیتفاوت هستیم و به دنیا دل بستهایم.
ایکاش مابهالتفاوت، چیزی بود که ارزش جدا شدن از حق و پیوستن به باطل را داشت.
دنیا و مقاماتش چه ارزش دارد؟
خدا میداند که صاحبان مقامات معنوی در اوقات خلوت و مناجات چه حالی دارند و
خاموشی فکر، چگونه آنها را در اثر مشاهده انوار الهی میسوزاند، ولو در مدت کوتاه!
(در محضر بهجت، ج۱، ص۱۱)
آیه 14-12
إِذَا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظًا وَزَفِیرًا *
وَإِذَا أُلْقُوا مِنْهَا مَکَانًا ضَیِّقًا مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنَالِکَ ثُبُورًا *
لَا تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُورًا وَاحِدًا وَادْعُوا ثُبُورًا کَثِیرًا*
توصیف عجیبى دارد:
إذا رأتهم من مکان بعید سمعوا لها تغیظا و زفیرا؛
هنگامى که این آتش آنها را از راه دور ببیند چنان به هیجان مى آید که
صداى وحشتناک و خشم آلود او را که با نفس زدن شدید همراه است مى شنوند.
نمی گوید آنان آتش دوزخ را از دور می بینند، بلکه می گوید آتش، آنان را می بیند.
گویی آتش چشم و گوش دارد، چشم به راه آنان دوخته و منتظر این گنهکاران است!
نیازی نیست که آنان به آتش نزدیک شوند تا به هیجان درآید،
بلکه آتش از فاصله ی دور - که براساس برخی روایات، یک ساله راه است - از خشم فریاد می زند.
این آتش سوزان، به «تغیظ» توصیف شده است و آن حالتی است که
انسان، غیظ و خشم خود را با فریاد آشکار می کند.
برای آتش دوزخ، «زفیر» آورده است؛ یعنی شبیه حالتی که انسان، نفس را در سینه فرومی برد.
آن چنان که دنده ها به سوی بالا رانده می شود و حالتی است که انسان بسیارخشمگین می شود.
مجموع این حالت ها نشان می دهد که
جهنم رسیدن این گروه را انتظار می کشدو
از راه دور کفار را میبیندو
اینها هم آثار خشم و غیظ او را احساس میکنند...
اما, چرا بهشتیها که آنها هم در صحنه قیامتاند
این خشم و غیظ را نمی بینند و اصلاً نمیشنوند؟
چون اینها چشم و روح و جان شان نسبت به گناه بسته بود ودرآخرت هم اصلاً جهنم را نمی بینند,
اگر قیامت عصارهٴ کار دنیا و عقاید و اوصاف دنیاباشد که "تُبْلَی السَّرَائِر"،
سریره هر کسی در آنجا روشن می شود، باطن دنیایی هرکس آنجا ظاهر میشود،
تغیظ و زفیر جهنم را بهشتیان نمی بینند،
چون
"قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِم"
چشمانش و روح و جانش به گناه بسته بود و گناه نمی دید و نمی شنید ،
پس وقتی انسانی " یُغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِم" باشد،"لاَ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا" باشد
«لا یریٰ» میشود «لا یَشمّ» میشود «لا یَلمس» میشود,جهنم را اصلاً نمیبیند ...
" وَإِذَا أُلْقُوا مِنْهَا مَکَاناً ضَیِّقاً...مُقَرَّنِینَ"
وَإِذَا أُلْقُوا مِنْهَا (و وقتی که افکنده شونددر آن )
ممکن است انسان بتواند سقوطى را گرچه تقریبى به خیال آورد،
اما عقل محدود انسان نمى تواند فرو افتادن در دوزخ را به روز قیامت تصور و تخیل کند،
زیرا از میان کسى که به درون دوزخ افکنده مى شوند کسانى هستند که
هزار سال سقوط مى کنند تا به جایگاه مقدر خود در آن برسند.
"مَکَاناً ضَیِّقاً...مُقَرَّنِین"
وضعیت هرکس در آن جا نتیجه همان اعمال درونی شان است که ظاهر میشود و شکوفا میشود،
آنها که قیامت را منکر شدند در هر مدار و محوری در فشارند، در دنیا در فشارند،
در حال احتضار در فشارند، در قبر در فشارند ،
در جهنم چه جهنم برزخی چه جهنم کبرا هم در فشارند،
در دنیا که بود دو جدار او را فشار میداد:
یکی حفظ موجود ،
دیگری طلب مفقود,
یعنی اینکه آنچه را داشت نگه دارد وبر آن بیفزایدکه این حفظ موجود یک فشار است،
و طلب مفقودهم فشار دیگر است،
و شخص بین این دو در فشار است ,
همین دو خطر در حال احتضار او را فشار میدهد همین دو خطر در قبر او را فشار میدهد،میبیند که
این لحد قبر بسته شد و افسانه نیست حق را میبیند با همین وضع هم که
هم دست و پای خود و هم دیگران را بست در قیامت هم مُقرَّنِ مَقرونِ بستهٴ زنجیری جهنم خواهد بود،
"مَکَاناً ضَیِّقا...ً مُقَرَّنِین"
اسرار قیامت پیچیده است اما ظواهر بسیاری از آیات خیلی شفاف و روشن است،
مثل، ما جهنم را میآوریم, "وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ"(سوره فجر)
در روایات ذیل این آیه می فرماید که
عدّهای از فرشتگان با غل و زنجیر جهنم را کشان کشان میآورند...
یعنی این جهنم همان انسان ظالم کافر است،
ویا "وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً"(سوره جن)
ما اسرار جهنم و بهشت را نمیفهمیم، چون عقل راه ندارد اما قرآن شفاف کرده،
صریح می فرماید که جهنم هیزم برای آتش ندارد،
خود ظالم آنجا گُر میگیردو می سوزد، آنچنان که تقاضای مرگ و هلاکت میکند،
اما" لاَ یَمُوتُ فِیهَا وَلاَ یَحْیَی" نه میمیرد که راحت بشود نه حیات طیّب و طاهر نصیبش میشود،
ثُبور یعنی هلاک ،خواهان هلاک است میگوید ای کاش بمیرم" وَادْعُوا ثُبُورا "
و به فرشتههای مسئول جهنم میگوید:
"یَا مَالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّکَ" به خدایت بگو که جان ما را بگیرد ،
جواب می دهند که اینجا جای مرگ نیست واینجا ماندگارید ،
چون آنجا خود مرگ هم مُرده است....
...حَتَّى نَسُوا الذِّکْرَ ...
شما هر چیزی را که "یاد" کنید، به واقع اجازه داده اید که
آن در وجود شما زندگی کند، و شما در وجود آن!
این روند، یک تبادل حیاتی بین ذاکر و مذکور است که با حلقه ی "ذکر" ایجاد می شود.
پس ببینید هر لحظه به یاد چه هستید، به چه می اندیشید، به چه مشغولید،
چه چیز لحظه های عمر شما را می خورد،
پس همان از آنِ شماست و شما از آنِ او! هشیاری کنید و خود را به چیز کم نفروشید،
یادهای بزرگ است که شما را عظمت می بخشد..."اعلی" و "عظیم"،" خالق"،"حی و قیوم و....
با یادی خالصانه است که نورخدا در وجود شماجاری می شود و حوزه ی وجودی آدمی وسعت می یابد و
از محدوده بودنهای دنیوی(دنی) به حیات باقی وصل می شود.
اگریاد خداوند مهربان در وجودت جریان یابد، "ذکر"، دیگر یک گفتن نیست بلکه ارتعاش وجود توست،
نَفَس توست، ضرباهنگ قلب تپنده ی تو، و حضور زنده و با برکت توست...
#سوره-مبارکه-فرقان
آیه 21
وَقَالَ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَاءنَا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیْنَا الْمَلَائِکَةُ أَوْ نَرَی رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّآ کَبِیرآ
مشرکان براى فرار ازسخن حق بهانه هایى را مطرح مى کردند...
چرا پیامبر مثل ما نیاز به غذا دارد؟چرا در بازارها راه مى رود؟
چرا فرشتگان بر ما نازل نمى شوند؟ و یاچرا پروردگارمان را با چشم خود نمى بینیم؟
البته اینها سوالات ساده ای هم نیستند وشبهات امروز هم بر این مبنا است...
این سوالات در حقیقت جنگ نرم علیه سخن حق است،
چون درحقیقت به چالش کشیدن اصل رسالت است که
اگر رسالت مساله ای ملکوتی است چرا پیامبر مثل ماست و
اگر مساله ای ملکی است چرا ما فرشته ها را نبینیم ،چرا رسول ما نباشیم ؟
همان شبهات امروزه پیرامون ولایت راستین و مساله والیان و مدعیان دروغین بین شیعیان...
در این آیه خداوند جواب آنان را با روشنگری می فرماید :
- الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا...
»لقا» به معنای روبه رو و مصادف شدن است،
در باب «مفاعله»، مطاوعه،یعنی موافقت و اقدام دوجانبه نهفته است و
فعل تلاقی و واژه ملاقات در مورد دو چیز و یا دو کسی به کار میرود که
از هم دور بوده و فاصله و جدایی بین آن دو وجود داشته و در مورد دو چیزی که
پیشتر بین آن دو جدایی و فاصله نبوده، به کار نمیرود.
در تعبیرات قرآن درباره لقا و ملاقات با خداوند، کلمه «رب» و یا «الله» به صورت مفعول ذکر شده است و
مشتقات «لقا» یا به صورت اسم فاعل و یا به صورت مصدر به «الله» و یا «رب» و یا ضمایر این دو آمده است.
می فرماید : اینها اصلا به لقای ما امید ندارند ،
چرا؟ چون
إِنَّ الَّذِینَ لَا یَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا وَالَّذِینَ هُمْ عَنْ آیَاتِنَا غَافِلُون
(یونس/۷ )
علامه طباطبایی می فرمایند:
«به زندگی دنیا رضایت داده و بدان اطمینان کردهاند» تفسیر جمله ی «امیدی به دیدار ما ندارند» است.
المیزان
یعنی آنقدر به دنیا چسبیده و مشغول شده اند که ملاقات خدا را جدی نگرفته اند،
باورشان نمیشود که آدمی را برای لقاءالله آفریدهاند؛
لذا امیدی به لقاء الله ندارندو به زندگی دنیا دلخوش کرده و جاودانگی را در آن میجویند.
همان مساله فراموشی ذکر ...
وَلَکِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَآبَاءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّکْرَ
و غافل شدن از نشانه های الهی...
وَالَّذِینَ هُمْ عَنْ آیَاتِنَا غَافِلُونَ
خداوند همه عالم را نشانه آفرید تا کسی که مومن است با این علائم و نشانهها، راه را بیابد (جاثیه/3 ).
ولی کسی که این نشانهها را جدی نمیگیرد و از آنها غفلت میکند، طبیعی است که هدف و راه و خودرا گم می کند .
و «لا یَرْجُونَ لِقاءَنا »
از مرگ میترسیم. چرا؟ چون آن را پایان کار میبینیم، نه گام نهادن در وادی دیدار یار...
- لَقَدِاسْتَکْبَرُوا فِی أَنفُسِهِم
ْ وَعَتَوْ عُتُوّآ کَبِیرآ
میفرمایدکه این سخنان به علت تکبر و غرورشان است که حق را زیر سوال برده و پذیرای حق نیستند.
"استکبار ", مصدر باب استفعال است به معنای«طلب بزرگی کردن بدون شایستگی »
راغب می گوید:
"کبر از حالات و ویژگیهای روحی انسان است که در دیگر موجودات نیست و
آن، خوش آمدن از خود و در نتیجه خود را برتر و بزرگتر از دیگران دیدن است. "
متکبّر، خود را بزرگتر از دیگران میداند،
ولی «مستکبر» با تظاهر به آن، در پی دست یافتن به بزرگی است.
تکبّر، از حالت نفسانی شخص حکایت میکند که خودبزرگ بین است و
استکبار از رفتار او حکایت میکند که برای رسیدن به بزرگی وتحمیل خود بر دیگران،دست به هر کاری میزند....
علّامه طباطبایی می فرمایند:
مستکبر کسی است که میخواهد به بزرگی دست یابد و در صدد است که
بزرگی خود را به فعلیت برساند و به رخ دیگران بکشد و
متکبّر کسی است که بزرگی را به عنوان یک حالت نفسانی در خود سراغ دارد و برای خود پذیرفته است.
وَعَتَوْ عُتُوّآ کَبِیرآ
عَتَوْ از مترادفهای «استکبار» است،
ومعنای آن: «بیش ازحدتعادل مغرور بودن»و «خیلی مستکبرانه رفتار کردن ».
"بینهایت و بیش از حد استکبار ورزیدن"
»عتا»اگرهمراه حرف اضافه «عن» باشد
معنای «اعراض و تخلف از امر و فرمان» و «گردنکشی در مقابل فرمان و دستور»را دارد.
»عتا» به لحاظ معنا،مترادف «عصی=سرپیچی و گردنکشی از فرامین الهی»است. (ثعالبی و زمخشری )
استکبار اولین نشانه بیگانگی از خدا است و بدترین استکبار همان تکبر از قبول حق است که
سبب انکار و عدم تسلیم و نفی حق می شود که حتی حقائق حسی را نیز منکر شوند تاجاییکه
استکبار حالت و ملکه آنها شده و سخن حق و دلیل و منطقی در آنها نفوذ نمی کند...
#سوره-مبارکه-فرقان
آیه 23
وَقَدِمْنَا إِلَی مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُوراً
در سورهٔ نور آیه ی "مثل الذین کفروا أعمالهم کسراب بقیعه "
تشریح جریان کار کفار بودکه فرمود:
اعمال کسانی که کفر ورزیدند مانند حرکت به دنبال سراب است که وقتی به آن موضع می رسندآبی نمیبینند،
نه اینکه وقتی به آنجا برسند به آنها آب ندهند،بلکه وقتی به آنجا برسند میفهمند که
کارشان هدر بودهو از اول آبی نبوده و خیال و توهم بوده است.
در این سوره نیزمی فرماید:
"و قدمنا إلی ما عملوا من عمل فجعلناه هَباءً مَنثوراً "
ما هر کاری که کفار کردند در آن روز ظهور میکنیم و همه کارهای اینها را مثل هباء منثور میکنیم،
هباء منثورا یعنی ذرات پراکنده شده در هوا،
این ذرات پراکنده شده در هوا حتی آن قدر وزن ندارند که اگر بر چیزی هم نشستند بر آن چیزی بیافزایند یا بکاهند،
حتی وزن در حد جاذب نیز ندارند که خود این ذرات به هم بچسبندو استقرار پیداکنند،
پراکنده،بیوزن و بی جاذبه ...
جعلناه قرار دادیم آن را(ماضی )...
یعنی از اول فانی بوده و هالک ،چون وجه الله نبوده.
کار خیراگر از جان خَیّرنشأت بگیرد،بقا خواهد داشت و اگربر وجه الله نباشد ،لا شیء است خواه کار کافرباشد،
یا کارمشرک به شرک جلی یا مشرک به شرک خفی صادرشود،
چرا هباء منثورا؟ چرا نفرمود هلاک می کنیم؟
بعضی از افراد میزانشان سنگین است "ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ..."
وبعضی "خَفَّتْ مَوَازِینُه "
ومیزان سنگینی و سبکی اعمال چیست ؟ حق!!
چون وزن عبارت از حق است "وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ" و موزون هم از وزن سهمی دارد.
کارهای حق مؤمن چون مطابق با وزن است ،سنگین است، استقرار دارد ،
وکار کافر" فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُورا" است، چون از حق سهمی ندارد.
آن روز که حتی مثقال حساب می شود ،"من یعمل مثقال ذرة خیرا یرهومن یعمل مثقال ذرة شرا یره "
مثقال یعنی چیزی که ثقل دارد ولو به اندازه ثقل یک ذره که حتی این ذره حساب خواهد شد ،
ولی می فرماید که برای کفار وزنی نیست و در قیامت برای آنها ترازویی برپا نمی شود؛
"فلا نقیم لهم یوم القیامة وزنا "(کهف105 )
چون "فحبطت اعمالهم"
چرا؟چون "قدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا"
چیزی ندارد که سنجیده شود، ترازو برای این است که یک حقی را بسنجند،
اما کسی که کارش مانند ذرات پراکنده در هواست " هباء منثورا" وجه و وزن و جذبی ندارد که
اعمال اش سنجیده شود، چه چیزی را بسنجند...
اما کار و فعل حق چیست؟
کار یا فعلی است که روح با انجام آن سیر و سفر معنوی کند ،
از منزل خودخواهی و هواپرستی خارج شده و قدم به منزل اخلاص و صفا گذاشته باشد، یعنی حسن فعلی..
نسبت حسن فعلی به حسن فاعلی، نسبت بدن به روح است و باید در پیکر عملی که
حسن فعلی دارد، حُسن فاعلی دمیده شود تا آن عمل زنده گردد و حیات یابد.
بنابر هباء منثورا شدن عمل کافراز باب بی اثر بودن آن کار است ...
#سوره-مبارکه-فرقان
تا به حال آنچه ازسوره در آیات گذشته مفهوم شد:
*فرقان یکی از اسامی قرآن است ،
فارقیت قرآن یعنی جدا کردن بین هست و نیست و بین شایدها و بایدها و حق و باطل ...
* فرقان بر عبدی خاص نازل می شود ...
یعنی بین معلوم و مجهول, خداوند صراط مستقیمِ معصومی قرار داد تا آدمی راه را گم نکند ،
* اصلِ حرف در سوره مربوط به کفار است:
از آیه چهار به بعد سخن از این است "قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا" و
هر سرفصلی با "وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا" شروع میشود،
و ریشه یابی شبهات الذین کفروا است که
چون منکر معادند این شبهات رادر مورد رسالت دارند...
*" تبارک " رمز و رازهای برکت را در حیات آدمی مطرح می کند ،در واقع برکت را با نذیرارتباط می دهد،
نذیر یعنی کسی که بیدار می کند هوشیاری ایجاد می کند، مثل اینکه برکت در زندگی یعنی هوشیاری ...و
هوشیاری یعنی ذاکر بودن ،یعنی به یاد داشتن موقعیت و و ضعیت فعلی و فراموش نکردن هدف و مقصد ...
گویی خمیر مایه عبد ذکر است....
اما چرا انسان این اصل بدیهی را قبول نمی کند و دنبال شک و شبهه های واهی است ؟
آیات تحلیل می کند که
علت جذب نشدن به هدایت و حق ظلم است که عامل اصلی تغییر ذائقه در آدمی است که
وقتی حق را می بیند سوالات او بیشتر از دریافتش است .
ظلم یعنی در ظلمت بودن که سبب می شود ذهن پر شبهه و نا آرام شود و کشش او به باطل بیشتر از حق باشد .
این در ظلمت بودن را یا خود فرد بر خود ایجاد می کند ویا از طرف افراد ویا جامعه بر او القا می شود ،
یکی از این موارد دوستان هستند "خلیل" یعنی دوستی که
به خلل و حفره ها و نیازهای زندگی و خود فرد وارد باشد و بتواند آنها را پر کند،
خلیل الرحمان یعنی کسی که نیاز خود را از جانب رحمان پر می کند .
ظلم به خود یا به واسطه ی گناه ویا "نقص در کمال"انجام می گیرد ،
ظلم به دیگری نیز بر همین مبناست که یا سبب گناه ویا سبب نقصان در کمال دیگری می شود ،
ظلم سبب تغییر ذائقه انسان در قبول حق و رسولان حق و از بین رفتن برکت در زندگی او می شود .
سوره قرآن را به عنوان یک عامل جدا کننده ی زندگی با برکت و بی برکت معرفی می کند .
وقتی پیامبر اکرم ص می فرماید که ان قومی اتخذوا هذا القران مهجورا ...
جمله ی عجیبی است ، چون سوره" مکی" است و آیه خبر از جامعه ای می دهد که
همه مسلمانند اما قرآن در سیستم زندگی و سیستم فکری آنها نیست ،
یعنی غدیر...یعنی سقیفه ...یعنی گروهها و افرادامروز...
یعنی این آیه اصلا خود عاشورا است ،
زیرا عاشورا و کربلا به همین علت اتخذوا هذا القران مهجورا به وجود آمد ...
قرآن فرقان است ...جدا کننده است ...زمانی که بر جایی بتابد طیب و خبیث راازهم جدا می کند ...
انسانی که کفر می ورزد ، رابطه خود را با صراط و امام قطع می کند ،
آدمی که خود در حد توان تشخیص غیب و شهود نیست و از امام نیز بهره نمی برد ،
استدلالهای او مبنی بر منطق خلقت نخواهد بود و بهانه هایی هستند برای توجیه و فرار از حق و از مقصد...
یعنی اینها مشکل اصلی شان معاد است ؛معاد را منکرند و
مرگ را پایان راه میدانند نه به راهی معتقدند نه راهنمایی،
ووقتی مقصدی نباشد،قهراً راه هم نیست و راهنما هم موضوعیت ندارد.
در پاسخ شبهات کفار فرمود :
جریان نوح و موسی و هارون را تحلیلکنید اگر اهل تحلیل و تفکر هستید
و
وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَیْنَ ذلِکَ کَثِیراً
چرا عاد و ثمود و اصحاب الرس ؟
مطالعه تاریخ جهان خصوصا" ظهور و سقوط امپراطوریهای بزرگ" تاریخ جهان در سه جریان بیشتر دیده می شود،
سه جریان سیاسی که شاید بتوان گفت در برگیرنده تمام جریانهای سیاسی است که
معمولا" به شکل یکسانی اداره تمدنها را بر عهده گرفته اند و
نظامهای سیاسی معمولا" بر اساس این سه جریان بنا شده است و
نام تمدنها به نحوی به این سه جریان گره خورده است که
در قرآن به نامهای عاد ، ثمود و اصحاب رس اشاره شده است.
با مراجعه به قرآن و نحوه رفتارهای این سه جریان شاید بتوان گفت که در نظام "عاد" ،
نظامی متمرکز یا مرکزگرا حاکم بوده و در نظام ثمود، نظام توزیع گرا یا جمهوری
و در اصحاب رس چندین و شاید تمام نظامهای سیاسی توان بروز و مشارکت در قدرت را داشته اندکه
با توجه به روایات و احادیث باقی مانده از امیرالمومنین (ع) این گروه ها گرد درختی برای پرستش جمع می شدند ...
#سوره-مبارکه-فرقان
آیه 38
وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَیْنَ ذَلِکَ کَثِیرًا
تکرار قوم عاد و ثمود در قرآن بی حکمت نیست و تفکر و تدبر بیشتری طلب می کند.
حلقه اصلی توحید در هر جامعه ای ولی الله است و توحیدی شدن و
توحیدی ماندن هر جامعه ای در عمل به وجود و حضور ولی الله در جامعه بستگی دارد و
هرجامعه ای به غیر ولی الله تکیه کند-هرچند ظاهرا مذهبی دیده شود-نفوذ شیاطین در
ارکان آن ،جامعه را به هلاکت خواهد کشاند.
مفسران بر این باورند که جامعه تمدنی عاد نخستین جامعه ای است که
پس از توفان نوح (ع) تشکیل شده است؛
خصوصیات جامعه عاد درآیات مختلف بنابر لزوم سوره آمده است:
تفاخر و تکبرو اشرافیت و مرفهان بی درد
(مؤمنون آیه ۳۱ و ۳۴ )
ارتجاع و واپسگرایی
(اعراف آیه ۶۵ تا ۷۰ )
بی تقوایی و نادیده گرفتن ارزش های اخلاقی
)اعراف/۶۵ و مؤمنون /۳۱ تا ۳۴۵ و شعراء /۱۲۳ تا ۱۳۲ )
و جامعه ی گرفتار پلیدی و ثروت و ملاء
(توبه آیه ۶۸ و ۷۰ )
و استکبار و سرکشی
(هود/ ۵۹ )
بعد از طوفان نوح و تطهیر جامعه،برگشت به روش های غیراخلاقی وخرافی نیاکان
(احقاف/۲۱و۲۳ )
و ظلم و ستم به دیگران و توده های مردم
(هود/ ۸۹ و ۱۰۱...)و
و تلک عادٌ جحدُوا بآیات ربّهم و عصوا رسله و اتّبعُوا کلّ جبّارٍ عنیدٍ
تبعیت و پیروی از جبار عنید...
جامعه ی عاد از استبصاری که
پس از توفان نوح به دست آورده بودند (عنکبوت/ ۳۸) استفاده درست نکردندو
به بت ها و آیین نیاکان خویش بازگشتند.
وبه علت رفاه وپیشرفت و تمدن خودرا از آموزه های الهی بی نیاز می دیدند و
ووقتی در مقابل دعوت هود(ع) قرار گرفتند که
به معاد باور داشته باشید نتوانستند،
زیرا باور به معاد یعنی دل کندن از زمین و دل سپردن به آنچه نمی دیدند ،
وبا نگاه مادی واستکباری که داشتند، چیزی برایشان نمیماند.
و تمام سیستم ارزش گذاری جامعه شان زیر و رو میشد.
ارزشها درجامعه ی عاد
براساس قدرت و ثروت و تفاخربود،
اگر ارزشها براساس ایمان به خدا باشد، آنها دیگر ارزشی نخواهند داشت!
پس«الَّذِینَ کَفَرُوا» کفر ورزیدند. یعنی آن ارزشهایی را که پایه ریزی کرده بودند و
با آن رشد کرده بودندچون با دعوت رسول خدا سازگار نبود و
نمیشدکه هم دعوت رسول خدا را قبول کنند و هم ارزشها را داشته باشند.
چه چیزدعوت سخت و مشکل بود؟
"وَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ الْآخِرَةِ "
اینها مبدأ را قبول داشتند.اما معاد رانه...
خدا را قبول داشتند، اما خدایی که معادی نداشته باشد!
چون خدای بدون معادبیخطر است.
لذا در طول دوران بشریت، مشرکین خدا را قبول داشتند اما معاد را انکار میکردند.
وچون معاد را انکار می کردند ، رسولان الهی راهم که به معاد می خواندند را انکار می کردند...
انکار معاد بحث بسیار جدی قرآن است، به تعبیر امیرالمؤمنین (ع):
اگر کسی دنیا، آخر نگاهش باشد، تمام روابطی که برقرار میکند به اندازه همینجا است.
اگر کسی حساب هایش براساس حیات دنیا باشد،حقیقتاً باور به معاد ندارد،
رفتارش رفتار قوم عاد است هر چند گفتارش گفتار قوم عاد نباشد. رفتار هردو در لایههای پنهانی یکی است.
اینکه خدا به تکرار جریان جامعه و قوم عادرا مطرح میکند،
شاید به این سبب باشد که جوامع زیادی در تاریخ آیینه و تکرار عاد بودندو
ممکن است رگههایی از این تفکر در جامعه ی امروز ما هم باشد...
قوم ثمود حکومت فردی و استکباری و دیکتاتوری نداشتند،احتمالا توسط گروه ویا احزاب اداره می شده،
از جهت مدنیت در اصطلاح سیاسی توسعه یافته بوده و تمدنی قوی و پیشرفته داشتند،
تعبیر آیات قرآن هم این است که
آنها هم تسلط بر دشت و هم تسلط برکوهها و هم تسلط برآبهای جاری و زیر زمینی داشتند،
قدرت و توانمندی و معماری ویژه در «بُیُوتاً آمِنِین» و "رفاه بالا" ،و باغستانهایی که درختان و
میوهها در هم فرو میرفتند(یعنی شدت آبادی و عمران)و عمرهایی طولانی«وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیها»
(هود/61 ) ....
انحراف ثمود در حکمرانی گروه ممتازه است که خوارکنندگان همه ی ارزش ها و تحقیرکنندگان
همه ی اصول و مبانی حق هستندتا منافع خودشان را حفظ کنند،
در قوم ثمود گروهی (احزاب یا افراد یا طبقه ممتازه )بر امور مختلف جامعه غالب هستند و
مردم را از واقعیتها دور نگه میدارند وطبق معمول منافع آنها در فضاهای غیردینی است،با تحقیر و
استهزای دین و رسول الهی،جایگاه دین را در جامعه تضعیف کرده و حقی برای وجود دین
در جامعه قائل نیستند(حتی نمی توانند قبول کنندکه سهمی هم برای حجت خدا= ناقه الله در جامعه باشد )...
وقتی انسان مستغنی میشود،خودرا بی نیاز از تذکر و هدایت و دین می بیند،
از پیامبر بیّنه می خواهند، آیا بیّنه را برای بصیرت و فهم می خواستند ؟
بیّنه ای می خواهند غیرکلامی و چیزی که ببینند،
شتری از دل کوه بیرون بیاید و بلافاصله فرزندی از آن متولد شود و شیرده باشد و ما از شیرآن بنوشیم!!
در روایت است که صالح نماز خواند( معجزه را با عبودیت خودش گره زد )
هنوز سرش را از سجده بلند نکرده بود که امر محقق شد و کوه شکافته شد.
صدای شکافتن سنگ آنچنان زیاد بود که "و سمعوا له دویا شدیدا ففزعوا منه " اینقدر شدید بود که
"و کادوا ان یموتوا منه "کم بود بمیرند و جان بدهند.
"فانصدع الجبل صدعا کانت تطیر منه عقولهم " عقلهایشان از اینها پر بکشد. یعنی حالت جنون پیدا کنند.
"ثم اضطرب ذلک الجبل اضطرابا شدیدا " آن کوه میلرزید وقتی که میخواست شکافته شود.
این اضطراب شدیدکوه فقط برای این نیست که میخواست ناقه خارج شود.برای این است که
میخواهد امر الهی را محقق کند و دیده شود....
وقتی معجزه را دیدند، "و قالواسحر و کذب" گفتند این کذب و سحر است.
نقل نشده که قوم صالح بعد از این جریان ایمان آورده باشند. اما نسبت به جریان ناقه تسلیم شدند.
ناقه سراسر خیر وبرکت بود، وحجت خدا در بین مردم جریان و دوام داشت.
بعضی از معجزات لحظه ای است, اما بعضی از معجزات دوام دارد، مثل قرآن...
واین برایشان سخت بود. "وَ یا قَوْمِ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَکُمْ آیَةً" (هود/64 )
این" ناقة الله" است.ناقه را به خدا اضافه کرده است. مثل بیت الله!
امام حسین(ع) در روز عاشورا حضرت علی اصغر را به ناقه صالح تشبیه میکند که
این ناقة الله است. امام صادق(ع) میفرماید:
وقتی امیرالمؤمنین(ع) را به زور از خانه خارج کردند و برای بیعت بردند،
حضرت فاطمه(س) پشت سر او حرکت کردند و ....
سپس فرمودند :
"فما صالح بأکرم علی الله من أبی " صالح از پدر من نزد خدا کریمتر نبود.
"ولا الناقه بأکرم منی " ناقهی صالح از من نزد خدا گرامیتر نیست.
"ولا الفصیل بأکرم علی الله من ولدی "
بچه شتر از فرزند من که در این راه از دست رفت، گرامیتر نزد خدا نیست.
ناقه در لسان اهلبیت(ع) به عنوان یک نماد عظیم معرفی شده است.
و در قرآن کریم ناقه را به عنوان آیه مبصره نقل کرده است.
یعنی حجت و نشانه ای بصیرت زا....
اما چرا در مردمی که
" متمدن" و "پیشرفته" و در "رفاه" و" علم" بودند این "آیه مبصره" تاثیر نکرد ؟
وحتی وقتی نشانه های عذاب را دیدند برنگشتند؟
و "اصحاب رس"
اصحاب یعنی دوستان ،یاران،
دوستی، گردآمدن افراد مختلف بدلیل خصلت و خصوصیتی مشترک است ،
خصوصیت مشترک اصحاب رس "رس" میباشد .
در روایتی از حضرت امیرالمومنین (ع) ،در سرگذشت "اصحاب رس"می فرماید که
جامعه ای متشکل از دوازده طایفه یا ملت بودند که درختی را در موسم خاص میپرستیدند.
بنابر روایات این درختی بوده که یافث بن نوح بعد از طوفان نوح کاشته بود و آنها تقدس خاصی
برای آن قائل بودندتا جایی که آن را خدای خود قرار داده و درخت را عبادت وبرای آن قربانی میکردند،
یعنی نماد مذهبی در طول سالیان به هدف تبدیل شده و پرستش شد.
و وقتی خداوند پیامبری را از بنیاسرائیل به سوی آنها فرستاد تا آنها را به توحید دعوت کند؛
رسول و فرستاده خداوند را جهت پرستش درخت قربانی کردند...
اگر هر امتی به دنبال کشف علل فرو ریزی و نابودی امت های سابق باشد می تواند ،
خود را با استفاده از تجربه های گذشتگان حفظ نماید ،
زیرا بر تمام جوامع بشری یک قانون و سنت حکم فرماست و
بر این اساس زمان برای نسل های مختلف و جامعه های گوناگون یکی است.
آیندگان همانند گذشتگانند و در حقیقت تاریخ نوعی تکرار است...