سریره

وَ نَزَعْنا ما فی‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلی‏ سُرُرٍ مُتَقابِلینَ حجر/47

سریره

وَ نَزَعْنا ما فی‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلی‏ سُرُرٍ مُتَقابِلینَ حجر/47

تاملی در سوره مبارکه نمل ـ ۴

 

تاملی در - قرآن کریم

سوره مبارکه -نمل

آیات 44-30

حضرت سلیمان (ع) سه مرحله و آزمون دارد تا بلقیس را از ظاهر به باطن برساند،

* نخستین آزمون ارسال نامه است،ارسال پیام و پیامبر!

این نامه را پرنده ای چون هدهد به سوی بلقیس می برد، وقتی نامه ای از پرنده ای به دست ملکه می رسد

 او می بایست این تفکر را داشته باشد که این نامه را پرنده نمی تواند بنویسد

 بلکه نامه باید از فردی باشد که توانایی نگارش داشته باشد. 

پس اگر از این نامه به نامه نگار برسد، می تواند از ظاهر به باطن برسد.

 از ظاهر آیات به دست می آید که او ازاین ظاهر عبور می کند و نامه را نه به هدهد ،بلکه به نامه نگار  نسبت می دهد؛ 

زیرا اصولا در سخنان ملکه سبا سخن از هدهد نیست بلکه می گوید نامه ای کریم به سوی من انداخته شده است.

 تاکید بر مجهول در القا برای آن است که

 هدهد نمی تواند در این امر نامه نگاری کاره ای باشد بلکه این ظاهر اصلا نقشی در نامه ندارد.

(نمل، آیات ۳۰ و ۳۱)

* دومین آزمون، آوردن عرش و تخت بقلیس از یمن به فلسطین است.

 حضرت سلیمان دستور می دهد که تغییراتی در تخت داده شود تا ظاهر آن تغییر یابد و

 برای ملکه سبا ناشناخته جلوه داده شود.

اما از آن جایی که بدون پرسش تفکر ایجاد نمی شود، لازم است که

 از سوی برخی از همراهان پرسشی مطرح شود تا به عنوان یک معلوم برای حل مجهولی به کار رود و

 زمینه تفکر و تعقل فراهم آید. از این روست یکی از همراهان پرسشی را این گونه مطرح می کند:

 آیا تخت تو این چنین است؟ هدف از این پرسش آن است که آیا ملکه اهل تعقل و تفکر است تا هدایت پذیر باشد یا این گونه نیست.

(نمل، آیات ۳۸ تا ۴۲)

بلقیس با نگاهی به فراست در می یابد که این تخت نمی تواند تخت خودش باشد،

 زیرا تخت عظیم سبا در یمن است و نمی شود آن را به این جا منتقل کرد؛

 زیرا از نظر زمانی اگر بشود انتقال داد به این سرعت نمی توانست انجام گیرد.

 با این همه با توجه به شباهت هایی که در تخت است، 

از ظاهر تخت عبور می کند و به باطن آن نزدیک شده و می فرماید:

کانه هو؛ گویا خودش است.

(نمل، آیه ۴۲)

در این مرحله بلقیس به توانایی و قدرت الهی حضرت سلیمان اشاره کرده و 

تسلیمیت خود و کشورش را به قدرت برتر حضرت سلیمان و کشورش اعتراف و اقرار می کند .

سومین آزمون حضرت سلیمان(ع) برای هدایت ،

 آزمون آبگینه است.

 روی نهر آب با شیشه و آبگینه ، پوشانیده شده به گونه ای که 

هر کسی بخواهد از روی آب بگذرد گمان می کند باید از نهر پر آب بگذرد.

 یعنی فن آوری شیشه برای ملکه سبا که خود دارای تمدن و حکومتی عظیم است، ناشناخته بوده است.

ملکه سبا به گمان آن که نهر آب است، دامن می کشد تا از آب بگذرد و دامن و جامه بلندش تر و خیس نشود.

 اما وقتی حقیقت بر او آشکار می شود،

 در می یابد که گرفتار ظاهری بوده است که حقیقت نداشت؛

زیرا حقیقت شیشه بر او مخفی بود و

 او تنها آب را می دید و

 آبگینه برای او معلوم نبود،

 با آن که آبگینه و شیشه رو بوده ولی او همین حقیقت رویین و آشکار را نمی دید.

 پس آن چنان که گمان می کرد ، هر آن چه ظاهر است واقعا ظاهر نیست و 

هر آن چه باطن است واقعا نمی تواند حقیقت باشد.

پس نباید در دام ظاهر گرفتار شد،

 چون ممکن است بر روی ظاهری یک ظاهر دیگری باشدو یا ممکن است آن چه مخفی است آن حق باشد،

چنانچه قدرت سلیمانی نیز چون شیشه ای است بر روی آب ....

ملکه سبا بلقیس ؛جان غفلت خودرا دریافت و آب را درک کرد و

 به سرعت اقرار به ظلم در حق خود کرده و فرمود: به خداوندی که پروردگار عالمین است اسلام آوردم.

 

 بلقیس نخست تسلیم حکم و حکومت سلیمان شد،

 ولی در نهایت دریافت که باید باخود سلیمان به حکم و حکومت دیگری اسلام آورده و تسلیم آن باشد.

 این گونه است که 

او با عبور از ظواهر و در مرحله نهایی در یک ازمون بسیار سخت تر و دشوار تر توانست از تسلیم به اسلام برسد.

 

در آیات و روایات آمده که

 حقیقت خداوند مانند آبگینه و شیشه است؛

چرا که خداوند آن چنان ظاهر است که دیده نمیشود،

 بلکه آن چه دیده می شود آب است...

 مثل خورشید که نورش چنان ظهور دارد که کم تر دیده می شود:

آفتاب را یک عمر کم تر دیده بودم

از بس که او را در برابر دیده بودم...

 

سوره مبارکه -نمل

آیه 44

و أسلمت مع سلیمان للّه ربّ العالمین.

و همراه با سلیمان، تسلیم خدای رب العالمین هستم.

 

معیت و همراهی با سلیمان چه موضوعیتی دارد که خدای متعال آن را مطرح و بازگو فرموده است؟

 این «معیّت» و همراهی چه معیتی بوده است؟

آیا همراهی با سلیمان، صرفا یک همراهی ظاهری بوده یا مراد، چیزی دیگری است؟

 معیت با مصاحبت تفاوت اساسی دارد.

 در جایی که بخواهند همراهی معنوی را بیان کنند از کلمه «مع» کمک می گیرند و

 در جایی که مراد، همراهی بدنی و ظاهری باشد مصاحبت را به کار می برند.

بلقیس گفت:

 من اسلام آوردم "مع سلیمان " لله  رب العالمین...

 

داستان ایمان و اسلام بلقیس،

پیام زنده ای دارد :

سلیمان(ع) حجّت زنده زمان بلقیس بود و

 اسلام بلقیس در" معیت حجت و ولی الله" بود...

قرآن می فرماید:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّـهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ»

(توبه/119)

 به ما دستور داده شده که در معیت و همراهی صادقین قرار بگیریم.

همان کسانی که در مقام بندگی خدای متعال در مقام صدق هستند و این همراهی مقتضای تقوای الهی است .

همراهی با معصومین علیهم السلام، همراهی در یک سیر و سفر و حرکت است:

«یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ»(انشقاق/6)

آدمی مسیر پر رنجی در پیش رو داردو با عبور از این مسیر به سمت خدای متعال حرکت می کند.

 «إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»(بقره/156)

همراهی و همسفری "در معیت حجت خدا" چه ضرورتی دارد؟

 اولین اثرش این است که حجت خدا هم او را همراهی می کند و دست او را می گیرد و 

مورد شفاعت قرار می دهد و نورانی به نور امام می شود؛

یعنی قوای او معطّر به عطر امام و نورانی به نور امام ع می شود.

 نتیجه این نورانیت این هست که

انسان،

عوالم وجودی خودش را می بیند.

 در درون ما عوالم بسیاری است که تقریباً همه آنها تعطیل اند؛

 مثل بچه هایی که با کامپیوترهای بزرگ بازی کودکانه می کنند، 

و از این دستگاه استفاده دیگری نمی شود؛ اما اگر با امام همراه شویم، 

قوای ما بیدار و احیاء و نورانی به نور امام می شوند.

 و در پرتو نور امام، عوالم وجودی خود را می توان مشاهده کرد.

انسان تا قبل از اینکه به امام برسد، در تاریکی است.

 وقتی به امام رسید و همراه با امام شد، در فضای نور قرار می گیرد که

هم درون خودش نورانی می شود و عوالم وجودی خودش را می تواند ببیند،

 و هم بیرون برای او نورانی می شود.

 اما تا قبل از آن، عالم سراسر تاریک و حجاب است.

به هر طرف نگاه می کند جز حجاب نمی بیند.

در و دیوار و زمین و آسمان و خورشید و ماه و دوست و نظام کیهانی و کهکشان و هرچه می بیند،

 همه حجاب هستند، به درون خودش هم رجوع کند، خودش هم حجاب است،

 این انسان رب العالمین را پیدا نمی کند ...

شاید خودش را پیدا کند،

 ذرات را پیدا کند،

 ولی "رب عالمین" را گم کرده است،

در درون ،

خودش را می بیندو

در بیرون ،مخلوقات دیگررا،

 یعنی هم خودش حجاب خودش می شود و هم عالم حجاب او می شود.

این است که

 بلقیس قبل از اینکه بفرماید:

 اسلمت مع سلیمان للّه رب العالمین.

 می فرماید:

 ربّ إنی ظلمت نفسی...

انسان در تاریکی،  در حیرت و ترس و وحشت است.

 آدمی که  در درون یک نظام کیهانی بزرگِ کور و کری حرکت کند که 

هیچ کجای عالم دیده نمی شود، طبیعی است که دچار ترس و وحشت و حیرت و تنهایی بشود؛

 مگر اینکه انسان در معیت امام و با نور امام حرکت کند...

تعبیر حضرت امام رضا ع از امام :

 «الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَم»

 است؛

یعنی آن خورشیدی که عالم را روشن کرده است،

وقتی این خورشید در درون آدمی طلوع کند؛

به تعبیر امام باقر ع به ابوخالد کابلی،

قلب مومن را روشن می کند و

نور امام در قلب مومن، از خورشید در روزِ روشن نورانی تر است:

 «لَنُورُ الْإِمَامُ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَةِ بِالنَّهَارِ»

 

 اگر کسی به امام رسد،

 از درون نورانی می شود...

 

همراهی و معیت با معصوم ع

 مانند شعاع خورشید به خورشید است که

«إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ‏ الشَّمْسِ‏ بِهَا»

 اتصال روح مومن به روح الهی که وجود مقدس امام علیه السلام است،

 از اتصال شعاع خورشید به خورشید بیشتر است.

در روایات است که

شیعیان ما به طرف ما بر می گردند، مثل شعاع خورشید که به سمت خورشید می گردد...

 

کسی که در معیت حجت زمان خود باشد ،

 گم نمی شود ... 

 

 

امام خامنه ای

در این سوره مبارکه نمل، من تأمل می‌کردم.

ماجرای سلیمان پیامبر علی نبیناوعلیه‌السّلام که در این سوره مقداری از آن ذکر شده، خیلی عجیب است.

 تقریباً همه قضایا، دور همین محور دور می‌زند، سوره با ماجرای موسی شروع می‌شود و به فرعون -که علوّ و استکبار فرعونی را ذکر می‌کند- منتهی می‌شود. یعنی این‌که یک انسان به قدرت و عزت ظاهری خود، آن‌قدر ببالد که دنیایی از او به‌وجود بیاید که از فرعون به‌وجود آمد. بلافاصله وارد قضایای سلیمان و داوود می‌شود: «و لقد اتینا داود و سلیمان علما». خدای متعال، علم و مُلک و قدرت را به این‌ها داد؛ تا جایی که سلیمان به مردمی که در اطرافش بودند، خطاب کرد و گفت: «و اوتینا من کلّ شی‌ء». همه امکاناتی که برای یک قدرت یگانه لازم است، خدای متعال به سلیمان عطا کرده بود. مُلک سلیمانی، حکومت سلیمانی، محصول تلاش چندصد ساله بنی‌اسرائیل است؛ یعنی حق، همان حقی که موسی آن را بر فرعون عرضه کرد. آن کلمه توحیدی که در بنی‌اسرائیل سالیان درازی تعقیب شد، مظهر حکومت این حق و کلمه توحید، حکومت داوود است و بعد از او، حکومت سلیمانِ پیامبر که حکومت عجیبی است.

تمام داستان سلیمان، از اول تا آخر -تقریباً آن مقداری که خدای متعال در این سوره ذکر می‌کند- پیرامون این نکته است که این انسان مقتدرِ عظیم‌الشأنی که نه فقط کلیدهای قدرت مادّی و معمولی و عادی، بلکه کلیدهای قدرت معنوی و همچنین کلیدهای قدرت غیرمعتاد و غیرمعمولی در اختیار او بوده و یک قدرت بی‌نظیر داشته که هیچ‌کسی قبل از سلیمان و بعد از سلیمان به چنین حکومت و قدرتی نرسیده، در اوج این قدرت، این انسان در مقابل پروردگار عالم، خاضع و خاشع است: «نعم العبد إنّه اوّاب». در آیات متعددی از قرآن -چه در سوره نمل، چه در سوره سبا، چه در سوره صاد، چه در سوره بقره- پروردگار عالم از سلیمان اسم آورده و او را به‌عنوان «اوّاب» و بنده‌ای که برای خدا تواضع می‌کند و به خدا برمی‌گردد و همه امور خود را به خدا محول می‌نماید، توصیف می‌کند.

 

سوره-مبارکه-نمل

آیه 42 بلقیس می فرماید:

وَکُنَّا مُسْلِمِین

 یعنی ما قبلاً منقاد بودیم

و آیهٴ 43 :

وَصَدَّهَا مَا کَانَت تَّعْبُدُ مِن دُونِ اللَّهِ

و آیه 44:

وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

معلوم می‌شود در" وَکُنَّا مُسْلِمِین" اسلامِ ایمانی نبوده،

چون می فرماید:

 وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِین ،

نمیگوید که «أسلمت لسلیمان»

وگفته بود که

 "أُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا وَکُنَّا مُسْلِمِین"

 

در حکایت حضرت سلیمان، نکته اصلی اسمای الهی است،

حضرت سلیمان  با اسمای الهی کار میکنند .

هم کتاب تدوین هم کتاب تکوین با اسمای الهی تفسیر میشود.

درکتاب تدوین یعنی قرآن کریم بعد از هر آیه یا قبل از شروع به مطالب آن آیه در صدر آن آیه؛

 بعضی از اسمای حسنای الهی ذکر می‌شودکه آن اسما ضامن مضمون آن آیه است،

 اگر آیه, آیه رحمت و مغفرت باشد پایانش "إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیم"است و مانند آن,

 یا از اسم شروع می‌شود به مسمّا

 یا از مسمّا شروع می‌شود به اسم

یعنی یا در اول آیه اسم الهی است مثل "هُوَ الَّذِی"( از وحدت شروع شده به کثرت)

 ویا از کثرت به وحدت که اول نشانه ها را می فرماید وبعد از آن اسمی از اسمای الهی را ذکر می فرماید.

 هر اسمی از اسمای حُسنا که

 در پایان آیه ای آمده است،

 ضامن محتوا و مضمون خود آن آیه است ،

إِنَّ اللّه هایی که در پایان هر آیه ذکر می‌شود به منزله سند محتوای آن آیه است...

به اسامی که درآخر آیات آورده شده اند، بایددقت کردکه این اسم با متن آیه چه نسبتی دارد.

خواندن اسمای الهی به این معنی است که

 به نور آن اسماء و با نظر به آن‌ها با خدا ارتباط پیدا کنیم تا آن اسماء به قلب انسان تجلی کند و

عملاً انسان به خداوند معرفت لازم را پیدا کند،

 وقتی اسماء الهی بر قلب انسان تجلی کند انسان خدا را خواهد شناخت.

معرفت حقیقی این نیست که

 انسان فقط بداند خدایی هست،

 معرفت حقیقی آن است که

 انسان خدا را پیدا کند.

 اسماء الهی وسیله‌ای برای توجه به خدا هستند ،

یعنی اسماء وسیله‌ی ارتباط خلق با او و مجرای تحقق اراده‌ی الهی در عالم می باشند،

 این است که مهمترین محور تعلیمی قرآن ، تعلیم اسماء الهی است ...

عالَم را اسمای الهی اداره می‌کند و فرشتگان با

 اسمای الهی عالم را به اذن خدا تدبیر می‌کنند ،ملائکه با آگاهی از اسما مدبّرات امرند،

ملائکه شاگردان" انسان کامل"‌اند که

 این انسان کامل در هر عصری به صورت پیغمبری ظهور میکند

 گاه آدم ع است گاه نوح ع است گاه ابراهیم ع است و

 گاه ائمه اطهار(علیهم السلام)...

 اگر معصومین(ع)می فرمایند :

" نحن و اللّه الاسماء الحسنى"

 به خدا سوگند ما اسماء حسناى خدا هستیم،

 اشاره به آن است که پرتو نیرومندى از آن صفات الهى در وجودآنان منعکس شده است...

 

 

 

تاملی در سوره مبارکه نمل ـ ۵

تاملی در-قرآن کریم

سوره مبارکه- نمل

 حضرت صالح به قوم خودش گفت که

 «و لا تستغفرون الله؟؟»

 چر استغفار نمی کنید که خدا شمارا رحمت بکند.

 در شهر 9 گروه بودند که

قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَیِّتَنَّه

به الله قسم می خورند که پیامبر خدارا بکشند!؟

پس الله را می شناسند !

و قبول دارند که به الله قسم می خورند!

چرا فرستاده الله را قبول نمی کنند ؟

در حکایت قوم ثمود، زوایای جدیدی را از ستم مرتبط با استکبار می بینیم.

چنان که از این قصه برمی آید، ستم ثمود در حکمرانی گروهی از تحقیرکنندگان  ارزش ها و اصول و مبانی دینی و الهی پدیدار می شود، در جامعه ای که مردم آن ناآگاهندو این عدم آگاهی غالباً در بافت جامعه ای نمود پیدا می کند که قومی از آن جامعه بر امور مختلف قبیله غالب هستند و طریق آسایش و رفاه دنیوی را در فضاهای محرمات دینی می جویندکه موازین اخلاقی در این جامعه وارونه می شود.

 

انحراف ثمود در حکمرانی گروه ممتازه است که تحقیرکنندگان همه ی ارزشهاو اصول و مبانی حق هستندتا منافع خودشان را حفظ کنند...

در قوم ثمود گروهی (احزاب یا افراد یا طبقه ممتازه )بر امور مختلف جامعه غالب هستند و مردم را از واقعیتها دور نگه میدارند وطبق معمول منافع آنها در فضاهای غیردینی است، چون حجت و ولی خدا را مانع خود می بینند،

با تحقیر و استهزای دین و رسول الهی،جایگاه دین را در جامعه تضعیف کرده و جسارت در مقابله با رسول خدا را تا بدانجا می رسانند که در صدد حذف فیزیکی رسول خدا برمی آیند.

در داستان ثمود

 به یک قدرت مستقر در یک جامعه پرداخته شده که

 اتفاقاً این جامعه نه به جهت این‌که مورچه‌ها را له میکند، بلکه آدم‌ها را له میکند و یک حسی از وحشیگری و شقاوت و ظلم در این نوع حکومت هست(نوع معجزه خواستنشان ، کشتن شتر و بچه شتر ، تصمیم بر کشتن پیامبر خدا و...)

خداوند در آیات ۴۵ و ۴۷ سوره نمل به مساله خود فریفته گی آنان اشاره می کند و در آیات ۷۳ تا ۷۶ سوره اعراف تبیین می کند چگونه در دام روحیه استکباری می افتند و گام به گام در مسیر هبوط و سقوط گام بر می دارند و به سنت استدارج تا مقام نیستی پیش می روند.

و در مسیر سقوط جامعه را به سمت و سویی هدایت می کنند که توده مردم به جایی بهره مندی و تاثیرپذیری از انسان های خوب و دانشمند و صالح ، مسرفان را الگوی خویش قرار دهند.

 این مسرفان کسانی هستند که در همه حوزه های زندگی از اقتصادی گرفته تا اعتقادی از مرزها و حدود عقلانی و عقلایی و شرعی عبور می کنند و پای بند هیچ حد و مرز و قانونی نیستند.(شعراء آیات ۱۴۱ تا ۱۵۸)

در این جامعه ،

توده مردم ، تحت تاثیر نخبگان جامعه که اکنون روحیه استکباری و اسراف و اتراف گرفته و رفتار فسادانگیز آنان را سرمشق زندگی خویش قرا رمی دهند و گام به گام در مسیر فساد و تباهی پیش می روند.

خوشگذرانی و اتراف و اسراف به عنوان هنجارهای پسندیده جایگزین هنجارهای واقعی حق می شودو دیگر نمی توان امید داشت تا این ملت نسبت به حق و دین و عدالت گرایشی داشته باشد و این گونه ظلم گرایی در جامعه نهادینه می شود (نمل آیات ۴۵ تا ۵۲ )

خداوند در آیات زیادی به

 فساد گرایی جامعه ثمود

 (فجر آیات ۹ تا ۱۲)

و کفر گرایی و شرک آنها

( هود ایه ۶۸ و حج آیات ۴۲ و ۴۴ و شعراء آیات ۱۴۱ . ۱۵۸)

و ارتکاب گناه

(فصلت آیه ۱۷ و شمس آیات ۱۱ و ۱۴)

اشاره می کند که به آسانی و آرامی در جامعه خزیده و نهادینه شده است.

این گونه است که از رحمت خداوند دور می شوند و خانه های ایشان با همه استحکام و استواری نمی تواند برای آنان مکان امنیتی از مرگ و عذاب استیصال باشد(نمل آیه ۴۵ و ۵۲) و در نهایت چنان به هلاکت گرفتار می شوند که خانه ها و کاخ های سنگینی آنان خالی از سکنه می شود.

 

تاملی در-قرآن کریم

سوره مبارکه-نمل

آیات 58-45

حلقه اصلی توحید در هر جامعه ای ولی الله است و

 توحیدی شدن و توحیدی ماندن هر جامعه ای در عمل به وجود و حضور "ولی الله" در جامعه بستگی دارد و هرجامعه ای به غیر "ولی الله" تکیه کند-هرچند ظاهرا مذهبی دیده شود-نفوذ شیاطین در ارکان آن ،جامعه را به هلاکت خواهد کشاند.

 

مفسران بر این باورند که

 جامعه تمدنی عاد نخستین جامعه ای است که

پس از توفان نوح (ع) تشکیل شده است؛

 

 خصوصیات جامعه عاد در قرآن:

تفاخر و تکبرو اشرافیت مرفهان بی درد

ارتجاع و واپسگرایی

بی تقوایی و نادیده گرفتن ارزش های اخلاقی

و جامعه ی گرفتار پلیدی و ثروت و ملاء

و استکبار و سرکشی

وبی اهمیت گرفتن و

منزوی ساختن "ولی الله" در جامعه

و پیروی کردن از جبار عنید

(و تلک عادٌ جحدُوا بآیات ربّهم و عصوا رسله و اتّبعُوا کلّ جبّارٍ عنیدٍ)

است.

جامعه ی عاد احتمالا بر اساس دمکراسی پیشرفته ای اداره می شده که نقش مردم در آیات پررنگتر از نقش رهبران فکری و سیاسی جامعه است و شاید هم فساد آنچنان جامعه را دربر گرفته که دیگر نقش مسیر دهندگان فکری جامعه به سوی انحطاط کم رنگ است و مردم خود خواسته به سوی فساد و سقوط می شتابند.

جامعه ی عاد

 به جهت قدرت و ثروت و تفاخر

وبه علت رفاه وپیشرفت و تمدن ،

خودرا از آموزه های الهی و "ولی الله"بی نیاز می دیدند و تفکرشان از "ولی خدا" کسی بود که مانع رفاه و بهره مندی مردم از آزادی است وآنچنان به قدرت خود اتکا داشتند که ولی خدارا تهدید به بیرون کردن می کردند؛

 و

قوم ثمود حکومت فردی و استکباری و دیکتاتوری نداشتندواحتمالا توسط گروه ویا احزاب اداره می شدند، از جهت مدنیت در اصطلاح سیاسی توسعه یافته بوده وتمدنی قوی و پیشرفته داشتند،

تعبیر آیات قرآن هم این است که آنها هم تسلط بر دشت و هم تسلط برکوهها و هم تسلط برآبهای جاری و زیر زمینی داشتند، قدرت و توانمندی و معماری ویژه در «بُیُوتاً آمِنِین‏» و "رفاه بالا" ،و باغستان‌هایی که درختان و میوه‌ها در هم فرو می‌رفتند(یعنی شدت آبادی و عمران)و عمرهایی طولانی(وَ اسْتَعْمَرَکُمْ‏ فِیها)داشتند و آنچنان به امکانات خود مغرور بودند که قصد حذف فیزیکی"ولی خدا" را داشتند.

خلاصه آیات و حکایات چندگانه این است که

هر جامعه ای با هر فرهنگ و هر سیستم حکومتی با هر پیشرفتی در علم و تکنولوژی و ... اگر برمحور ولایت الهی و در معیت" ولی خداوند " نباشد،محکوم به هلاکت است ،چه حکومت سلیمانی باشد که غیر از امکانات و قدرت و علوم زمینی و طبیعی ، قدرتها و امکانات غیر طبیعی نیز درخدمت بشر قرار گرفته و چه حکومت فرعونی باشد که قدرتهای زمینی و طبیعی در دست یک نفر قرار دارد و چه حکومت ثمود که قدرت در دست 9گروه است و چه در جامعه ی عاد که حاکمیت در دست مردم است،

و همانگونه که

محور جامعه برمبنای " ولی الله "است ،

محور هستی نیز برمبنای توحید است ...

 

سوره مبارکه-نمل

آیات 64-60

أَمَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ...

أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَارًا وَ....

أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ...

أَمَّنْ یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُمَاتِ ...

أَمَّنْ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ....

 

5 آیه که با « أَمَّنْ » شروع می شود،

این آیات، آیات توحیدی هستند،

یعنی همه چیز از خداوند است و دوباره به خداوند برمی گردد و دقیقاً هم انتهای آیات به معاد و آخرت منتهی می شود.

 یعنی از توحید به مسئله معاد وصل می کند.

اولین آیه: « ام من خلق...»

 از آسمان ها شروع می کند وشاید به خلقت اشاره دارد،از خلقت آسمان ها و زمین و این که آب را از آسمان ها به زمین نازل کردو...

در واقع این حرکت شروع آیات توحیدی است،خلقت توسط خالق کل هستی...

 بعد « ام من ...»  تصاویر زمین ، قرارگاه قرار داده شدن زمین و ایجاد رودها و کوه ها و دریاها...

گویی به آیه اول ارتباط دارد، به خلقت آسمان ها و نزول آب از آسمان ها به زمین و جریان پیدا کردن آن آب در زمین ... آب منشأ حیات است و حیات توسط همان آبی که از آسمان می آید، ایجاد شده و در واقع حیات تداوم پیدا می کند.

آیه سوم ،مربوط به انسان هاست، آیه معروفی است که در مجامع ایمانی زیادذکر می شود،«امن یجیب»

آیه ی بینهایت تأثیرگذارو امیدوارکننده است،

گویی که

* این خیلی چیز واضحی است. همان قدر که واضح است که "ام من خلق..."و"ام من جعل..." یعنی مثل یک حقیقت واضح و بدیهی است که اگرکسی که در حالت اضطرار باشد وخداوند را بخواند، خداوند اجابت می کند و « یکشف سوء»...

*گویی این موجود کوچک در این سیستم منظم و پیچیده احساس بی پناهی و اضطرار می کند،بعد از اشاره به آن چیزهای عظیمی که خداوند خلق کرده تا نوبت به انسان رسیده و سلطه ای که در واقع خداوند بر روی خلقت خودش دارد، از کل نظام خلقت ، آدم کوچکی که در اینجا در این دوره حیات کوتاه در زمین اضطرار دارد و این اضطرار جز به دست او حل نخواهد شد...

و سوره مبارکه -نمل

آیه 62

امّن یجیب المضطرّ إذا دعاه و یکشف السّوء و یجعلکم خلفاء الأرض الهٌ مع الله، قلیلاً ما تذکّرون؛

کیست که درمانده را زمانی که او را بخواند اجابت کند و گرفتاری را برطرف سازد و شما را جانشینان این زمین قرار دهد؟ آیا معبودی با خداست؟ چه کم پند می‌‌گیرید!

 

خداوند متعال در این آیه و دو آیة قبل و بعد از آن پرسش‌هایی دربارة بعضی واقعیّت‌های جهان هستی مطرح کرده تا بدین وسیله از مردم اعتراف بگیرد که کسی نمی‌‌تواند در این کارها همراه با خدا باشد و شریک او معرّفی شود.

در آیة 60، سۆال درباره خالق زمین و آسمان، نازل کننده باران و رویاننده درختان است.

در آیة 61، سۆال درباره کسی است که در زمین استقرار و آرامش ایجاد کرد و رودها و کوه‌ها را در آن قرار داد و در میان دو دریا برزخی ساخت؟

و بالأخره در آیة 64، سۆال می‌‌کند: چه کسی است که آفرینش زمین را آغاز می‌‌کند؟ سپس آن را برمی‌‌گرداند و چه کسی از آسمان و زمین به شما روزی می‌‌دهد؟

در بین این چهار آیه،

در آیه 62 سوال درباره این است که

وقتی انسان همچون غریقی در امواج دریا غوطه‌‌ور است و هیچ پناهگاهی ندارد و از تمام اسباب قطع امید کرده است، در این حالت چه کسی است که اگر انسان او را صدا زند و از او یاری طلبد، جوابش را می‌‌دهد و او را از گرفتاری نجات می‌‌دهد؟ آیا غیر از خدایی که خالق همه چیز و رازق همة مردم است و همة امور از مبدأ و معاد تحت قدرت اوست، کسی شایستة عبودیّت است!؟

این آیه از راه رجوع به فطرت، ما را به خدایی رهنمون می‌‌سازد که انسان‌های درمانده و مضطرّ را، در صورتی که او را بخوانند و از او یاری طلبند، اجابت کرده و از گرفتاری می‌‌رهاند.

اضطرار چیست؟

 مضطرّ کیست؟

رابطة اضطرار و اجابت دعا؟

اضطرار واقعی انسان چیست؟

ارتباط مضطر با خلفاء الأرض چیست؟

اگرچه خداوند دعای همه را ـ هرگاه شرایطش مهیا باشد ـ اجابت می‌کند، ولی در آیه روی عنوان "مضطرّ" تکیه شده است؛ به این دلیل که یکی از شرایط اجابت دعا آن است که انسان چشم از عالم اسباب به‌کلی بردارد و تمام قلب و روحش را در اختیار خدا قرار دهد، همه چیز را از آن او بداند و حل هر مشکلی را به دست او ببیند و این درک در حال اضطرار دست می‌دهد. اگرچه چنین حالتی برای افرادی در غیر حالت اضطرار نیز وجود دارد، اما عموم افراد این‌گونه نیستند.

اضطرار حالتی درونی است و زمانی به وجود می‌‌آید که انسان هیچ وسیله و پناهگاهی برای حلّ مشکل خود ندارد و دستش از همة راه‌های طبیعی کوتاه شده است، در این حالت درونش او را به یک وسیلة معنوی راهنمایی می‌‌کند و به وسیلة آن، امید و نجات پیدا می‌‌کند. دل انسان در حالت اضطرار به گونه‌‌ای به خداوند متّصل می‌‌شود که آدمی با تمامی وجودش خدا را می‌‌بیند و صدایش می‌‌زند.

 از امام صادق و امام باقر ـ علیهماالسلام ـ نقل شده در تفسیر این آیۀ شریفه فرمودند:

 آن خدایی که مضطر را اجابت می‌نماید؛ یعنی آن‌کس که از شدت گرفتاری و مشکلات به خدا پناهنده شده و آن‌چه که انسان را ناراحت می‌کند، برطرف می‌فرماید.

در بعضی روایات، این آیه به قیام حضرت مهدی ـ عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف ـ تفسیر شده است.

در روایتی از امام باقر( ع )می‌خوانیم که فرمود:

 "به خدا سوگند گویا من مهدی ـ عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف ـ را می‌بینم که پشت به حجرالاسود زده و خدا را به حق خود می‌خواند؛ سپس فرمود: به خدا سوگند مضطر در کتاب اللَّه در آیۀ "أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ..." اوست".

در حدیث دیگری از امام صادق ع چنین آمده:

" این آیه در مورد مهدی از آل‌محمد( ع )نازل شده، به خدا سوگند مضطر اوست، هنگامی که در مقام ابراهیم دو رکعت نماز به‌جا می‌آورد و دست به درگاه خداوند متعال برمی‌دارد، دعای او را اجابت می‌کند، ناراحتی‌ها را برطرف می‌سازد و او را خلیفه روی زمین قرار می‌دهد."

البته منظور از این تفسیر، منحصر ساختن مفهوم آیه به وجود مبارک حضرت مهدی(عج)  نیست؛ بلکه آیه مفهوم گسترده‌ای دارد که یکی از مصداق‌های روشن آن وجود حضرت است، در آن زمان که همه جا را فساد گرفته باشد، درها بسته شده، کارد به استخوان رسیده و بشریت در بن‌بست سختی قرار گرفته، حالت اضطرار در کل عالم نمایان است، در آن هنگام در مقدس‌ترین نقطه روی زمین دست به دعا برمی‌دارد و تقاضای کشف سوء می‌کند و خداوند این دعا را سرآغاز انقلاب مقدس جهانی او قرار می‌دهد و به مصداق «وَ یَجْعَلُکُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ ..." و" وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ"  او و یارانش را خلفا‌ی روی زمین قرار می‌دهد.

ظهور حضرت ولی عصر(عج الله) محور اصلی و کلید گشایش و فرج است٬

اضطرارواقعی، نیاز بشریت به حضرت است.

بدان معنا که درد مند او شویم و به این باور و درک برسیم که

 حضرت نه فقط راهی در بین راه هاست٬

 بلکه تنها راه است و غیر از او راه دیگری برای نجات نیست.

علم و یقین و معرفت و انتظار٬ اگر ما را به اضطرار رساند٬ ظهور رخ می دهد و فرج و گشایش اتفاق می افتد و گره ها باز می شود،

آن چه در انسان حرکت و تلاش می آورد٬

احتیاج و اضطرار است٬

 نه علم و یقین و معرفت های عقلی و حتی شهودی٬

چرا که شیطان با وجود شهود عوالم بالا٬ باز هم طرد و رجم شد و معصیت کرد٬

چون مستکبر بود و

خود را محتاج و مضطر به ولی خدا نمی دانست.

فکر می کرد بدون حجت و ولیّ خدا می توان به خدا رسید٬

لذا وقتی دستور سجده آمد٬ گفت: خدایا ٬ من تو را آن چنان عبادتی می کنم که احدی آن طور عبادت نکرده است.فقط  مرا از سجده  و خضوع در مقابل خلیفه ات  معاف کن .

شیطان نپذیرفت و از درگاه خداوند رانده شد.

 یعنی حتی  عبادت ها به واسطه خلیفه و ولی خدا باید باشد...

 

تاملی در -قرآن کریم

سوره مبارکه - نمل

آیات 75-66

بَلِ ادَّارَکَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْهَا بَلْ هُمْ مِنْهَا عَمُونَ

[نه] بلکه علم آنان در باره آخرت نارساست [نه] بلکه ایشان در باره آن تردید دارند [نه] بلکه آنان در مورد آن کوردلند

(آیه 66)

این افراد ذهن‌شان به دلیل کوتاهی فکر، درباره عوالم آخرت که وادی به وادی و مرحله به مرحله پیش روی انسان قرار دارد،غافل و جاهل است ، یکی از بزرگ‌ترین خدمات انبیاء، معنی‌بخشی به زندگی انسان با گشودن عوالم گسترده است.

قرآن، هستى را به دو بخش تقسیم می‏کند:

عالم غیب و عالم شهود.

ایمان آورندگان

به کلّ هستى ایمان دارند،

ولى غیر مومن تنها آنچه رامی بیند قبول میکند،

این افراد درباره ‏ى قیامت نیز می‏گویند:

أَإِذَا کُنَّا تُرَابًا وَآبَاؤُنَا أَئِنَّا لَمُخْرَجُونَ

یا

ما هى الاّ حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الاّ الدّهر

یعنی از دنیا بزرگتر نیستند،

و هنوز از مدار حیوانات نگذشته‏ اند و راه شناخت را منحصر به محسوسات می‏دانند و میخواهند همه چیز را از طریق حواسّ درک کنندو آنچه را نمی توانند حس کنند اساطیر می نامند. إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِین...

قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِین

(آیه69)

قرآن مجید دورانهاى گذشته را با زمان حاضر و زمان حاضر را با تاریخ گذشته پیوند میدهد، و پیوند فکرى و فرهنگى نسل حاضر را با گذشتگان براى درک حقایق لازم و ضرورى میداند، زیرا از ارتباط و گره خوردن این دو زمان (گذشته و حاضر) وظیفه و مسئولیت آیندگان روشن مى ‏شود،

خداوند سنتهایى در اقوام گذشته داشته که این سنن هرگز جنبه اختصاصى ندارد و به صورت یک سلسله قوانین حیاتى در باره همگان، گذشتگان و آیندگان، اجرا مى ‏شود، پس می فرماید:

 «قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ،

 بگو در روی زمین سیر کنید، ببینید عاقبت کار مجرمان به کجا رسید؟

  "سیر" با "سفر" فرق دارد،

 سفر برای همه میسور وممکن نیست،

 اما سیر به دلیل اینکه فیزیکی نیست و اندیشه انسان جابه‌جا می‌شود برای همه ممکن است.

خداوند در این آیه می‌فرماید اندیشه کنید و ببینید عاقبت مجرمان و بزه‌کاران بریده از خدا چگونه است؛ این آیه هم به لحاظ توصیه‌ وعظ و خطابه است و هم جنبه برهانی دارد زیرا می‌فرماید خداوند به مقتضای عدالت شمه‌ای از جرم مجرمان را در این دنیا به آنان بازمی‌گرداندو واقعیت عدالت حق در قیامت ظاهر خواهد شد.

قرآن کریم، در مواردی که به عبرت‌گیری از عاقبت یک عده، تذکر داده، از آنها با تعابیر مکذِّب، مشرک، ظالم، مفسد، و مجرم به کار برده است که همگی غیر از کلمه «مجرم» معانی‌ای دارند که با معنای «گناهکار» اندکی تفاوت دارد...

در قرآن کریم برای «گناه» از تعابیر «ذنب» و «إثم» و «جرم» استفاده شده؛ اما در بحث عبرت‌گیری از عاقبت گناهکاران، از این سه واژه، فقط اصطلاح «مجرم» را به کار برده است.

 کلمات «جرم» و «مجرم»، نه در مورد هر گناهی، بلکه غالبا در مورد گناهانی که حیثیت اجتماعی دارند، به کار می رود،

یعنی  گناهانی واقعا امکان عبرت‌ گرفتن دارند، که در عرصه اجتماعی به چشم بیایند؛ و شاید به همین جهت است که عذاب‌های دنیوی مطرح در قرآن، همگی در مورد گناهان اجتماعی مطرح شده است.

وَلَا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَلَا تَکُنْ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ،

 از تکذیب و انکار آن‌ها غمگین مباش، و این‌همه غصه آن‌ها را مخور، و سینه‏‌ات از توطئه آن‌ها تنگ نشود.

(نمل/70)

 واژه «حزن» در آیه به معنای تأسف بر گذشته درمورد خود و یا دیگران است.

تمام وجود پیامبر(ص) دلسوزی و اشتیاق برای هدایت خلق است، درد هدایت‌گری دارد، پیامبر اولوالعزم است،

 اولوالعزم به معنای دارای کتاب نیست،

حضرت داوود(ع) کتاب داشتند ولی اولوالعزم نبودند و حضرت نوح(ع) کتاب نداشتند و اولوالعزم بودند؛

قرآن می‌فرماید وقتی انسان‌ کامل در عزم، شکیبایی و غفران، رحمت، بخشش و مهربانی به انسان‌ها به اوج برسد اولوالعزم است؛

می‌فرماید:

فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ ...،

پس صبر کن آن‌گونه که پیامبران اولوالعزم شکیبایی کردند»

(احقاف/35)

... وَلَا تَکُنْ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ،

و سینه‏‌ات از توطئه آن‌ها تنگ نشود.

(نمل/70)

 ضیق با کسره ضاد به معنای تنگنا، مضیقه حسی، ظاهری و مادی است ،مانند تنگی خیابان ؛

اما با فتحه ضاد به معنای تنگنای روحی و فشارهای درونی است؛

 خداوند به پیامبر(ص) می‌فرماید با حمایت الهی در «ضَیق» نباش از آن‌چه آن جماعت مکر می‌کنند.

" مکر" کاربرد دوسویه دارد؛

 مکر به معنای تصمیم‌گیری پنهان و زمینه‌سازی تصنعی است به طوری‌که شخص به تصنعی‌ بودن آن پی نبرد؛

 اگر تصمیم پنهان اثر مثبت داشته باشد، مکر مثبت است و

 اگر اثر منفی داشته باشد، مکر سیّئ نام دارد:

 «...  وَلَا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ ...،

 و نیرنگ زشت جز [دامن] صاحبش را نگیرد»

(فاطر/43)...

 

وَیَقُولُونَ مَتَى هَذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ،

 می‌گویند این وعده (عذاب را که به ما می‌دهی) اگر راست می‌گویید کی خواهد آمد؟

(نمل/71)،

 سوال مطرح‌شده نیز  نوعی مکر است ،

در قرآن 14 مورد سؤال داریم که

 با عبارت "یسئلونک، از تو می‌پرسند" به صورت مضارع بیان شده یعنی آن به آن از پیامبر(ص) می‌پرسیدند؛

 سوالاتی که در قد و قامت آنان نبوده است.

مثل سؤال از ذی‌القرنین که هیچ‌گونه اطلاعاتی درباره آن نداشتند،

یا « وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ ...، از تو در باره روح سؤال می‌کنند»

که دغدغه جامعه عرب روح نبوده است؛

بیشتراین سؤالات از یهودیان یثرب منتقل می‌شده و سفارشی بوده است.

در این آیه نیز سؤال آنان از قیامت است؛ آن‌ هم زمان فرارسیدن قیامت که قابل اثبات نبود .

سوالات هدفمند بود تا

1.  پیامبر(ص) بگویند نمی‌دانم و آنان این پاسخ را دستاویزی برای شبهه‌افکنی در نبوت ایشان قرار دهند،

2.  بهانه جویی که مهم‌ترین نشانه از بیماری قلب (لجبازی و لجاجت )است،کسانی که ناتوان از رفتار عقلانی هستند به دنبال توجیهات ساختگی می باشند که همیشه دنبال بهانه‌جویی برای فرار از حقیقت یا توجیه رفتاری  یا فرار از تبعات وپیامدهای خطا و گناه هستند.

همان بهانه جویی‌های بنی اسرائیلی...

3.  ناتوانی از شناخت حقیقت که هر پاسخی هرچند منطقی وحتی شهودی هیچ تاثیری در ایشان ندارد و همواره از در انکار وارد می‌شوند و پای بند چیزی نمی‌شوند.

 

شخصی در هنگام نماز خواست از پیامبر(ص) سوالی بپرسند که ایشان آن را به بعد از نماز موکول کردند؛

 شخص گفت:

 درباره قیامت نگرانم؛

پیامبر(ص) فرمودند:

 چیزی آماده داری؟

اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَر

یعنی به لحاظ زمانی دور نیست بلکه به لحاظ محاسبات ما و عمر ماست که ممکن است درازا داشته باشد.

 آن شخص سرش را پایین انداخت وگفت:

 فکر نمی‌کنم اعمالم دستم را پر کند اما صادقانه می‌گویم که تمام وجودم و سلول به سلولم مملو از محبت شماست؛

 پیامبر اکرم(ص) متبسم شدند و فرمودند:

  قاعده این است که هر انسانی با محبوب خود همراه است؛

 اگر صادقانه مرا دوست داری بدان که با من محشور خواهی شد.

 

عناصر محوری سوره مبارکه نمل اصول دین است ،حقانیّت توحید و بطلان شرک و وحی و نبوّت و معاد ...

در جریان معاد کافران می گویند:

أَءِذَا کُنَّا تُرَاباً وَآبَاؤُنَا أَءِنَّا لَمُخْرَجُونَ ٭ لَقَدْ وُعِدْنَا هذَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا مِن قَبْلُ إِنْ هذَا إِلَّا أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ

 فکر می‌کنند انسان با مردن نابود می‌شود و

 مرگ, نابودی و پوسیدن است و

 انسانِ معدوم دوباره برنمی‌گردد و

خیال می‌کنند معاد, رجوع مُرده‌ها از قبرستان به دنیاست و

 چون رفتگان به دنیا برنگشته اند پس معادی نیست،

نمی دانند که مرگ, فوت نیست و وفات است توفّی و وفات و استیفا یعنی اخذ تام,

در فوت تاء جزء کلمه است به معنای زوال و نیستی است در وفات این تاء, زائد بر اصل است که معنای آن اخذ تام است فرمود شما متوفّا می‌شوید استیفا می‌شوید تمام حقیقت شما را فرشته‌ها دریافت می‌کنند پس چیزی به عنوان فوت و زوال نیست و اگرخاک شدید همان خدایی که شما را قبل از اینکه چیزی باشید آفرید, می‌تواند دوباره همین خاک‌ها را جمع بکند و به شما حیات بدهد...

 

قُلْ عَسَى أَنْ یَکُونَ رَدِفَ لَکُمْ بَعْضُ الَّذِی تَسْتَعْجِلُونَ،

 بگو شاید پاره‌‏ای از آنچه را عجله می‌کنید، نزدیک و در کنار شما باشد!

(نمل/72)

ردف از مـاده ردف (بـر وزن حـرف ) بـه معنى قرار گرفتن پشت سر چیزى است ،

لذا به کـسـى کـه پـشـت سـر اسـب سـوار مـى نـشـیند، ردیف گفته مى شود همچنین در مورد افراد و اشیائى که پشت سر یکدیگر قرار مى گیرند این کلمه به کار مى رود.

«لام»در «ردف لکم» در آیه دوصورت دارد؛ اگر زائده باشد و به معنای تأکید، معنای آیه چنین است:

 آنچه عجله داشتید، همان‌چه که سراسر عقوبت است در همین دنیا به سراغ‌تان خواهد آمد و

 اگر «لام» برای «تعدیه» باشد به معنای «ردف لکم» نزدیک‌شدن است و معنای آیه چنین می‌شود:

 آن‌چه عجله داشتید به‌زودی به شما نزدیک می‌شود.

 

وَإِنَّ رَبَّکَ لَذُو فَضْلٍ ...،

پروردگار تو فضل و رحمت دارد

(نمل/73)

 «ذو» به معنای دارندگی و «فضل» به معنای فزونی و بسیاری است؛

 نفرموده است خداوند فاضل است ،

بلکه فرمود خداوند ذوفضل است؛

این ظرافت‌های قرآن است؛

«فاضل» به لحاظ علم صرف و علم اصول مشتق است و اختلاف است که این نوع کلمات تنها زمانی بر فرد صدق می‌کند که مشغول به کاری باشد و یا به صورت دائمی برفرد صدق می‌کنند.

مثلا واژه نویسنده تنها زمانی بر فرد صدق می‌کند که مشغول نوشتن باشد و یا در حالات دیگر هم بر او صدق می‌کند که بحثی گسترده در اصول، زبان‌شناسی و مباحث جدید علمی دارد؛ بنابراین واژه «فاضل» گستردگی را نمی‌رساند اما «ذوفضل» معنای گسترده‌ای دارد و به این معناست که خداوند همه فضل‌ها و بسیاری‌ها را داراست.

 فضل، زیادی در خیر است،اما

 فضول پیشرفت در شر...

 

وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِی السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِین

آیه 75  

 و هیچ پنهانى در آسمان و زمین نیست، مگر اینکه در «کتاب مبین» موجود است؛

 منظور از «کتاب مبین»، «کتاب مکنون»، «لوح محفوظ» و «امام مبین» در قرآن کریم علم الهی است و هیچ چیز برای حضرتش چه عیان و چه نهان تفاوتی نمی‌کند. کتاب مبین» مرتبه‌ای از هستی در نظام قوس نزول است که دون خزائن غیب مطلق و فوق عالم محض و اثبات است که موطن اصلی و ثابت همۀ اشیاء و امور محدود و مقدر است و هیچ خرد و کلانی در جهان طبیعی آفریده نمی‌شود مگر آنکه مسبوق الوجود در کتاب مبین است و نسبت این کتاب به همه موجوداتی که نقش وجود عینی ماده می‌یابند نسبت برنامۀ عمل تدوین شده بنفس آن عمل است که همۀ حدود و ثغور عمل مفروض در برنامۀ مربوط وجود کتبی داشته همچنان همۀ موجودات محدوده قبل از ظهورشان در جهان طبیعت وجودی متناسب در کتاب مبین دارد که هیچگونه آسیب تغیّر و فساد بر آن راه ندارد.

امیرالمومنین (ع) در روایتی می‌فرمایند:

 همه چیز در کتاب مبین است و به خدا قسم من کتاب مبین هستم...

 

سوره مبارکه-نمل

«فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّکَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِین»

 (النّمل، 79)

 پس بر خدا توکّل کن که تو واقعا بر حق آشکار هستى.

توکل از ماده‌ی «وَکَلَ» است که وکالت هم از همین باب است.

 «وَکَلَ» یعنی واگذار کرد.

 توکیل که به اصطلاح علم صَرف باب تفعیل «وَکَلَ» است، یعنی وکیل گرفتن.

 وکیل یعنی کسی که انسان کار را به او واگذار کرده است،

 توکیل یعنی وکیل انتخاب کردن.

علی القاعده باید به جای «تَوَکَّلَ عَلَی اللّهِ» ، «وَکَّلَ اللّهَ» باشد، یعنی هر کسی که خدا را وکیل و کارگزار کار خودش قرار بدهد،

 توکّل معنایش قبول واگذاری است،

 یعنی متعهدشدن و قبول کردن.

یعنی در حقیقت موکّل ما هستیم و متوکّل خداست، نه اینکه متوکّل ما باشیم، چون ما که کار خدا را به عهده نگرفته‌ایم؛

متوکِّل یعنی کسی که کار را به عهده می‌گیرد، و خداست که بناست کار ما را به عهده بگیرد.

چرا در قرآن کلمه‌ی «توکّل» به کاربرده شده است؟

 

توکل در قرآن یک مفهوم زنده کننده و حماسی است؛ یعنی هرجا که قرآن می‌خواهد بشر را وادار به عمل کند و ترس‌ها و بیم‌ها را از انسان بگیرد، می گوید نترس و توکل به خدا کن، تکیه‌ات به خدا باشد و جلو برو، تکیه‌ات به خدا باشد و حقیقت را بگو، به خدا تکیه کن و از کثرت انبوه دشمن نترس.

ولی وقتی توکل را در میان تفکر امروز مسلمین جستجو کنیم، یک مفهوم مرده است.

وقتی می‌خواهیم وظیفه را از خودمان دور کنیم و آن را پشت سر بیاندازیم با توکل توجیه می کنیم.

یکی از اشتباهاتی که در باب توکل می‌شود،

خلط میان

«توکل در سرنوشت» و

 «توکل در وظیفه» است.

آدمی در باب توکل یک وظیفه دارد که همان اطاعت است.

 بعضی از افراد ،

به جای اینکه توکل در سرنوشت کنند،

توکل در وظیفه می‌کنند،

یعنی به جای اینکه اطاعت کنند،

توکل می‌کنند.

در حالیکه اگر دستور داده که حرکت کنی حرکت کن و اگر دستور داده است نروی نرو، تو خود را آماده‌ی اجرای دستور او کن و آن‌وقت اعتماد داشته باش که او تو را به خود وا نمی گذارد.

در واقع در مفهوم توکل دو بخش وجود دارد:

 از طرف بنده قبول کردن وظایف الهی که به او واگذار شده است،

واز طرف خدا قبول کردن سرنوشت خوب که بنده به او واگذار کرده است ،

یعنی توکّلِ به معنای یک کار یک طرفه نیست،

 خدا آن وقت متعهد سرنوشت انسان می‌شود که

انسان متعهد وظایف خودش بشود...

 

تاملی در -قرآن کریم

سوره مبارکه -نمل

آیه 82

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لَا یُوقِنُونَ

و چون قول بر ایشان واجب گردد "جنبنده‏ اى را از زمین" براى آنان بیرون مى ‏آوریم که با ایشان سخن گوید که مردم به نشانه‏ هاى ما یقین نداشتند .

خروج یعنی رفتن از ضیق و تنگنا به طرف وسعت و فراخی و یا از پوشیدگی به ظهور و پیدایی ،

پس عبارت اخرجنا لهم یعنی خارج میکنیم برای آنها ،

یعنی در قبل پوشیده بوده است برای آنان و از نظر آنان غایب بوده،

 پس این دابه موجود بوده، لکن پیدانبوده و در پس پرده غیبت بسر می برده است .

عبارت دابّه من الارض یعنی

 "جنبنده ای از زمین"

و قید "من الارض" برای آنست که

بفهماند این جنبنده از آسمان نیست،

 بلکه جنبنده ای  زمینی است و

 خروج این جنبنده از زمین نیست!

یعنی محل خروج او زمین نیست ،

زیرا اگر میخواست بفهماند که این جنبنده اززمین خارج میشود ،

باید می فرمود :

دابِّه الارض

 نه دابِِه من الارض

 مثل داستان وفات حضرت سلیمان که

وقتی موریانه عصای او را خورد و به زمین افتاد حق سبحان موریانه را که از زمین خارج میشود دابه الارض فرمود یعنی جنبندۀ زمین در حالیکه اینجا میفرماید دابّه من الارض ،یعنی که خروج این دابه از پس پردۀ غیبت است نه از زمین ،

تکلّمهم =سخن میگوید با آنان،

یعنی این جنبنده ای که از پس پردۀ غیبت برای آنان خارج میشود همان انسان کامل است که با مردم بحق تکلم می کند و این خصیصۀ اوست یعنی تکلم با ناس،

 خروج و تکلم دابه خرق عادت است و برخلاف قوانین عالم شهادت است.

این موجود چگونه موجودی می تواند باشد؟

روایات اهل سنت و شیعه در این باره کاملاً متفاوت است.

در روایات شیعه مقصود از آن امام علی (ع) یا انسان کامل دانسته شده است ولی در روایات اهل سنت مقصود از «دابه الارض» حیوانی شگفت‌آور با توصیفات خاص یاد شده، زیرا وجود او باید آیتی باهر و آشکار باشد تا خروج و تکلمش از خوارق عادات شمرده شود ،

در حالیکه غافل از این نکته اند که

آیتی عظیم تر از انسان کامل وجود ندارد،

 همچنان که حضرت امیرالمؤمنین فرمودند:

 «و الله مالله آیه اکبر منِّی»

 بخداوند قسم خدا آیتی بزرگتر از من ندارد.

شاید

این دابه ای که وجودش آیت قیامت است،

 همان انسان کامل

 یا امام زمان عج است

که با غیبتی بالغ به هزارواندی سال در قید حیات بوده و در نهان زندگی می نموده که خروجش از پس پردۀ غیبت و تکلمش با ناس آیتی باهر و ظاهر بشمار می رود و حق سبحان هیچ صفتی را برای این موجود ذکر نکرده تا بفهماند که این دابه خود آیتی آشکار است یعنی موجود بودن اوست که آیت است،

آیه ، قرائنى دارد که نشان مى دهد این دابّة موجود بسیار مهمى است ، زیرا:

1. در آستانه ى قهر الهى ظاهر مى شود.

"اذا وقع القول علیهم "

 اقتضاى سخنان مهم آن است که از سرچشمه هاى مهم صادر شود.

2 .به نحو استثنایى پیدا مى شود.

"اخرجنا... من الارض "

3 .حرف مى زند، "تکلّمهم "

4. حرف او همچون صوراسرافیل ، آخرین سخن است."اذا وقع القول"

5. کلمه ى دابّة ، با تنوین ، نشانه ى عظمت و بزرگى این موجود است .

6. آیه ى بعد، مربوط به رجعت است .

7.در آیه آمده است که اخرجت علیهم دابه من الارض... یعنی صحبت از "خروج" دابة الارض است.

شما وقتی این واژه را در قرآن می‌خوانید و یا به احادیث ذیل واژه" یوم الخروج "نگاه می‌کنید، می‌بینید که در حدیث این واژه را اینطور معنا کرده‌اند که "یوم الخروج" یعنی "رجعت"،

"خروج به صورت تدریجی واقع می‌شود و رجعتها نیز تدریجی است"،به این صورت نیست که در زمان رجعت ناگهان همه بیایند.

 در احادیث

 یک واژه‌ای به عنوان "خروجِ" امام زمان (عج)داریم ،

یک واژه به عنوان "قیام" و

یک واژه به عنوان " ظهور" امام زمان (عج)

و این واژه ها با هم تفاوت معنایی دارد.

"خروج" امام زمان تدریجی است،

 ولی "ظهور" امام زمان نسبتاً ناگهانی است.

 "ظهور" امام زمان(عج) در فضایی از "خروج" امام زمان، واقع می‌شود و در این آیه (82 سوره نمل ) أَخْرَجْنا با همان مقوله "خروج" در یک راستا است.

 

خروج‌ دابة‌ الارض یکی‌ از علائم‌ قیامت‌ ‌است‌،

«و إذا وقع القول علیهم أخرجنا لهم دآبة من الارض تکلمهم أن الناس کانوا بـایـاتنا لا یوقنون؛

و چون‌ گفتار=قول بر آنها واقع‌ شود و حجت‌ تمام‌ گردد، ما جنبنده‌ای‌ را از زمین‌ بیرون‌ می‌آوریم‌ که‌ با آنها به‌ سخن‌ بپردازد؛ که‌ بدرستیکه‌ حقا این‌ مردم‌ افرادی‌ هستند که‌ هیچگاه‌ به‌ آیات‌ ما ایمان‌ نمی‌آوردند».

در آیات گذشته سخن از استعجال = طلب عجله ی کفار در مورد عذاب و یا تحقق رستاخیز بود و با بى صبرى انتظار وقوع آن را داشتند، و به پیامبر مى ‏گفتند: چرا این عذابها را که به ما وعده مى‏ دهى دامن ما را نمى ‏گیرد؟! چرا قیامت بر پا نمى ‏شود؟! در آیات مورد بحث به قسمتى از حوادثى که در آستانه رستاخیز صورت مى ‏گیرد اشاره مى ‏فرماید:

 وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ صدور...

در حدیثى از حذیفه از پیامبر (ص )در توصیف دابة الارض چنین آمده است:‏

لا یدرکها طالب و لا یفوتها هارب فتسم المؤمن بین عینیه و یکتب بین عینیه مؤمن و تسم الکافر بین عینیه و تکتب بین عینیه کافر و معها عصا موسى و خاتم سلیمان:

او به قدرى نیرومند است که هیچکس به او نمى‏ رسد و کسى از دست او نمى‏تواند فرار کند،

 در پیشانى مؤمن علامت مى ‏گذارد و مى ‏نویسد مؤمن و در پیشانى کافر علامت میگذارد و مى ‏نویسد کافر.

 با او عصاى موسى و انگشتر سلیمان است.

 

در تفسیر على بن ابراهیم از امام صادق (ع) :

مردى به عمار یاسر گفت:

آیه ‏اى در قرآن است که فکر مرا پریشان ساخته و مرا در شک انداخته‏ است.

عمار گفت: کدام آیه؟

گفت: آیه وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کانُوا بِآیاتِنا لا یُوقِنُونَ، این کدام جنبنده است؟

عمار گفت: به خدا سوگند من روى زمین نمى ‏نشینم، غذایى نمى‏ خورم و آبى نمى ‏نوشم تا دابة الارض را به تو نشان دهم. سپس همراه آن مرد به خدمت على (ع) آمد در حالى که آن حضرت مشغول غذا خوردن بود. هنگامى که چشم امام (ع) به عمار افتاد، فرمود بیا. عمار آمد و نشست و با امام (ع) غذا خورد.

آن مرد سخت در تعجب فرو رفت و با ناباورى به این صحنه مى‏نگریست، چرا که عمار به او قول داده بود و قسم خورده بود که تا به وعده‏اش وفا نکند غذا نخورد، گویى قول و قسم خود را فراموش کرده است.

هنگامى که عمار برخاست و با على (ع) خداحافظى کرد، آن مرد رو به او کرده و گفت: عجیب است تو سوگند یاد کردى که غذا نخورى و آب ننوشى و بر زمین ننشینى مگر اینکه دابة الارض را به من نشان دهى؟

عمار در جواب گفت:من او را به تو نشان دادم اگر مى ‏فهمیدى.

 

بحار الانوار با سند معتبرى از امام صادق (ع) چنین نقل می کند که على (ع) در مسجد خوابیده بود، پیامبر (ص) آنجا آمد، على (ع) را بیدار کرد و فرمود :

قم یا دابة اللَّه، برخیز اى جنبنده الهى،

 از یاران عرض کردند: اى رسول خدا آیا ما حق داریم یکدیگر را بر چنین اسمى بنامیم؟

فرمود: نه، این نام مخصوص اوست و اوست دابة الارض که خداوند در قرآن فرموده:

وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ ...

مرحوم ابو الفتوح رازى در تفسیر خود ذیل آیه فوق مى‏نویسد:

بر طبق اخبارى که از طریق اصحاب ما نقل شده، دابة الارض کنایه از حضرت مهدى صاحب الزمان (ع) است.

حاصل معنای آیه این است که:

وقتى برگشت امر مردم [یعنی کفار امت اسلام] به این شود که از آیات حسى و مشهود خداوند [مانند آسمانها و زمین و ...] یقین برایشان حاصل نشود و به عبارت دیگر استعدادشان براى ایمان آوردن به خداوند به کلى باطل گشته و تعقل و عبرت‏گیرى از دستشان‏ خارج شود، در این هنگام وقت آن مى ‏رسد که آن آیت خارق العاده که وعده داده شده اند نشانشان دهند و حق را برایشان آن چنان بیان کنند که دیگر جز باور و اعتراف به حق چاره‏ اى برایشان نماند،

پس در این هنگام آن آیت خارج می شود... 

آیه ها - امام حسین ع

وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ

صافات/107

یک فراز از دعای عرفه

 عبارات سختی دارد و

 آدم را مجبور می‌کند که به سراغ ترجمه برود.

همان تکه‌ای که حضرت می‌خواهد شهادت بدهد به این‌که اگر در تمام طول عمر هم تلاش کند تا شکرِ فقط یکی از نعمتهای خدا را انجام دهد، باز هم موفق نمی شود و اصلا این کار، محال است.

اباعبدالله گواهی به این ناتوانی را از «حقیقت ایمان و یقین و توحید صریح و بی‌شائبه»اش آغاز می‌کند و بعد آن را در سرتاسر جسمش جریان می‌دهد:

راه‌های نور چشم

چین‌های صفحه‌ی پیشانی

روزنه های تنفس

پره‌های نرمه‌ی بینی

حفره‌های پرده‌ی شنوایی

حرکت‌های زبان

فرورفتگی سقف دهان

محل روییدن دندان

مغز سر

رگ‌های طولانی گردن

آنچه قفسه‌ی سینه را در بر گرفته

بندهای پی شاهرگ

پرده‌ی قلب

کناره‌های کبد

سرِ انگشتان

جایگاه‌های مفاصل

آنچه را دنده‌ها در برگرفته

گوشت و خون و مو و پوست و عصب و رگ‌ها...

 

حسین ع در عصر روزعرفه به خدا می فرماید:

 «من با همه‌ی این اعضای بدنم گواهی می دهم که نمی‌توانم از پس شکر یکی از نعمت‌هایت هم بر بیایم»

ولی بعید است که

 بهترین بنده‌ها برای اعتراف به عجز خودشان فقط به دعا اکتفا کنند،

سیدالشهدا احتمالا داشته درصحرای عرفه از رفتار آینده‌اش خبر می‌داده و گواهیِ عملی‌اش را حکایت می‌کرده.

چون یک ماه بعد در یک عصرگاه ِ غبار آلود و داغ و حوالی یک گودال در ...

گمان کنم خدا وقتی اضطرار و نگرانی امام حسین(ع) در شکر نعماتش را در دعای_عرفه دید، عاشورا را به ایشان هدیه داد.

چون حتی خط های پیشانی اش را هم که جزو نعمت هاش شمرده بود... سنگ زدند...

.

اصلا نباید سراغ ترجمه‌ی دعا رفت.

بعضی روضه‌ها را بایدبه عربی خواند تا نفهمید!

چه کسی فکر می‌کرد ربط بین دعا در صحرای عرفه و عمل به آن در بیابان غاضریه را بتوان در لابه‌لای سطور «لهوف» پیدا کرد:

وُجد فی قمیص الحسین مائه و بضع عشره ما بَیْنَ‏ رَمْیَةٍ وَ طَعْنَةٍ وَ ضَرْبَةٍ...

وقتی دل بلرزد

آیه ای برای امروز

حماسه ی دگـرگونى عجیب ساحران که در یک لحظه کوتاه از ظلمت مطلق بـه روشـنائى خیره کننده اى وارد می شوند، 

حماسه آنانی که در یک نصف روز از کفر به ایمان و شهادت می رسند ، همیشه دل آدمی را می لرزاند...

پیامبر اکرم (ص)فرمودند  :

 ما من قلب الا بین اصبعین مـن اصـابع الرحمان ان شاء اقامه و ان شاء ازاغه

البته که قلبِ همه دستِ خداست. قلب اهالیِ کفر هم. 

مثلاً این که توی قلبِ کافرها نسبت به سپاهِ ایمان، ترس و وحشت می‌اندازد؛

 ساُلقی فی قلوب الّذین کفرو الرّعب

 (انفال/ 12)و (آل عمران/151 ).

یا اینکه به دلِ بعضی‌ها مهر می‌زند، قفل می‌زند، دیگر حتّی قدرت فهم و دریافت را از قلب‌شان می‌گیرد؛

 یطبع الله علی قلب کلّ متکبّر جبّار

  (غافر/ 35 ).

یا خَتم الله عَلی قلوبهم

  بقره/7 )

یا  اِن یشأالله یختم علی قلبک

  )شوری/24 ).

اصلاً خدا حائل است میان آدم و قلبش؛ انّ الله یحولُ بین المَرء و قَلبِه

  )انفال/24 ).

 اما حسابِ هر کس که بیاید و وارد زمره‌ی ایمان بشود فرق دارد. 

خدا قلبش را هدایت می‌کند. کشش‌های قلبی‌اش را راه می‌برَد. 

مبدأ میل آدم را دست می‌گیرد و عوض می‌کند؛

 وَ مَن یُؤمن بِالله یَهد قلبه

  )تغابن/11 ).

آن وقت، قلب،

دیگر خودسر و هرزه‌گرد نیست.

 

فرازی دارد دعای امام ‏حسین(ع)در روز عرفه :

'' یا مَنِ‏ اسْتَنْقَذَ السَّحَرَةَ مِنْ بَعْدِ طُولِ الْجُحُودِ، ''

فرازعجیب و زیبایی است،

حضرت می‌فرماید که

 ‏معجزات خدا فقط این نیست که

ما در زمین و آسمان می‌بینیم،

بعضی از کارهای مهم و معجزات خدا شاید لطیف باشد و به ذهن افراد نرسد ،

حضرت ؛ ساحران فرعون را می فرماید:

یا مَنِ‏ اسْتَنْقَذَ السَّحَرَةَ مِنْ بَعْدِ طُولِ الْجُحُودِ ''

 ای خدایی که نجات دادی ساحران را بعد از انکار ‏طولانی بعد از کفر طولانی...

 

سوره مبارکه الشعراء-1-

 تاملی-در-قرآن-کریم

#سوره-مبارکه-شعراء

سوره های شعراء ،نمل و قصص را طواسین گویند.

 سوره شعراء

  طسم . تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ 

 با حروف مقطعه " طسم" آغاز می شودو 

با"تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِین" و

با ایمان و عمل صالح و یاد خداوند، مبارزه با ستمگری و در نهایت با تهدید ستمگران پایان می پذیرد.

 سوره ی نمل

 طس تِلْکَ آیَاتُ الْقُرْآنِ وَکِتَابٍ مُبِینٍ 

 با حروف مقطعه «طس» و با یادی از عظمت قرآن و نقش و اهداف هدایتی و تربیتی آن آغاز می شود

و  با حمد و سپاس خداوند و تذکر این که 

خداوندنشانه های قدرت خودرا برای انسان آشکارمی سازدواز اعمال انسان غافل نیست،ختم می شود.

 سوره ی قصص

  طسم . تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ 

 با حروف مقطعه «طسم» و با اشاره به عظمت آیات قرآن شروع می شود

 و با توحید و یکتاپرستی پایان می پذیرد.

هر سه سوره بعد از حروف مقطعه" تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ" دارد...

آیه 3

"لعلک باخ نفسک الا یکونوا مؤمنین "

"لَعَلَّکَ"

 تردید نیست ،نزدیک است،

"باخِعٌ نَفْسَکَ"

  "بخوع "یعنى هلاکت از غصه و همّ .

عدم ایمان دیگران باعث حزن شدید حضرت است، چه دیروز...چه امروز ....

چرا ؟

سماوات و أرضین آمدند، انبیاء آمدند، اولیاء آمدندو

 همه اینها مراحل نازل یا وسطای جهانی را به پایان رساندند تا

 "لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا"

تا

"یا أیهاالنبی انا أرسلناک شاهداً و مبشراً و نذیراً و داعیاً الی الله باذنه و سراجاً منیراً"

این روح نبوی که به جهان داده شد، کل جهان به صورت یک واحد حقیقی ، به کمال رسیده است.

وجود مبارک رسول اکرم (ص)، روح کل این عالم است.

 از کل عالم باخبر است و در کل عالم اثر دارد.

اگرکه گفتند:

 انبیای پیشین به برکت وجود رسول اکرم(ص) به آن مقام رسیده است، ناظر به این تحلیل است.

ووظیفه دیگران همراهی و ارتباط با اوست،

چون اگر کسی روح نبوی به او نرسد؛ فلج می شود،به حیات نمی رسد ، به حیات طیبه وارد نمی شود...

چون ارتباطش از روح  منقطع است.

چشم کور، گوش کر ، عضو فلج رابطه ای با روح ندارد، تحت فرمان مغز یا روح نیست،

نه فرمان روح را درک می کند، نه بعد از درک، امتثال می کند!

 ظاهراً متصل است، ولی واقعاً جداست.

مثل،

کسی که اهل غش و خیانت باشد،" از ما نیست"

کسی که به فریاد مسلمان ها اعتنایی نکند، "از ما نیست"

 کسی که صبح برخیزد، به فکر حل مشکلات جامعه نباشد، "از ما نیست"

 این عضو از مانیست یا فلج میماند یا سیاه می شود ومی گندد...

و باخ نفسک پیامبر.ص. از این است،

دریغ ودرد که  این لیس منا هر روز هست... الی یوم القیامه...  

#سوره -مبارکه-شعراء

آیه 3

لعلّک باخع نفسک اَلا یکونوا مؤمنین.

فهمیدنِ این‌که حسابش از بقیه‌ی انبیاء جدا بود، کارِ سختی نیست.

 کافی‌ست قدری دل به آیه‌ها بدهی که بفهمی او چقدر برای خدا، خاص بود.

خیلی خاص‌تر از یک رسول برای مردمش...

شرایط سخت که می‌شد، خدا خودش دلداری‌اش می‌داد.

 برایش به روز و شب قسم می‌خورد که تنهایش نگذاشته و از او ناراحت نشده.

و الضّحی، و اللّیلِ اِذا سجی، ما ودّعک ربّک و ما قلی. (ضحی/1-3 )

 نازش را می‌خرید.چون عزیز بود برایِ خدا.

گاهی با رمزهایی با او حرف می‌زد. رمزهایی که هنوز هم فقط میانِ خدا و رسول مانده؛

 طا سین میم ،الف لام میم،کاف...

نگرانش می‌شد؛ لعلّک باخع نفسک اَلا یکونوا مؤمنین. (شعراء/3 )

به او می‌گفت آن‌قدر به تو عطا می‌کنیم که راضی بشوی؛ لسوف یُعطیک ربّک فترضی.(ضحی/5 )

از اخلاقش به وجد می‌آمد؛ اِنّک لعلی خلُقٍ عظیم. (قلم/4 )

به جانش قسم می‌خورد؛ لعمرک... (حجر/72 )

غصه‌اش را می‌خورد؛ ما انزلنا علیکَ القرآن لتشقی. (طه/2 )

می‌گفت که هوایش را دارد؛ انّا کفیناکَ... (حجر/ 95 )

تعریفش را پیش مؤمنین می‌بُرد تا قدرش را بدانند؛ 

عزیزٌ علیه ما عنتُم حریصٌ علیکم. (توبه/ 128 )

گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها خیلی هم غریب نیست که محمّد(ص)، فقط رسولِ خدا نبود، حبیبِ خدا بود.

همه‌ی این نازکشیدن‌ها و نازخریدن‌ها فقط از محبّی برای حبیبش برمی‌آید.

 

قرآن، جایی گفته دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید،

دعوتی که شما را به زندگی می‌خوانَد، به شما مایه‌ی «حیات» میدهد:

استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم  )انفال/ آیه 24 )

توی دعای عهد از خدا میخواهیم که

 به واسطه‌ی او،

با ظهور او،

بنده‌هاش را حیات ببخشد؛

زنده کندو احی به عبادک

ودر زیارت جمعه این‌طور سلامش می‌دهیم:

«سلام چشمه‌ی حیات»!

السلام علیک یا عین الحیوه

 یعنی اسم این گذران روزها،

  »حیات» نیست.

 آن کیفیت حقیقیِ زندگی

فقط با بودن او،

 با آمدنش معنا میشود،

که بیاید و

 به «حیات» دعوتمان کند...

 برای چشیدنِ آن حقیقتِ زندگانی هم شده آدم هواییِ روزگار ظهور میشود... 


قرآن را

باید به روح خوراند.

 آیات آن را باید خورد و هضم کرد و جذب کرد.

 روح را باید با آن تغذیه کرد.

روحی که اسماءالله در آن نهـفته است.

 اگر قرآن به روح خورانده شود، دانه های اسماء که اسرار زمین و آسمان‌هاست، در روح انسان می‌روید.

برای این که چیزی را بخوری، باید ابتدا آن را از راه دهانت به درون بدنت برسانی.

گشودن دهان روح برای فهم قرآن،

با "بسم الله الرّحمن الرّحیم" میسر می‌گردد...

 

تاملی-در-قرآن-کریم

#سوره-مبارکه-شعراء

آیات 9-1

تلک کتاب مبین

 (مبین غیر از مُبیِّن است)یعنی این کتاب شفاف و روشن است ، هم مطالبش شفاف و روشن است و

 هم مبدأ فاعلی آن شفاف و روشن است وهم ارتباطش به مبدأ غایی و هدف شفاف و روشن است،

یعنی صدر و وسط و پایان او مُبین و شفاف و روشن است.

 

إِن نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِم مِنَ السَّماءِ آیَةً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِینَ

اگر می خواستیم گردن‌کشی اینها را به خضوع تبدیل می کردیم،

خضوع برای گردن نیست برای خود انسان است،

ْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِینَ ، خاضع شدن با سرافکندگی را میرساند.

وما یاتیهم من ذکر من الرحمن محدث الا کانوا عنه معرضین

 "من الرحمن" ،یعنی سخن از متکلّم نیست ،سخن از رحمان است ،

سخن ازمنشأ رحمت مطلقه است،

از منشأ رحمت مطلقه چنین ذکری آمده،پس ذکرِ رحمت است،

اما اینها استکبارشان استمرار پیدا کرده,هربرهانی که ارائه شود، مسائل وحیانی, نبوّت و رسالت و

 هر آیه‌ای که نازل شود اینها روی برگردان‌اند،اینها تنها به"اعراض" قناعت نمی کنند, 

بلکه به مرحله"تکذیب" و از آن بدتربه "استهزا"می رسند,

 یعنی انسان به هنگام قرارگرفتن درجاده های انحرافی بطورتصاعدی فاصله خود را ازحق بیشترمی کند.

نخست مرحله اعراض و روی گرداندن و بی اعتنایی نسبت به حق است , 

اماتدریجا به مرحله تکذیب و انکار می رسد, باز از این مرحله فراتر می رود و حق را به بادتمسخر می گیرد,

 بدترین حالت و صفت انسان، مسخره کردن حقّ است، 

لذامی فرماید: در آینده، خبرهای مسخره کردن آنان به آنها خواهد رسید. 

و نمی فرماید: کیفر اعراض و تکذیب به آنان خواهد رسید.

اعراض کافران نه تنها از آیات تشریعی است ،بلکه از آیات تکوینی و نشانه های خدا در پهنه آفرینش

 نیز اعراض دارند, آنها نه تنها, گوش جان خود را بر سخنان پیامبر (ص) می بندند,

 بلکه چشمهای خود را نیز از دیدن نشانه های حق در اطراف خود محروم می سازند.

 أَ وَلَمْ یَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ کَمْ أَنْبَتْنا فیها مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَریمٍ "

تعبیر "زوج" درمورد گیاهان بسیار قابل دقت است و واژه "کریم"در اصل به معنی

 هر چیز پر ارزش است،گاه در مورد انسان به کار می رود و گاه درگیاهان ودر هر شی با برکت .

در آیه بعد به عنوان تاکید و تصریح می فرماید:"در خلقت گیاهان ارزشمند نشانه‌ی روشنی بر وجود خداست"

اما " وَ ما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ" بیشترشان ایمان آورنده نیستند.

خداوندی که هرچیز رازوج ایجاد کرده و نواقص هریک از دو طرف زوج را بادیگری بر طرف نموده است و

 برای هر یک هدف معین نموده و به سوی آن غایت و هدف سوق داده،

 این قانون و سنت را در تمام کائنات دارد چطور ممکن است امر تربیت انسانها را مهمل بگذارد و

 به سوی سعادت وآن راهی که خیر دنیا و آخرت در آن است هدایت نکند؟

"وَ إِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ"

 شعراء9      

بسیاری از آیات قران کریم با اسماءحسناء الهی پایان می پذیرد.

 هر کدام از این اسم‌ها دارای معنا و ویژگی خاص خود هستند.

در این سوره با تکرار دو اسم "عزیز و رحیم" مواجهیم،

زندگی آدمی حرکت در میان این دو اسم مبارک است و

مومن در میان دو اسم "عزت و رحمت "است که تعادل در صراط مستقیم را حفظ می کند... 

نگاهی به سوره مبارکه

کسانی که منکر معاد هستند جهان را بدون خدا و بدون عوالم غیب می بینند و محدود می کنند؛

نه آینده عالم را می بینند و نه گذشته عالم را، چه برسد به عالمین...

 بحث دعوت پیامبران این است که انسان در کدام جهان زندگی بکند،

عالمی که رب دارد یا ندارد؛

عالمی که محدود به محدوده ی شخص باشد؟!

 یا عوالم گسترده ای که در آن تدبیر الهی انجام می گیرد.

آیات 10 تا 68 به داستان حضرت موسی .ع. می پردازد و این اولین باری نیست که

 در سوره قرآن ، داستان حضرت موسی کلیم الله برای پیامبر گرامی اسلام نقل می شود؛

گاهی موانع روحی داریم که آن موانع روحی باید برداشته شود.

این موانع همیشه با استدلال برداشته نمی شود. لذا فرموده اند:

 اگر کسی روحیه عناد و استکبار و روحیه استهزا دارد نمی شود برایش استدلال بکنی؛ 

یعنی گوشی برای شنیدن نیست؛ باید یک صحنه هایی بچینید که

 عامل روانی که او را به استهزا کشانده در وجودش بشکند؛ بعد با شما همراه شود.

در این سوره با افرادی که روحیه شان روحیه استهزا است قرآن این طور برخورد می کند. 

آن ها را در داستان فرعون می برد که با همه طول و عرض بنا بود هدایت به رب شوند و 

این هدایت را نپذیرفتند و..

.شاید این تذکر و مواجهه با این داستان بتواند در انسان تأملات جدیدی ایجاد بکند.

 

آدمی موجود پیچیده ای است،انبیاء با مجموع وجودآدمی مواجه هستند:

 با عقل ،با روح ،با قوای دیگر، با عقلِ عمل  و... همه را می خواهند هدایت بکنند،

لذا استدلال هم می کنند؛ تهدید هم می کنند؛ موعظه و انذار هم می کنند.

 این نوع مواجهه برای برخورد با این روحیه ای است که قرآن در این سوره آن را مخاطب قرار داده است.

مثلا یکی از حالات انسان که

 او را به انکار معاد و به سمت دنیا سوق میدهد که به حیات دنیا راضی باشد، حالت غرور و تکبراست.

 تذکرات الهی برای کنترل روحیه طغیان انسان است، 

در باطن هر کسی این عوامل می تواند یک جایی سر بردارد،

همه فرعون و فرعونهایی در درون خود دارند،

فقط مصرهایشان فرق می کند،

شرح حال موسی (ع) و فرعون

 شرح حال انسانیت است؛

سرگذست موسی (ع) سرگذشت انسان است،

کل انسان، خصال انسانی، خصوصیات او و ظهور حالات مختلف در شرایط مختلف را درباره انسان بیان می کند.

 "تلک آیات الکتاب المبین"

این آیات کتاب مبین هست؛

«نتلو علیک من نبأ موسی وفرعون بالحق آیات کتاب مبین»

 یعنی بیان معنی انسانیت و سرگذشت انسان را در چهره موسی و فرعون بر  تو تلاوت می کنیم...

#سوره-مبارکه-شعراء

آیه 16

فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ... به طرف فرعون بروید...

 چرا فرعون؟

 اول گفت که به سوی قوم ستمکار برو،" أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِین *قَوْمَ فِرْعَوْن...(آیه10و11 )

 چون آن کسی که انبیاء با او اول مواجهه دارند جبهه باطل است که حول محوری جمع شده اند،

 انبیاء می آیند تا آن مانع و حجاب را بردارند تا دعوت انبیاء ظاهر شود،

کسانی که دعوت به دنیا میکنند معمولاً مردم عادی نیستند؛فرعون ها هستند؛

چه فرعونهای سیاسی ، چه فرعونهای فرهنگی...

 آن هایی که خودشان را مدعی روشن فکری می دانند،

آن هایی که با مغلطه و مخلوط کردن حق و باطل ، حق را باطل و باطل را حق نشان می دهند ...

فَقُولَا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِین

َ ریشۀ اصلی مخالفت فرعون با دعوت موسی،

 نه بر سر مسئله ی وجود خداوند بود و نه مسئله ی نبوت.

بلکه مشکل اصلی فرعون بر سر مسئله ای بود به نام رب العالمین ...

این است که در جای جای حکایت موسی به کلمه رب بر می خوریم :

حضرت موسی با نظام شرک آمیز ربوبی و منشاء آن یعنی فرعونیت روبرو است.

 

مکتب ارگانیسیسم (مکتب جامعه شناسی) می‌گوید:

 جامعه نیز مانند یک ارگانیسم زنده است. جامعه نیز اندام‌واره است. یکی از شباهت‌هایی که

 بین فرد و جامعه وجود دارد این است که همان طور که 

گاهی یک فرد فکر تسلط بر افراد دیگر را پیدا می‌کند، 

گاهی یک جامعه‌ نیزفکر تسلط بر جامعه‌های دیگر را پیدا می کند...

این است که قوم فرعون نیز ذکر میشود.

ودر ادامه ی آیات

روشهای مقابله فرعون با حق نشان داده می شود...

وارونه نشان دادن حق و باطل ، کمکهای انسان دوستانه ی فرعون به موسی (بچه ای یتیم)و

عملیات روانی علیه موسی 

(ما ترا بزرگ کردیم و پروردیم، تو قاتل هستی و بیگناهی را کشته ای و کافر هستی و...) 

،اتهام وتخریب شخصیت عوامل حق و تردید افکنی در نزد افکار عمومی ...

اگر قرآن به نمونه ها و روش های اجتماعی جریان انحرافی بر ضد جریان حق اشاره میکند؛

یعنی که هنوز هم این جریان ادامه دارد هرچند در اشکال و الفاظ جدید...