تاملی در -قرآن کریم
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 41
مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُون
قرآن کریم کار کسانی را که غیر از خدا دیگری را سرپرست خود برمیگزینند به عنکبوتی تشبیه میکند که برای خود خانهای میسازد.
نظر غالب آن است که واژه عنکبوت مفرد مؤنث بوده و جمع آن عَناکِب است. نامگذاری این سوره به نام عنکبوت - که واژه ای مفرد است - به این دلیل است که عنکبوت به صورت فردی زندگی میکند به جز مواقع جفتگیری یا زمانی که تخمها باز میشوند.
اما در دو سوره نمل و نحل،
اسم این دو حشره به صورت جمع آمده است تا بر جمعی بودن زندگی این دو حشره اشاره شود.
«وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیوتِ لَبَیتُ الْعَنْکبُوتِ» کمال این خانه را بیان میکند؛
زیرا عنکبوت نمیتوانست خانهای سنگینتر و دقیقتر از این در میان زمین و هوا بسازد و گویی مهندسی ماهر چنین بنای زیبا و پیچیدهای را طراحی و ساخته است.
اینعبارت مانند فراز «إِنَّ أَنْکرَ الاْءَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ»است که
کمال این حیوان به سیستم آواز اوست...
اما چرا
إنَّ أوهَنَ البُیُوتِ لَبَیتُ العَنکَبوتِ
خانه عنکبوت سستترین خانه هاست؛
می فرماید:
خانه عنکبوت است که سست است نه تارهای آن؛
اصطلاح (اوهن البیوت) این نکته را مورد اشاره قرار میدهد که سستی و ضعف در خانه عنکبوت است نه در تارهای آن.
این اشاره قرآنی بسیار دقیق است؛ زیرا تارهای خانه عنکبوت، ابریشمی و بسیار نازکند (میانگین ضخامت هرتاریک میلیونیم اینچ مربع) ولی با وجود نازک بودن، تار عنکبوت محکمترین ماده بیولوژیکی است که تا کنون مورد شناسایی قرار گرفته است که از فولاد هم محکمترند و تنها کوارتز ذوب شده از آن محکمتر است.
یک تار بلند عنکبوت پیش از پاره شدن تا پنج برابر طول خود کشیده میشود و به همین خاطر دانشمندان، به تار عنکبوت فولاد بیولوژیک می گویند.
استحکام تار عنکبوت 20 برابر فولاد معدنی است و آنقدر محکم است که میتوان از آن توری ساخت و با آن یک بوئینگ ۷۴۷ را متوقف کرد ، اگر یک عنکبوت، تاری به ضخامت انگشت شست میساخت میتوانست یک هواپیمای جمبو جت را به آسانی حمل کند.
ازویژگیهای دیگر تار عنکبوت این است که مقدار زیادی نمک و مواد ضد باکتری و ضد قارچ دارد که در برابر حمله باکتریها و قارچها از آن محافظت می شود.
ومهندسی ساخت آن از مدرنترین سازه های مهندسی پیشرفته تر است،
پس چرا قرآن از «بیت عنکبوت» بهعنوان سستترین «بیوت» نام برده است؟
خانه عنکبوت سست است ،چون مأوی و محل سکونت به حساب نمیآید؛
بلکه بیشتر دامی است که حشرات در تارهای چسبناک آن گرفتار و شکار شوند،
آنان که معبودان دیگری دارند و مردم را نیز بدان سو میکشانند همین حکایت را دارند؛ آنها از طریق تارهای ثروت، فساد، پست و مقام و... به شکار قربانیان خود میپردازند؛
قرآن هشدار می دهد کسانی که با تمسک به" غیر خدا "دنبال منافع دنیوی و حتی معنوی هستند،همین "غیر"، دامی است پیچیده ،مانند دوستی و ورود به بیت عنکبوت است که ورود به آن نه ورود به بیت امن بلکه به منزله هلاکت آنها است.
( مقایسه با بیوت اهل بیت علیه السلام که بیوت نور و ایمان =امن است)
وهشدار می دهد که فریب مهندسی زیبا و فریبنده و استحکام ظاهری و بوی جذاب آن را نخورید،مانند مکاتب و اندیشه ها و مسیرها و سبکهای زندگی غیر الهی امروزی که ظاهری جذاب و تکنولوژی و مهندسی ووو پیشرفته ای دارند ومحکم و مطمئن به نظر میرسند اما أوهَنَ البُیُوت...
و
خانه عنکبوت سست است ،
چون نظام اجتماعی وحتی روابط خانوادگی عنکبوتها بر اساس مصالح مادی وموقت است،
بهطوری که هرگاه این مصالح تمام میشود، دشمن همدیگر میشوند و برخی، برخی دیگر را میکشد. این دشمنی شدیدبعد از اتمام مصلحتها جلوه گر میشود؛
روابط سست و ضعیف بین افراد خانواده عنکبوت آن را سستترین خانوادهها در میان آفریدهشدگان قرار داده است،
در برخی از انواع ،عنکبوت مادر، عنکبوت نر را می خورد ویا اورا رها میکند تا هنگامیکه فرزندان از تخم خارج میشوند، او را بخورند. در بیشتر انواع ،بچه عنکبوتها وقتی از تخم بیرون میآیند و خود را در یک مکان بسیار شلوغ در داخل کیسه تخم میبینند؛به خاطر غذا یا جا یا هر دوی اینها با هم درگیر شده یکدیگر را میکشندو در انواع دیگری ،فرزندان مادر خود را میخورند...
خانه عنکبوت سست است،چون امنیت زندگی و آرامش روانی در آن بسیار اندک است.
خانه عنکبوت سست است زیرا در آن از ساده ترین مفاهیم عطوفت و محبت و گذشت میان نر و ماده، مادر و بچه ها و برادران و خواهران خبری نیست.
خانه عنکبوت سست است ،چون خانهایست بدون دیوار، بدون سقف،بدون حفاظ، بدون ستون و بدون سایبان و در معرض مخاطرات طبیعی و شکارچیان و ...
مانند جایی که حدود و ثغور شریعت الهی وجود ندارد ...
خانه عنکبوت سست است ،
چون عنکبوت هرچه میسازد دام است و تله و نهایتا کار به جایی میرسد که خودش نیز در دام خود اسیر و گرفتار میشود و از بین میرود.
خانه ی عنکبوت سست است چون بر پایه های محکم ساخته نمی شود،
این خانه در هوا ساخته می شود ویا بر هوی ...
مثل بسیاری ازاعمال و افکار انسانها و مکاتب و بیوت اندیشه های غیر الهی...
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 48
وَمَا کُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ ...
تو هیچ کتابى را پیش از این نمى خواندى و با دست [راست] خود نمى نوشتى...
مصطفی صلوات الله علیه را که امی می گویند، از این رو نمی گویند که بر خط و علوم قادر نبود،
از این رو امیش گفتند که خط و علم و حکمت او مادر زاد بود، نه مکتسب.
کسی که به روی مه رقوم نویسد او خط نتواند نبشتن؟
(کسی که بر ماه خط نویسد=شق القمر آیا نتواند بر کاغذ نویسد؟)
و در عالم چه باشد که او نداند؟
چون همه از او می آموزند،
عقل جزوی را عجب چه چیز باشد که عقل کل را نباشد؟
عقل جزوی قابل آن نیست که از خود چیزی اختراع کند که آن را ندیده باشد.
و اینک مردم تصنیفها کرده اند و هندسه ها و بنیادها نو نهاده اند. تصنیف نو نیست: جنس آن را دیده اند، بر آنجا زیادت می کنند.
آنها که از خود نو اختراع کنند ایشان عقل کل باشند.
عقل جزوی قابل آموختن است، محتاج است به تعلیم؛
عقل کل معلم است، محتاج نیست.
و همچنین جملۀ پیشه ها را چون باز کاوی، اصل و آغاز آن وحی بوده است و از انبیا آموخته اند و ایشان عقل کلند؛
حکایت غراب (کلاغ) که قابیل هابیل را کشت و نمی دانست که چه کند: غراب غرابی را بکشت و خاک را کند و آن غراب را دفن کرد و خاک بر سرش کرد. اواز او بیا موخت گور ساختن و دفن کردن – و همچنین جمله حرفه ها. هر که را عقل جزوی است محتاج است به تعلیم، و عقل کل واضع همه چیزهاست. و ایشان انبیا و اولیایند که عقل جزوی را به عقل کل متصل کرده اند و یکی شده است.
فیه ما فیه
سوره مبارکه- العنکبوت
آیه 49
بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی صُدُورِ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْم
آیه درمقام ردّ گمان کسانی است که قرآن را تنها الفاظی مکتوب میان صفحاتی چند وجلدهایی صحافی شده می بینندو ازما ورای آنچه ازاین الفاظ اراده شده و ازحقیقت ملکوتی آن،که از سوی خداوند به درون جانهایی از پیش پاک و تزکیه و آماده شده، دمیده می شود، بی اطلاع هستند، این بی اطلاعی آگاهانه یا نا آگاهانه سبب تغییر مسیر اسلام از صراط ولایت شد.
بَل هوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی صدورِ الّذین أُوتوا العلم :
بلکه قرآن آیات بیّناتی است در قلبهای کسانی که به آنها علم داده شده.
در آیه قبل از امی بودن پیامبر میفرمایدودر این آیه از" الّذین أُوتوا العلم..."
أُوتوا العلم که حقیقت قرآن را درون سینه دارند چه کسانی هستند؟
آیا منظور مطلق صاحبانِ علم است؟
آیا هرکس علم و دانشی دارد جزء این گروه محسوب میشود؟
کاملا واضح و آشکار است که منظور دانشمند و دانش آموخته و علما نیستند!
چون هرکه دانشی را فراگرفته تعبیر اوتوا العلم بر او واقع نمیشود.
چون اوتوا العلم یعنی کسانی که علم به آنها داده شده است،
نه اینکه علم را فراگرفتهاند .
اگر تعبیر به «الذین کسبوا العلم» یا «اکتسبوا العلم» با «تعلّموا العلم» یا «طلبوا العلم» یا شبیه به این تعابیربود هرکسی که علمی را فراگرفته بود راشامل میشد ولی تعبیر «اوتوا العلم» نشان میدهد علم این افراد موهبتی است نه اکتسابی و
اوتوا العلم افراد خاصی هستند نه عموم دانش اندوختگان.
حتی اگر تعبیر «الّذین طلبوا العلم» هم بود نمیشدگفت که منظورکسانی اند که علم فراگرفتهاند ،
زیرا آیه شریفه میفرماید:
این آیات بیّنات در سینههای اوتوا العلم است ؛نه این که سینه هرکسی که علمی فراگرفت جایگاه آیات قرآن باشد.
واضح است که چنین چیزی نیست و هر صاحب علمی، عالم به قرآن نیست، حتی اگر بخواهندبا چپ و راست کردن حقایق و آیات فردی مانند «ابن عباس» را هم مصداق آیه بدانند دلایل کافی نیست ،
ولی در مکتب اهل بیت( ع)
«الذین اوتوا العلم» همان اهل بیت(ع) هستندکه مصداق تام و کامل آیات و احادیث مربوطه هستند،
بَل هوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی صدورِ الّذین أُوتوا العلم
یعنی حقیقت قرآن با اهل بیت علیهم السلام یکی است،
امام باقر(ع) وقتی این آیه را تلاوت فرمودند.
با دست به سینه خود اشاره نمودند.
(اصول کافی، کتاب الحجة، باب «انّ الائمة قد اوتوا العلم»، حدیث۱)
در حدیث بعد آن آمده هنگامی که امام صادق(ع) همین آیه را تلاوت کردند فرمودند:
«هُمُ الائمة علیهم السلام» اینها ائمه علیهم السلام هستند.
سوره مبارکه - العنکبوت
آیه 57
کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ
ثُمَّ إِلَیْنا تُرْجَعُون
هر نفسى چشنده مرگ است،
سپس به سوی ما بازگردانده مى شوید.
«نفس» یعنی «خود»، هر موجودی که «خود» و «هویت»ی متمایز از دیگری برایش فرض شود، تعبیر «نفس» در موردش صادق خواهد بود.
(التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج12، ص: 198)
علت اینکه روح را هم «نفس» میگویند این است که «خودِ» ما انسانها در گروی روح ماست.
و
تعبیر «ذائقه الموت» تقریبا معادل «یذوق الموت» است (عموما ترجمه کردهاند: «مرگ را میچشد»)،
اما وقتی
به جای فعل (یذوق)،
اسم فاعل (ذائق/ذائقه) میآید،
دلالت بر ثبوت و استمراردارد.
یعنی اگرچه فعل مضارع، دلالت بر وقوع عمل در حال حاضر و استمرار آن دارد؛ اما این معنا در اسم فاعل بسیار شدت مییابد.به تعبیر دیگر، فعل مضارع در جایی که کار الان انجام میشود و تمام می شود هم به کار میرود (مثلا: من میروم) ،
اما اسم فاعل در جایی است که آن کار" همچنان" ادامه دارد (مثلا: آب روان است)
مرگ قطعیترین واقعیت است و استثنا ندارد و برای همه هست، موقعیت نهایی همه ی ماست و فرقی بین فقیر و غنی، عالم و جاهل، رئیس و مرئوس، و ... نمیماند.
مرگ پایان کار نیست، شروع کار است. اگر حقیقیترین حقیقت عالم خداست، و با مرگ به سوی خدا میرویم؛ پس تازه با مرگ به سوی حقیقیترین حقیقت میرویم؛ یعنی تازه زندگی حقیقی را شروع میکنیم.
آیت الله جوادی آملی در درس تفسیر خود مکرر میفرمودند:
«توجه کنید که مرگ ما را نمیچشد، بلکه ما مرگ را میچشیم. ما مرگ را در خود هضم میکنیم، نه بالعکس.»
یعنی مرگ در ما گم میشود،
نه اینکه ما با مرگ گم شویم.
ما جاودانیم و مرگ را هم در خود هضم میکنیم.
مرگ چیست؟
آیا فقط خروج روح از بدن است؟
پس در مورد فرشتگان چه معنی دارد؟
آیه میفرماید :
هر «نفس»ی مرگ را میچشد و
مرحله ی بعد از مرگ «رجوع الی الله» است.
پس «مرگ» یعنی آنچه که
«خودم» را آن میدانم، از «من» میگیرند؛
و این گونه به خدا نزدیکتر میشوم.
یعنی حقیقت مرگ این است که
نفس با چشیدن مرگ ، تن خاکی را رها میکند و این تن خاکی را به یکی از مخلوقات خداوند(ملک، آیه 2) تحویل می دهد و خودش را رها می کند...
اسلام برای انسان
نه شناسنامه زمانی قائل است و
نه شناسنامه مکانی و زمینی،
بلکه اسلام انسان را یک موجود ابدی معرفی می کندو
حقیقت مرگ انتقال این انسان است از عالَمی به عالم دیگر؛
و این انتقال، صرفا یک انتقال مکانی مربوط به بدنمان نیست؛
بلکه از جنس چشیدن توسط جان آدمی است.
"کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْت"
مردن واقعه ای نیست که در آینده رخ میدهد، بلکه الان هم هست ،
زیرانفرمود:
«سیذوق الموت»
بلکه فرمود :
«ذائقه الموت»،
اقدامی هم نیست که یکدفعه رخ دهد، بلکه دائمی و مستمر است.
(فرق «ذائق» با «یذوق» که عرض شد)
در هر لحظه، چه بخواهیم و چه نخواهیم،فرشته مرگ - که از ملائکه مقرب الهی است - دارد آرام آرام ما را به سوی خدا میبرد،
و این سیر تا خدا ادامه دارد:
الینا ترجعون...
اما ما ... ؟
"مرگ عصاره زندگی است"
و انسان در هنگام مرگ
عصاره زندگی خود را می چشد...
در هرروز و لحظه وهرحرکت و حالتی یک مرحله از شخصیتی که قرار است در عالم دیگر محشور شود رقم میخورد:
ذرهای از خودمان را در دنیا رها کرده، و ذرهای از وجودمان را در آخرت رقم می زنیم؛ وبا هر گامی، بخشی از مرگ را به طور مستمر محقق می سازیم.
و
عصاره وجودی ماست که
نهایتا در قیامت در قالب یک انسان بهشتی یا جهنمی به نزد خدا برمیگردد...
"وَ إِلَیْنا تُرْجَعُون"
سوره مبارکه - العنکبوت
آیه 64
وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِب
ٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ
لَوْ کانُوا یَعْلَمُون
و این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازیای نیست؛ و براستی که تنها سرای آخرت است که حقیقتاً زندگی است، اگر که میدانستند.
«الدَّار» از ماده «دور» است ،به معنای احاطه کردن و حدقه زدن چیزی پیرامون چیز دیگر
(معجم المقاییس اللغة، ج2، ص311)
«دایره» خطی است که به داخل خود احاطه دارد،
و خانه را به اعتبار اینکه با دیوار دور آن احاطه شده «دار» میگویند که جمع آن «دِیار» میشود
(مفردات ألفاظ القرآن/321)
با اینکه در زبان عربی کاربرد «دار دنیا» در مقابل «دار آخرت» رایج است،
اما جالب است که
در قرآن کریم نه کلمه «دار» و نه هیچیک از مشتقات آن (55 بار در قرآن به کار رفته) به صورت ناظر به دنیا مطرح نشده و همواره ناظر به آخرت است،
مثل :
"الدار الاخرة" ؛ "الدار السلام"و " الدار البوار"....
کلمات «دوران»، «احاطه»، «حدقه»، «طواف» و «استیلاء» به لحاظ معنایی بسیار به هم نزدیکند و تفاوتشان در این است که در «احاطه» سیطرهای مورد توجه است؛ در «حدقه» نگاه کردن، در «طواف» حرکت کردن و چرخیدن، و در «استیلاء» مساله ولایت؛ اما در «دور» فقط خود دور چیزی بودن بدون هیچ ملاحظه دیگری مد نظر است.
(التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج3، ص279)
در عبارت «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ» حداقل شش تاکید به کار رفته است:
«إنّ» ،
«لـ» مزحلقه،
«هی» (ضمیر شأن)،
جمله به صورت اسمیه آمده است؛
خبر به صورت مصدر آمده است؛
روی خبر «الـ» آمده است(که علاوه بر تاکید، معنای حصر را میرساند)
شش تاکیددر یک جمله کوچک...
بر چیزی خیلی تاکید میشود که افراد آنرا باور ندارند.
چرا ما باور نمیکنیم که سرای آخرت، سراسر زندگی است؟
...الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ ...
إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوان
همه با دو واقعیت مواجهیم:
دنیا و آخرت؛
و این دو واقعیت، نمیتوانند در عرض هم هدف قرار گیرند؛ و هدف قرار دادن هریک، به هدف قرار دادن دیگری لطمه میزند . پس، باید یکی را اصل قرار داد و دیگری را تابع؛ هرکدام را اصل قرار دهیم، اقتضائات آن راهم باید جدی بگیریم؛
و انسانها دو دستهاند:
برخی دنیا را هدف و اصل قرار داده، و در نتیجه دین را که مسیر را تا نهایت نشان می دهد در حد لعب می دانند،
و برخی معیار تصمیمگیری خود را حق و حقیقت قرار میدهندکه مخاطب آیه اند :«لَوْ کانُوا یَعْلَمُون یعنی آنها که دنبال دانستن هستند و میخواهند حقیقت را بدانند، مخاطب این کلاماند،
یعنی اگر افراد بدانند، میفهمند...
علامه طباطبایی سه رساله در زمینه انسان دارند:
انسان قبل الدنیا، فی الدنیا، بعد الدنیا .
در رساله «الانسان فی الدنیا» نشان میدهند تمام تفاوت انسان در دنیا، با قبل و بعد دنیا، در وجود نظام اعتباریات است.
اعتباری، یعنی چیزی که واقعیت ندارد اما ما به خاطر اینکه زندگیمان بگردد، آن را واقعی فرض میکنیم.
مثل پول یا مقامات و منصبهای دنیایی و اجتماعی که بخودیخود ارزشی ندارند و برای گذران زندگی اجتماعی وسیله و قراردادی اعتباری است برای راحت شدن معاملات و کارها...
مثل بازی بچه ها که اشیاء را وسایل بازی و شخصی را رئیس میکنند. بچهها میدانند بازی میکنند و بازیشان هم در یک مدت محدود است؛ و در پایان بازی، دیگر، نه آن وسایل ارزشی دارند، و نه آنکه رئیس بوده رئیس میماند.
راستی، چرا تا بچهایم، بازی و سرگرمی را بازی و سرگرمی میدانیم و بچه هارا به خاطر طولانی کردن بازیهایشان ویا تاثیر گرفتن از نقش شان توبیخ و سرزنش می کنیم، اما وقتی بزرگ میشویم، محدود بودن و بازی دنیا را جدی میگیریم ؟!
الْحَیاةُ الدُّنْیا ...
الدَّارَ الْآخِرَةَ
چرا دنیا را با تعبیر «زندگی دنیا»می فرماید
و آخرت را با تعبیر «دار آخرت»؟
چرادر قرآن کریم، تعبیر «دار» برای دنیا اصلاً به کار نرفته؛ و همچنین هیچ جای قرآن، تعبیر «زندگی آخرت» را نیاورده و حتی در جایی هم که این دو را به هم عطف کرده، تعبیر «فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ» آورده است (یونس/64؛ فصلت/31)
در «نکات ترجمه»عرض شد که از این جهت به خانه «دار» میگویند که دور انسان را میگیرد و بر انسان احاطه پیدا میکند.
دنیا تمام حقیقت انسان وابعاد معنوی و ماورایی انسان را در برنمیگیرد ،
پس «دار» انسان نیست؛
اما آخرت، نهتنها تمام حقیقت انسان را دربرمیگیرد؛ بلکه دنیا را هم دربرمیگیرد ،
از طرف دیگر، «دنیا» و «دنیا بودنش» غیر از «زندگی» است؛
برای همین در دنیا، هم زندگی داریم و هم مرگ؛
هم موجودات زنده داریم و هم موجودات غیرزنده؛
اما در این آیه فرمود که «دار آخرت»، «حَیَوان» (=زندگی) است؛
یعنی اساساً حقیقتِ «آخرت» همان حقیقتِ «زندگی» است ،
و آیه تصریح میکند که
آخرت سراسر زندگی است...
"دردنیا" دو جریان زندگی وجود دارد،
یک جریان ،
جریان ولایت اَئمَّة الْهُدى است که «دارالحیوان» است و
هر کس وارد این وادی شود ،
واردجریان کوثرو حیات طیبه می شود،
و
جریان "ولایت ائمه جور" که " دارالدنیا"ست،
دربعضی روایات،
لهو به دشمنان نبی اکرم(ص) تفسیر شده است.
لهو است چون انسان را به غیر خدا مشغول میکند و
اشتغالاتی که همه بازی است و غفلت،
یعنی انسان ازوادی ولایت معصوم که خارج شود ،
زندگیش می شود تکاثر و لهو...
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 58
وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفًا تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا نِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ
مگر «شخص صالح» به معنای مومنی نیست که عمل صالح انجام میدهد؛ پس تاکیدبر «کسی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده» یعنی چه؟
شاید اشاره به آن است که با عمل صالح است که شاکله و شخصیت صالح در انسان ایمان آورده شکل میگیرد.
نفرمود «کسانی که عمل صالح انجام میدهند»، بلکه فرمود «کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام میدهند»،
یعنی کسانی عمل صالح انجام میدهند که کار و کارکرد آنها از فیلتر ایمان گذشته باشد.
یعنی صِرف عمل صالح، انسان را در زمرهى صالحان (شایستگان) قرار نمىدهد. عمل صالحی که از ایمان به خدا برخیزد ارزشمند است .
ملاک تشخیص عمل صالح، بر اساس نگرش الهی و جهان بینی الهی است، از اینرو هر عملی که انسان را به قرب الاهی نزدیک کند، عمل صالح به حساب می آید،
وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ
برای رفتن به جهنم فقط گناه لازم است اما برای رفتن به بهشت ایمان و عمل صالح ،
برای رفتن به جهنم کفر لازم نیست بلکه ممکن است مؤمن نیز در جهنم بسوزد، برای رفتن به جهنم تنها سوء فعلی لازم است،اما برای رفتن به بهشت حسن فعلی و حسن فاعلی هر دو لازم است...
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 59
الَّذِینَ صَبَرُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُون
تأثیر نگاه هستیشناختی در توکل چیست؟
در واقع در مفهوم توکل دو بخش وجود دارد:
از طرف بنده قبول کردن وظایف الهی که به او واگذار شده است،
واز طرف خدا قبول کردن سرنوشت خوب که بنده به او واگذار کرده است ،
یعنی توکّلِ به معنای یک کار یک طرفه نیست،
خدا آن وقت متعهد سرنوشت انسان میشود که
انسان متعهد وظایف خودش بشود...
و همین جنبة اعتماد و ایمان است که رابطه ی توکل گونه را از انواع دیگر رابطه ها متمایز می کند.
توکل در قرآن یک مفهوم زنده کننده و حماسی است؛ یعنی هرجا که قرآن میخواهد بشر را وادار به عمل کند و ترسها و بیمها را از انسان بگیرد، می گوید که تکیهات به خدا باشد و از کثرت انبوه دشمن نترس.
ولی متاسفانه توکل ، در میان تفکر امروز مسلمین، یک مفهوم مرده است.
یعنی توجیه برای نکردن ها ...
یکی از اشتباهاتی که در باب توکل میشود،
خلط میان
«توکل در سرنوشت» و
«توکل در وظیفه» است.
بعضی از افراد ،
به جای اینکه توکل در سرنوشت کنند،
توکل در وظیفه میکنند،
یعنی به جای اینکه اطاعت کنند،
توکل میکنند.
در حالیکه اگر دستور داده که حرکت کنی حرکت کن و اگر دستور داده است نروی نرو، تو خود را آمادهی اجرای دستور او کن و آنوقت اعتماد داشته باش که او تو را به خود وا نمی گذارد.
این است که توکل از خصوصیات کسانی می شود که ایمان آوردند و عمل صالح انجام می دهند....
سوره مبارکه - العنکبوت
آیه 60
وَ کَأَیِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُها وَ إِیَّاکُمْ وَ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیم
و چه بسیار جنبندگانی که از پسِ روزیِ خود بر نمیآیند، خدا آنها را و شما را روزی میدهد و اوست شنوایِ دانا.
یکی از اسماء الله «رازق» است.
رازق یعنی کسی که روزی میدهد.
شاید وقتی به این فکر کنیم که خدا برای رزقِ این همه جنبنده و پرنده و چرنده فکر کرده و هوایشان را دارد، خیالمان راحت بشود و حرص و طمع را و به آب و آتش زدن برای پول درآوردن را کم کنیم.
توی قرآن فرموده که حتّی هوای جنبندههایی که خودشان از پسِ رزقشان بر نمیآیند را هم دارد و اوست که ما را و آنها را روزی میدهد...
از روی حکمتش رزق و روزی را، سهمها را تقسیم میکند؛فرموده که برای هر کس بخواهم روزی را گشاده و برای هر کس که بخواهم روزی را تنگ میکنم. اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ(آیه 62)
رزق هایی که از طرف خداوند بر ما نازل می شود بسیار وسیع و گسترده است،
از مهمترین رزق ها، رزق قلوب ماست و یکی از مهمترین رزق های قلب ما ، رزق محبت است.
رزق ها گاهی رزق های حلال اند و گاهی حرام؛
گاهی رزق های نورانی اند و گاهی ظلمانی؛
آنچه از دست رسولان و اولیای الهی بدست ما می رسد، رزق نورانی و طیّب است و
آنچه از دست شیطان و وادی ولایت آنهاست،رزق ناپاک است.
آنهایی که
تحت ولایت الله قرار میگیرند همه رزق های شان نورانی است و
آنها که تحت ولایت شیطان اند همه ی رزق های شان ظلمانی است،
ازمهمترین رزق ها،رزق محبت است ،
محبت ها گاهی محبت های ظلمانی اند و
گاهی محبت های نورانی ،
ارتباط و محبتی که ایجاد می شود،
اگر از بستر خدا و اولیائش عبور کند،
بستر نورانی است و
الا ظلمانی خواهد بود...
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 67
أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ
در آیه سه نکته اساسی است :
* حرم امن
*ربوده شدن از اطراف آن
*ایمان به باطل و کفر نعمت
عموما آیه به مکه معظمه ویاکعبه تفسیر شده است.
چگونه مکه ویا کعبه حرم امن است وقتی که خود مکه و کعبه در دست مومنین بالباطل قرار می گیرد؟
آیا در تاریخ اسلام مردم را از اطراف کعبه می ربودند؟
اگر طبق سوره مبارکه ایلاف (قریش)کعبه را امن از جوع و خوف بدانیم ،آیه برای کل مسلمانان چه پیامی دارد؟
آیات مربوط به نعمت در روایات و احادیث بیشتر به چه معنایی تفسیر و تبیین شده اند؟
در فضایی که اقامهی کفر میشود، چه در دوران بنی امیه ،چه در دوران بنی عباس و امپراطوریهایی که در ادامهی او شکل گرفته وچه امپراطوی غرب امروزکه ادامهی همان جریان است،
فقط اهل بیت (ع) حرم امن الهی و کهف وپناهی هستند که ایمان مومن را حفظ میکنند...
کسی که وارد این حرم امن الهی شود ، هم از دسیسه های شیاطین و هم از وسوسه ها محفوظ می ماند و هم به بصیرتی میرسد که سره را از ناسره و حق را از "باطل پوشیده به حق" تمیز می دهد،
حرم امن الهی همان کهف حصین است که از کفرو شرک نجات میدهد، با خودش سیر میدهد، ایمان را حفظ میکند در پناه خودش، با شرح صدر و"وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِم" یعنی قلب آدم را استوار میکنند که زاویه نگیرد و نلغزد،
در حریم امن مکتب اهل بیت ع است که مومن به بصیرت می رسدو شیرینی پایداری در راه خدا را میچشد که نه می توانند خودش را به زر و زور و فریب بربایند و نه ایمانش را به مذاهب و عرفانهای کاذب ...
در مناجات شعبانیه ائمه اطهار را «الْکَهْفِ الْحَصِینِ » می نامد،یعنی پناهگاه محافظت که اگر کسی در پناه آنها و در حصن آنها قرار گیرد از همه آفات محفوظ می ماند و تلاش شیطان و ابلیس و دشمنان را برای اینکه انسان را از مسیر خداوند متعال و از مسیر توحیدربوده و دور کنند خنثی می شود.
شیاطین امروز باراهها و معنویت های بدلی شایع ، باابزارهای الکترونیکی پیچیده مادی و معنوی و اطلاعات بسیار فراوان و گسترده ای که به واسطه آنها به خصوصیات و تار و پود وجود مان و شهوات و غفلت های ما مسلط اند به شیوه های مختلف از جبهه حق افراد را می ربایند.
همانگونه که قرآن مبین می فرماید:
«إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ»
(اعراف/27)
یعنی شیطان و اولیائش ما را از زاویه ای می بینند که شاید ما نتوانیم از آن زاویه شیاطین را ببینیم و کنترل کنیم، به مواضع غفلت ما آگاهند و از همان مواضع غفلت ما نفوذ می کنند.در روایات دارد که در رگ و پوست انسان مثل خون جاری می شوند و «لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ»(حجر/39) با قدرت تزیین ،زیبا را زشت و زشتی ها را زیبا جلوه داده و در زیبا شناسی ما هم نفوذمیکنند،
و مارا از راه حق می ربایند...
حتی آنهایی که بر صراط هستندبرای ربودنشان از صراط ،شیطان در دلشان حالت خشوع ایجاد می کند و برای عبادت و ریاضت بیدارشان می کند.چرا؟ به خاطر اینکه آن ریاضت ،ریاضتی است که از داخلش قدرت بیرون می آید که این قدرت در مسیر شیطان است. الآن هم خیلی از جریان های باطلی که حتی در داخل مذهب وجود دارد، گاهی سران شان ریاضت و زحمت و عبادت دارند.
به معصوم عرض کردند که بعضی از فرقه ها قرآن می خوانند و در حال قرآن خواندن حالت غشوه به آنها دست می دهد، حضرت فرمود «ذَاکَ مِنَ الشَّیْطَان» آن حالت از شیطان است. مثل بسیاری از این محافل فرق انحرافی که ذکربا حرکات مختلف دارند وحتی علی علی می گویند ...
به کجا پناه ببریم که ایمانمان ، فکرمان ، عقیده مان ربوده نشود؟
هیچ پناهگاهی غیر از چهارده معصوم نیست،آنان کسانی هستند که همه وجودشان پر از خداست و هیچ جای خالی در وجودشان نیست که دیگری بخواهد نفوذکند،چون خداوند متعال از صمدیت خود به آنان عنایت کرده است که نفوذ ناپذیراند. ما صمد نیستیم بلکه همه تهی هستیم، منتهی گاهی دنیا ما را به جلوه های مختلف پر می کند، دوست ،خانواده، مال و ریاست ،مقام و منفعت و ....وهمه ی اینها طریقی و راهی هستند در ربودن ما...
کهفی که اصحاب کهف به آن پناه بردند چیست؟ می خواستند آنان را از جبهه حق می خواستند بربایند، ولی اینها پناه بردند به این حرم امن کهف و موحد ماندند .
اینکه زید بن ارقم می گوید سر مطهر سید الشهداء را دیدم که روی نیزه آیه ی «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا»(کهف/9)، اصحاب کهف و رقیم عجیب نبودند اصحاب سید الشهداء عجیب بودند!!
عجیب بودند چون ربوده نشدند نه به زرو زور و فریب ونه به اجتهادات و فتاوای روحانی نمایان و عالم نمایان...
چرا حبیب شده حبیب؟ چرا زهیر شده زهیر؟ غیر از این است که در فتنه سنگینی که شیطان به پا کرده بود و فوج فوج و گروه گروه مسلمانان رااز جبهه ولایت حتی از لشگر امیرالمومنین می ربودند، اینها با پناه گرفتن در حرم امن الهی و با این کهف نجات پیداکردند.
چه کسانی ربوده می شوند ؟
یُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ...
کسانی که من حولهم...در اطرافند ، وارد حریم نشده اند ،
مرحوم محدث قمی در کتاب سفینه البحار در احوالات حسن بصری نقل کردند که حضرت امیر المومنین از ایشان پرسیدند که چرا مرا یاری نکردی؟ گفت داشتم می آمدم یک ندایی آمد که دو طرف باطل هستند. حضرت فرمود می دانی کی بود که ندا کرد؟ گفت: نه،. فرمود برادر شیطان بود.
اگر کسی بخواهد که وسوسه ها در او نفوذ نکند،باید در شعاع عصمت معصوم(ولایت و ولایت فقیه) قرار گیرد...
وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ
در آیه 83 نحل می فرماید:
«یعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ ینْکرُونَها وَ أَکثَرُهُمُ الْکافِرُونَ»
نعمت خدا را شناختند، بعد انکار کردند.
امام صادق(ع) در شرح این آیه فرمود:
نعمت خدا روز غدیر به مردم ابلاغ شد، نعمت ولایت مولا علی(ع) بود. ولی بعد از پیغمبر خدا متأسفانه عده ای منکر شدند.
در محضرامام صادق(ع) آیه " تم لتسالن یومئذ عن التعیم" ذکر شد. حضرت فرمودند:
خداوند از چیزی که به بندگانش تفضل کرده، نخواهد پرسید و بر آن بر آنان منت نمی نهد. منت به احسان در مخلوقات، قبیح است و چه رسد به خداوند عالم. چگونه چیزی را که مخلوق خدا به آن راضی نیست، به خدا نسبت میدهید. ولکن، مراد به این نعیم دوستی ما اهل بیت و ولایت ماست. خدا در قیامت از آن بازخواست خواهد کرد.
و اگر حرم امن الهی مکه که موجودیت آن به کعبه است نیز باشد ،
حدیث حضرت زهرای اطهر سلام الله علیه تفسیر آن است که فرمودند :امام مانند کعبه است...
روح امامت یک منصب الهی است از طرف خداوند؛ مثل روحی که خداوند در آدم دمید...
وقتی آن روح منتقل به امام شود امام بالفعل است،چه صغیر باشد چه کبیر، تفاوتی ندارد؛ فقط صحنه امتحان ماست.
امام، همان امام است و همه قوای امامت را دارد، جبرئیل و روح در شب قدر به محضر همین امام میآیندو تدبیر خودشان و ماموریتهای بزرگشان را بیچونوچرا با امام هماهنگ وتنظیم میکنند؛ما هم باید نسبت به امام همین رابطه را داشته باشیم.
قراردادن امامت در قالب جسمی به ظاهر خردسال؛یکی از مراحل امتحان سنگین شیعه بوده است ؛
و جامعه تشیع این امتحان را خیلی خوب دادهو خیلی خوبترخود امام، این امامت را بروز دادند ومظهر تثبیت آن اعتقادات امامیه شدند؛ یکی از ادواری که در آن انشعاب جدی در جامعه تشیع رخ نداد، دوره امام جواد(ع) است...
برداشت از سخنان
استاد سید محمّدمهدی میرباقری
سوره مبارکه –قصص
آیه ۴-۱
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
طسم ﴿۱﴾
تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ﴿۲﴾
نَتْلُو عَلَیْکَ مِنْ نَبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ﴿۳﴾
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ ﴿۴﴾
علامه طباطبایی درالمیزان می فرماید:
غیبهایى که پا به عرصه شهود گذاشتهاند و غیبهایى که از مرحله شهادت خارجند در کتاب مبین قرار دارند ...
بنابراین جاى این سؤال هست که آیا این امور هم از جهت غیب و هم از جهت شهودش در کتاب مىباشد و یا آنکه تنها از جهت غیب بودن؟ و به عبارت دیگر آیا کتاب مبین عبارت است از همین عالم کون که اجرام امور مذکور را در خود جاى داده، یا آنکه کتاب مبین چیز دیگرى است که تمامى موجودات به نحو مخصوصى در آن نوشته شده و به قسم خاصى در آن گنجانده شده است؟
به طورى که از درک درک کنندگان این عالم غایب و از حیطه علم هر صاحب علمى بیرون است؟ و معلوم است که اگر معناى کتاب مبین این باشد، محتویات آن همان غیب مطلق خواهد بود.
کتاب مبین از یک جهت با ﴿مَفَاتِحُ الْغَیْبِ﴾ و خزینههاى اشیائى که نزد خدا است تفاوت و مغایرت دارد، براى اینکه خداى تعالى آن مفاتح و خزینهها را اینطور وصف فرموده که داراى اندازه و قابل تحدید نیست، وقتى محدود مىشود که از آن خزینهها بیرون شده و به این عالم که عالم شهود است نازل شود، و کتاب مبین را اینطور وصف فرموده که مشتمل است بر دقیقترین حدود موجودات و حوادث. پس کتاب مبین از این جهت با خزینههاى غیب فرق دارد.
کتاب مبین چیزى است که خداى تعالى آن را به وجود آورده تا سایر موجودات را ضبط نموده و آنها را بعد از بیرون شدن از خزائن و قبل از رسیدن به عالم وجود و همچنین بعد از آن و بعد از طى شدن دورانشان در این عالم حفظ نماید، شاهد این معنا این است که خداى تعالى در قرآن، در مواردى از این کتاب اسم برده، که خواسته است احاطه علمى پروردگار را به اعیان موجودات و حوادث جارى جهان برساند، چه آن موجودات و حوادثى که براى ما مشهود است، و چه آنهایى که از ما غایب است، و اما غیب مطلق را که احدى را بدان راهى نیست، اینطور وصف کرده که این غیب در خزینهها و در مفاتحى قرار دارد که نزد خدا است، و کسى را جز خود او بر آن آگاهى نیست، بلکه بعضى آیات دلالت و یا لا اقل اشعار دارد بر اینکه ممکن است دیگران هم بر کتاب نامبرده، اطلاع پیدا کنند، و لکن احاطه بر خزینههاى غیب مخصوص خدا است. مانند آیه ﴿فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ لّا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ﴾ پس خزائن غیب و کتاب مبین در اینکه هر دو شامل تمامى موجوداتند تفاوت ندارند، و همانطورى که هیچ موجودى نیست مگر اینکه براى آن در نزد خدا خزینهاى است که از آنجا مدد مىگیرد، همچنین هیچ موجودى نیست مگر اینکه کتاب مبین آن را قبل از هستیش و در هنگام پیدایش، و بعد از آن، ضبط نموده و برمىشمارد، جز اینکه کتاب مبین از خزینههاى غیب درجهاش نازلتر است،
پس
مراد از مفاتح غیب، همان خزینههاى الهى است که مشتمل است بر غیب تمامى موجودات، چه آنها که به این عرصه پا نهادهاند، و چه آنها که ننهادهاند. ...
اینکه مراد از کتاب مبین امرى است که نسبتش به موجودات، نسبت برنامه عمل است به خود عمل، و هر موجودى در این کتاب یک نوع اندازه و تقدیر دارد، الا اینکه خود این کتاب موجودى است که قبل از هر موجودى و در حین وجود یافتن و بعد از فناى آن، وجود داشته و خواهد داشت، و موجودى است که مشتمل است بر علم خداى تعالى به اشیاء، همان علمى که فراموشى و گم کردن حساب، در آن راه ندارد. از این جهت مى توان حدس زد که مراد از کتاب مبین، مرتبه واقعى اشیاء و تحقق خارجى آنها باشد که قابل پذیرفتن هیچگونه تغییر نیست.
در مورد «کِتابٍ مُبِینٍ» مفسران دیگر گفته اند که
منظور از «کتاب مبین»، همان مقام علم پروردگار است؛ یعنى همه موجودات در علم بى پایان او ثبت مى باشند که منظور از آن، عالم آفرینش و خلقت و سلسله علت و معلول ها است، که همه چیز در آن نوشته شده است.
«نتلوا علیک»،
پیامبر! بر تو تلاوت می کنیم.
اتْلُ : خواندن، عرضه کردن
من نبأ موسی و فرعون بالحق
آنچه ما بر تو عرضه می کنیم.
«نبأ» است.
«نبأ» یعنی چه؟
«النبأ خبر ذو فائدة عظیمة» هر خبری که مهم و مفید باشد، از دیدگاه قرآن «نبأ» می باشد.
پیامبر! بر تو تلاوت می کنیم،
چه چیز را ؟
تاریخ راکه نفع آن، برای قومی است که مؤمن باشد!.
«لقوم یؤمنون»
قوم یعنی چه؟
عموما قوم را به معنای گروه و دسته ترجمه می کنند،
اما قوم مفهوم دیگری را هم به همراه دارد.
قوم از قیام و از ریشه قوام است،
قوم یعنی آن گروه و دسته ای که وجود جامعه به آن بستگی دارد.
چه در مسیر حق باشند یا در مسیر باطل،
قوم به هر دو گروه گفته می شود، هم آنهایی که در راه حق تلاش می کنند و هم آنهایی که در راه باطل.
آنهایی که قوام جامعه به آنهاست.
درواقع حرکت های اصلی آن جامعه به دست آنها انجام و ایجاد می شود.
ویژگی قوم این است.
«لقوم یؤمنون» این داستان و این نبأ و این خبر مفید مهم تکان دهنده برای قوم است، نه برای خفتگان؛
برای قیام کنندگان است،
برای آنهایی که حرکت و قیامی دارند، آن هم یؤمنون،یعنی آنهایی که ایمانی دارند و باوری.
این داستان چیست؟
این داستان چه ویژگی هایی دارد که قرآن می گوید به نفع قومی است که مؤمن باشند؟
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ
داستان حضرت موسی ع وفرعون فرازهای مهمی دارد که همه آنها می توانند درس آموز، حیات بخش و نجات بخش باشند؛ همان گونه که همه داستان های قرآنی بیدارکننده است.
«فأقصص القصص لعلهم یتفکرون»
گاه داستان می گویند که خوابتان کنند؛
اما قرآن قصه خواب آور ندارد،
داستان های قران بیدارکننده، حرکت بخش و درس آموز است.
گاهی حکومت ها برای مردم تاریخ و داستان می گویند تا ملت ها را خواب کنند و نگذارند واقعیت های پیش رو را ببینند،
اما قرآن داستانی را می گوید که ملت ها را از خواب بیدار کند.
«فأقصص القصص لعلهم یتفکرون»
پیامبر! این داستان ها را برای مردم تشریح کن تا فکر مردم بیدار شود، هوشیار شوند،تا مردم حقایق آنچه در جوامع می گذرد را بفهمند.
مانند
« إن فرعون علا فی الارض و جعل اهلها شیعاً یستضعف طائفه منهم یذبح ابناءهم و یستحیی نسائهم إنه کان من المفسدین».
فرعون از کسانی بود که هدفش علوّ بود؛
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ
امانقشه راهش افساد بود؛
وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ.
جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا؛
هدف فرعون رسیدن به مقام برتری دنیوی بودو برای رسیدن به این هدف یک راه کلی را ترسیم کرد ،
بین مردم اختلاف ایجاد کرد و آنها را دستهبندی کرد تا قدرتها رابشکندو مردم تجزیه و تقسیم شوند ،
یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ؛
تاکسانی که از ناحیه آنها احتمال خطر میرود راهمیشه در ضعف و ناتوانی نگه دارد و مانع رشد آنها شود. آنها را در سطح نازلی از فکر قرار دهد تا بتواند با تبلیغات سوء، با مغالطات و بیانات خطابی و سخنان روزپسند آنها را مطیع خودش کند...
إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِین...
البته فاسد و مفسد متفاوت هستند،
شخص فاسد با یک گناه، معصیت و تخلف فاسد شده،
ولی آنچه مورد تأکید قرآن است شخص مفسد است که این شخص فساد را در جامعه به وجود می آورد و فسادی که او ایجاد می کند، گریبان دیگران را نیز می گیرد.
إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ»
نتیجه برتری طلبی،
استکبار، بی اعتنایی به دیگران و تصور اینکه عقل و فکر خودم بالاتر و بهتر است، قرار گرفتن در گروه فسادکاران می شود.
یعنی
برتری طلبی زمینه ای برای فساد است،
روایات بسیار زیادی موجود هست که آنچه در بین قوم بنی اسرائیل اتفاق افتاده برای امت پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم رخ می دهد. گویی خداوند با بیان سرگذشت آنها، انسان را از خطرات احتمالی برحذر می دارد.
وقتی خداوند سرنوشت پیشینیان را بیان می کند، این نکته واضح است که کسانی که دست از فرستاده ی خدا برداشتند و به ولایت دیگران رکاب دادند، قطعا مستحق عذاب شدند. "فرعون" نمونه ی یک حاکم غیرالهی است.
هنگامی که خداوند از فرعون سخن می گوید، با شناخت صفات و اعمال او، می توان شخصیت فرعون را شناخت و با اطرافیان او هم آشنا شد.
فرعون ها کسانی هستند که تفاخر را رسمی و علنی می کنند...
قرآن مثل کتاب معمولی نیست که
آدم یک بار بخواند، خیلی خوب، خواندیم و یاد گرفتیم،
بعد ببندیم بگذاریم سر جایش؛
نه،
قرآن مثل آب آشامیدنی است،
حیاتبخش است،
همیشه مورد نیاز است،
در طول زمان است، نهایت ندارد، هدایت او آخر ندارد.
هرچه شما از قرآن فرا بگیرید، باز یک باب دیگری هست که گشوده بشود؛
گره دیگری هست که باز بشود؛ مجهول دیگری هست که معلوم بشود؛
لذا باید دائم قرآن را خواند.
از بیانات امام خامنه ای
تاملی در-قرآن کریم
سوره مبارکه -قصص
آیه 5
نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین
این آیه شریفه مشهورترین آیه در ارتباط با حکومت جهانی حضرت بقیه الله(عج) است.
آیه شریفه تنزیل اش در ارتباط با داستان حضرت موسی(ع) و فرعون است منتهی در همان ظاهرش هم یک جمله و پیام کلی دارد این را همه مفسرین گفته اند – در آیه قبلی هم فرمود: فرعون در زمین برتری جویی کرد و اهل زمین را گروه گروه کرد، همان موضوع "تفرقه بینداز و حکومت کن"
تعبیر «اهل زمین» آورده است نه «مصر» یا «بلد» و "زمین"...
و طایفه ای از آن اهل زمین و آن گروهها را به استضعاف کشانید و" انه کان من المفسدین"
آیه" نرید ان نمن "نیز بیانگر اراده خداوند در قبال این عملکرد هاست.
آیه مورد بحث برجستگی اش در این است که
پیامش محدود به زمان خاصی نیست،
مخصوصا که فعل ها به صورت مضارع آمده است که استمرار را می رساند.
می فرماید:
"و نرید ان نمن ...و نجعلهم ...
یعنی: اراده ی ما بر این قرار گرفته است که منت بگذاریم..."
معنی واقعی «منت» یعنی "نعمت گرانبار" نه به معنی مصطلحی که ما بکار می بریم حتی این منت گذاری را منت گفته اند چون بر همه چیز که منت نمی گذارند وقتی که به انسان یک عطا و هدیه بزرگ بدهند آنوقت می گویند:"منت"
می فرماید:
نعمت گرانبار و سنگین را می دهیم بر کسانی که در زمین مورد استضعاف واقع شدند و آنان را ائمه و وارثان زمین قرار می دهیم.
آیه نه تنها بر زمان حضرت موسی صدق می کند که خداوند منت نهاد و آن طایفه ای از اهل زمین را که مورد استضعاف قرار گرفته بود (بنی اسرائیل) آنها را بدست موسی عزت بخشید و فرعونیان را غرق نمود بلکه برای زمانهای بعد از آن هم صدق می کند و ادامه دارد تا روز قیامت،
یعنی مفهوم عام دارد و برای همه زمانهاست.
برداشت ساده و لازم ازآیه:
" اراده و سنت قطعی خداوند بر این قرار گرفته که به هر حال مستضعفین را وارث زمین قرار دهد."
منتهی یک پیامش کلی تر است،
یعنی هرچه که در طول تاریخ ولو مستضعفین هم وارث ظالمین شده اند ولی چون محدود و مقطعی بوده و هنوز در سطح کلان مستضعفین وارث زمین نشده اند پس یک مژده است برای آینده (در حد همان تنزیل و ظاهرش ) بنابراین:
اولا: این آیه شریفه پیامش کلی است و برای هر زمان هست و
دوما: بشارتی است برای یک زمانی در آینده که در سطح کلان این وعده ی خدا تحقق می یابد.
استضعاف درست است که از (ضعف و ضعیف) است منتهی نه اینکه عاجزند بلکه به استضعاف کشیده شده اند. یعنی خودشان به طور طبیعی ضعیف نیستند، منتهی به خاطر ظلم و برتری جویی دسته ای به استضعاف کشیده شده اند ،
می فرماید: اینها را ائمه قرار می دهیم.
در روایات، اهل بیت(ع) این آیه را تطبیق داده اند بر خود اهل بیت ع و حتی آیات قبلی را تا آیه بعدی (آیه شش) که فرمود: و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون
را به اهل بیت تطبیق داده اند مخصوصا این آیه مورد بحث را (آیه 5)
پس از واقعه کربلا از امام سجاد سوال کردند که
حال و وضعیت شما چگونه است؟
حضرت فرمود: می دانید که چه حالی دارد کسانی که منکر بنی اسرائیل در میان آل فرعون بودند و شروع کردند به خواندن آیه قبلی (آیه چهار): ... یذبح ابنائهم و یستحی نساءهم...
یعنی در کربلا مردان ما را کشتند و زنان ما را زنده نگه داشتند و به اسارت گرفتند ،
این از باب تطبیق و بیان مصداق است، نه از باب تفسیر و نمونه ای است در ارتباط با تطبیق این آیات بر اهل بیت ع...
از امام صادق(ع) روایت است که فرمود:
روزی رسول اکرم (ص) نظر کرد به علی و حسن و حسین و گریه کرد و فرمود:
انتم المستضعفون بعدی؛ (شما مستضعفین بعد از من هستید)...
از امیرالمومنین (ع)در تفاسیر متعدد نقل شده که فرمود:
این آیه شریفه در مورد ماست و فرمود: "و نرید ان نمن ..." در ارتباط با ما اهل بیت هست و
در بعضی روایات دیگر هست که فرمود: "مائیم مستضعفین،مائیم ائمه، مائیم وارثین زمین.
و
امیر المومنین فرمود:
"اگر کسی می خواهد که از امر ما آگاهی داشته باشد باید این آیات اول سوره قصص را بخواند (تا آیه ششم) به این دلیل که؛ خداوند در آفرینش این تطبیق را لحاظ کرده است. کدام تطبیق را؟ یعنی آن حوادثی که بر موسی گذشت بر اهل بیت وآل محمد هم بگذرد."
ائمه شدن مستضعفین یعنی چه؟
و "وارثین": ما آنها را وارثین زمین قرار می دهیم ؟
در روایات هست که حضرت (عج) از ولادت تا ظهورش از همه انبیاء یک سنت دارد.
سنتی که از حضرت موسی دارد چیست که این آیات را با آن حضرت تطبیق داده؟
تولدش مخفیانه بوده مثل حضرت موسی و همچنین از حضرت عیسی یک سنت دارد و آن غیبتش است.
از امام صادق(ع) روایت است که فرمود:
"خداوند برای قائم ما از اهل بیت سه مورد از پیامبران را در نظر گرفته است تولدش را مثل تولد موسی غیبتش را مثل غیبت عیسی و همچنین طولانی شدن غیبتش را مثل طولانی شدن قضییه ی نوح قرار داده است و قرار داد خداوند بعد از این مورد عمر بنده صالح یعنی حضرت خضر را دلیل بر عمرش "
(کمال الدین صدوق منتخب الاثرفی الامام الثانی عشر فصل دوم باب 27 حدیث 12)
حضرت نوح غایب نبود ولی کشتی که به امر خدا ساختندچقدر طول کشید و این غیر از طولانی شدن عمر حضرت است و نکته بسیار ظریفی دارد یعنی فراتر از قضییه ی طول عمر است چون که در همین روایت قضییه طول عمر را درآخر به صورت جداگانه ذکر می کند نه بعنوان مورد چهارم،
حضرت نوح دنبال چه بود؟
دنبال ساختن کشتی بود. "کشتی نجات" چون اهل بیت کشتی نجات انسانها هستند ولی عملا به خاطر وجود موانعی همه را نتوانستند بالفعل به ساحل نجات برسانند. اما زمینه سازی لازم را انجام دادند و رهنمون شدند ...
حضرت نوح می خواست آنها را از طوفان ظاهری نجات بدهد ،منتهی اهل بیت(ع) می خواهند از طوفان دنیا نجات دهند...
نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَبَإِ مُوسَی وَفِرْعَوْنَ
یعنی گزارش مهمّی است که برای شما میگوییم :
یک قدرت توانمند چندین ساله را همه اینهارا ما جمع بکنیم بریزیم در دریا!
این است که مهم است وباید یقین کنید،
زیر و رو کردن قدرت فرعون با یک چوبدستی ، بالحق ، کم و زیاد نمیکنیم، این سنّت ماست، گزارش خبری نیست ،سنّت را نقل میکنیم، آنچه واقع شده حق است ،
و این چنین نیست که این قضیة درگذشته باشد و ما داریم درست می گوییم ،بلکه آنچه اتفاق افتاد حق بود، یعنی این داستان, حق است، نه اینکه گزارشش حق باشد، بلکه جریان حق است و جریان الهی همیشه هست ،سنّت الهی است برای همه ادوار و زمانها...
سوره مبارکه -قصص
آیه 10
لولا اَن رَبطنا عَلی قلبِها لنَکون مِن المؤمِنین.
«ربط» بر هر چیزی یعنی بستن آن، محکم بستنِ آن. و «ربط» بر قلب، کنایه از اطمینان دادن به قلب است، محکمکردنِ قلب. این را علامه گفته، توی المیزان...
قلبِ مادرِ موسی را او نگه داشته بود، وقتی پارهی تنش را توی صندوق گذاشت و به نیل سپرد. محکم نگه داشته بود که از اضطراب پاره نشود، که رازش را افشا نکند. لولا اَن رَبطنا عَلی قلبِها لنَکون مِن المؤمِنین. (قصص/10)
در وصف آن جوانهای رویایی، آن یارانِ غار، گفته؛ وَ رَبطنا عَلی قُلوبهم اذ قاموا فَقالوا رَبّنا رَبّ السّموات وَ الارض، گفته؛ آن وقتی که بلند شدند و گفتند ربّ ما ربّ آسمانها و زمین است من بودم که قلب آنها را محکم کردم، قلبشان را نگه داشتم. (کهف/14)
به اصحاب بدر گفته آن آبی که پیش از نبرد از آسمان برایتان فرو فرستادیم، نعمتی بود برای آنکه دلهایتان را محکم نگه دارم تا قدمهایتان استوار بشود. وَ یُنزِّل عَلَیکُم مِنَ السَّماءِ ماء ... و لِیَرِبطَ عَلى قُلُوبِکُم وَ یثَبِّت بِه الْأَقدامَ. (انفال/60)
راه، که درست باشد، قدمها که راست باشد، کسی همیشه هست که به قلب آدم «ربط» بزند.
دلِ آدم را محکم نگه دارد...
سوره مبارکه-قصص
آیه 20
مکاتب اخلاقی ای زیادی هستند که اخلاق انسانی و اخلاق کریمه و رذایل اخلاقی را معرفی می کنند و راه عبور از رذایل اخلاقی و رسیدن به فضایل اخلاقی را بیان می کنند. این مکاتب، مبانی مختلفی دارند،
مکتب اخلاقی ای که اسلام به آن دعوت می کند،بر محور ایمان و کفر است.
مثلا در مجامع حدیثی و در روایات، چیزی به نام کتاب الاخلاق نداریم.
از جمله بهترین جامعه حدیثی ما کتاب شریف کافی است که آنجا به جای کتاب الاخلاق کتاب ایمان و کفر دارد؛
یعنی انسان ها به جای این که به انسان اخلاقی که واجد صفات و کمالات اخلاقی یا فاقد کمالات اخلاقی است، تقسیم بشوند؛ به انسان مومن و کافر تقسیم می شوند.
انسان یا مومن است یا کافر، البته ایمان شئونی دارد و از شئون ایمان صفاتی است که در آن روایات آمده است؛ کما این که کفر هم همینطور است، یعنی در اسلام مرز بر اساس ایمان است.
قارون فامیل حضرت موسی بود و مومن آل فرعون فامیل خود فرعون ،
همسر فرعون در کاخ فرعون بود ولی عضو جامعه حضرت موسی(ع) بود.
همسر حضرت نوح(ع) در خانه حضرت نوح(ع) و همسر حضرت لوط (ع) در خانه آن پیغمبر بود، ولی عضو جامعه کفار بودند.
پس آنچه که مرزها را جدا میکند ایمان است،
انسان میتواند بستر اجتماعی و تاریخی خودش را انتخاب کند. انسان وقتی جامعه تاریخی خودش را انتخاب میکند، در درون یک حیات اجتماعی و تاریخی قرار میگیرد و در آن بستر میاندیشد و احساس میکند و حتی رفتار میکند...
سوره مبارکه -قصص
آیه 20
طوبا لِل٘غُرَباء!
"وَ جاءَ مِن ٲقصَیٱل٘مَدینة رَجُل یَسعی"...
جای دیگر میفرماید:
"وَ جاءَ رَجُل مِن ٲقصَیٱل٘مَدینة یَسعی" ؛
یعنی این دو تا رَجُل با هم فرق میکنند...
هر دو از دور ــ از بیرونِ آبادی ــ دوان دوان میآیند...
...امّا
اسمشان را حضرتِ حق نمیآورَد...
یکی میآید موسای نبی را نجات میدهد...
یعنی قومِ بنیاسرائیل را ــ در اصل ــ نجات میدهد...
دیگری هم سه رسول خدا را از عذاب نجات میدهد...
اسمشان چیست؟
نمیدانیم...
فقط رَجُل...
اسمِ معشوق را که جار نمیزنند...
حضرتِ حق ،
عاشقِ کسی اگر شد ،
پنهانش میکند...
تنها راه رسیدن به حقیقت توحید دستیابی به حقایق و اسرار قرآن است.
اما
بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ
(عنکبوت 49)
امام باقر(ع) می فرمایند :
"خدای متعال نفرمود قرآن بین دوجلد آن است بلکه در سینه آنهایی است که خداوند به آنها علم الهی اعطا فرموده است."
غیر از اهل بیت چه کسی می تواند ادعا کند که حامل حقائق قرآن است؟
مگر کسی می تواند قرآن را تحمل کند؟
خیلی تلاش کنند حامل علم امام می شوند...
پیامبر اکرم( ص) فرمودند:
باید یک "سلمان" ی پیدا شود که بار ما را بردارد.
اگر رشته مابا ولایت قطع شود باب هدایت بسته می شود.
آن وقت قرآنی که هدایتگر است گمراه کننده می شود...
سوره مبارکه قصص
آیه ۱۴
وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا وَکَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
«وقتی موسی به سن کمال رسید و اعتدالی پیدا کرد ما به او اقتدار و آگاهی دادیم ، ما هر محسنی را اینچنین پاداش می دهیم.»
خداوند به موسی که برگزیده خدا بود بلافاصله عطای خاص نداد، وقتی موسی به "استوی"رسید به او حکمت و دانش از جانب خداوند سبحان اعطا شد،
برای اینکه خداوند فیوضات خاصی را به ما ارزانی کند باید به "استوی" برسیم تا قابلیت دریافت آن فیوضات را پیدا کنیم یعنی در واقع درست است خدا فیاض است و دائم فیض می بارد اما زمان و قاعده و قانون دارد، بایددر عرصه قابلیت به یک استاندارد خاصی رسید، شاید علت بعضی از نورانیت ها و روحانیت ها و کمالات که فورا داده نمی شود و زمان طولانی می برد دلیلش این باشدکه شرایط لازم وجود ندارد.
«استوی» یعنی مساوی بودن همه ی ابعاد بدون انحراف ...یعنی زاویه نداشتن...
زاویه چیست؟ منیّت زاویه است،
استوی یعنی هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن.
سر ظهر که خورشید تابش مستقیم دارد سایه شاخص به حداقل خودش می رسد آن زمان که سایه به حداقل خودش رسید استوای شمس است،
سایه منیّت است، هرچقدر منیّت کم رنگ تر شود قابلیت دریافت فیوضات پررنگ تر می شود،
اگر اینهمه حوزه و روضه و قرآن و وعظ و خطابه و...تاثیری ندارد، بخاطر این است که منیّت وجود دارد. و با این منیّـت زیاد که « آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً » نمی شود.
...بَلَغَ أَشُدَّه...
سنّ اشدّ چقدر است؟
رسیدن به اشدّ یعنی رسیدن به استوی،
هرچقدر خودتان را در محضر خدا حاضر ببینید «استوی» دارید، هرچقدر از محضر غایب باشیم انحراف داریم.
سوره مبارکه قصص
آیه 15
وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَى حِینِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا
حضرت موسی داخل شهر شدزمانی که مردم حواسشان نبود ،
متوجه ورود موسی نبودند در «حِینِ غَفْلَةٍ»...
میگویند که «حِینِ غَفْلَةٍ» زمان بین مغرب و عشاء است و اگر توصیه به خواندن نماز غفیله در آن زمان شده برای این است که با خواندن غفیله که اکثریت مردم در آن زمان غافل هستند آدمی ذاکر و متوجه شودو غافل نباشد.
« وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَى حِینِ غَفْلَةٍ» آن کسی که منتظرش هستید خیلی وقت ها وارد شده و جلوه گر میشود اما عموم مردم غافل هستند، به دلیل اینکه مردم مشغول دنیایند و از او غافل...
فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلَانِ هَذَا مِنْ شِیعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِنْ شِیعَتِهِ ...
حضرت موسی دو نفر را در حال دعوا دید،یکی از این دو نفر شیعه ی حضرت بود...
اگر ما معرفتی به امام خود داشته باشیم می توانیم در محضر او استغاثه داشته باشیم و از او بخواهیم درگیری های ما را پایان بدهد و به نزاع زندگی ما سر و سامان بدهد.
فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَى الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ
اما گاهی استغاثه هایمان نامناسب است ، استغاثه کسی که شیعه اوست بر علیه دشمن او باید باشد ...
حضرت موسی ع ولی ّ آن زمان است، ولیّ هر زمانی نقش فریاد رس را دارد اما به این معنا نیست که ما را ناتوان بار بیاورد و به این معنا نیست که از افراد اهل جدل حمایت کند یعنی اگر گاهی اوقات من به حضرت ولی عصر(ع) توسل دارم اما امداد رسانی حضرت را نمی بینم شاید من آدمی اهل درگیری های ناصحیح هستم که می خواهم منیّت خودم را اثبات کنم نه حقّانیت حق را.
در چنین عرصه هایی است که
« إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ»...
یعنی مسیر غلط است وشاید به این دلیل است که توانمندی های درونی ما به فعلیت برسد.
...فَوَکَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَیْهِ
حضرت موسی نماد قدرت الله است،
ولیّ خدا نماد قدرت خداست یعنی جلوه قدرت خدا در ولیّ خدا به نمایش گذاشته می شود،
اگر به دوست ولیّ خدا توهین شود فوکزه موسی فقضی علیه...
سوره مبارکه-قصص
آیه 17
قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیرًا لِلْمُجْرِمِینَ
گفت پروردگارا به پاس نعمتى که بر من ارزانى داشتى
هرگز پشتیبان " مجرمان" نخواهم بود
جرم» کندن میوه از درخت است.
«جُرم» را برای گناه استعاره گرفتهاند.
گویا گناهکار با ارتکاب گناه خود را از درخت ایمان و عمل صالح منقطع میکند.
«مُجرم» اسم فاعل از باب افعال است و کسی را گویند که خود اقدام به قطع رابطه کرده باشد.
این گروه به جایی میرسند که رابطه آنها با ایمان و عمل صالح قطع میشود.
از موارد کاربرد کلمه «جرم» در آیات نازل شده روشن میشود که از نظر قرآن، انحراف مجرمان مربوط به قطع پیوند با خدا و عمل صالح است:
این گروه تسلیم امر پروردگار نمیشوند و رسول او را تکذیب میکنند. (قلم 2 /35).
رابطه خود را با پرورگار از طریق نماز که اعلام بندگی به اوست قطع میکنند. چشمه عواطف انسانی آنها که در اقدام برای سیر کردن شکمهای گرسنه تجلی میکند، خشکیده است. با اهل باطل هم پالگی میکنند و تا دم مرگ تکذیب روز مکافات و پاداش مینمایند. (مدثر 4/ 41- 45).
تکذیب آیات الهی میکنند و از پذیرش بندگی او استکبار میورزند (اعراف 39 /40)
این گروه امور غیر واقعی را به دروغ به خدا نسبت میدهند. (یونس 51/ 17).
قرآن، مجرمان را به عذاب دنیوی (مرسلات 33/16-18؛ اعراف 39 /40؛ فرقان 42/ 22؛ نمل 48 / 69؛ قصص 49 /17) و اخروی (قلم 2 / 35؛ قمر 37/ 46 -48؛ اعراف 39 / 40؛ یس 41 / 59؛ مریم 44/ 86؛ طه 45/ 74 و 102؛ شعراء 47/ 200 -201) تهدید کرده است.
در تمام موارد مذکور به امکان توبه آنها اشاره نشده است؛
یعنی این مطلب میتواند اشاره به مُهرزدگی و سنگ شدن دل این گروه باشد.
سوره مبارکه - قصص
آیه 29
فَلَمَّا قَضَى مُوسَى الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ
فکر کن؛
اهل درمانده و سرگردان را وعده میدهد که بمانید، درخت و آتشی میبینم. یا از آن راهی مییابیم یا تکهای از آن را میآورم...
خداوند بندهاش را در آن واحد از دو امید ناامید نمیکند.
میرود اخگری بیاورد کلیمالله میشود،
می فرماید:
ای موسی ،من خدای تو هستم و تو دیگر موسای مایی،
به زمین امنی رسیدی،
اینجا فقط محکم گام بردار و به خدای خودت اعتماد کن.
موسی از بیابان در پیشت نترس،
از کمیِ اهلِ این راه نهراس.
تو و هر آنکس که اطراف این آتش است در امان است،
أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ...
من تو را برای [این بار و امانت] برگزیدم، پس گوش کن...
ایمان به خدا رنگ خاکستری ندارد. یا اعتقاد داری یا نه.
یا میتوانی تمام زندگیت را وابسته به مفهومی کنی که نجاتبخش است یا نه.
اگر به او اعتماد کردی دیگر جای امتحان نیست.
عرصه ایمان به خدا فکر میکنم همین بیابانیست که موسی در آن سرگردان است.
وادی حیرانی و حیرت است.
عرصهایست ظلمانی که در آن نه چشم راهی به «سواد زلف سیاه» او دارد و نه گوش یارای شنودن صداهای بیکران او را ...
حیران و سرگردان باید گشت و منتظر بود که
نفحتی از نفحات او برسد و
آتشِ مقامِ سکینه بیافروزد.
یقینانوری هست، صدایی هست؛
فقط ای کاش چشم و گوش را توان جدایی از اربابِ متفرقِ دنیا بود...
حضرت موسی (ع) و حضرت شعیب( ع)
وقتی انسان دست به دامن" ولی خدا "بشود ،ازظلمت و ظلم و ظالم درامان میماند، وصال به " ولی خدا " انسان را از تسلط نفس اماره رها میکند ...
حضرت موسی ،قبل از محضر حضرت شعیب
از نفسانیات شاکی و از ظلمت نفس دردمند بود،
اگر هرکدام از ما به محضر "ولایت" راه پیدا کنیم و شعاعی از "نور ولی خدا" بر ما بتابد به وادی ایمن خواهیم رسید،
همه نگرانیهای ما مربوط به بودن در ظلمات است...
سوره مبارکه-قصص
آیه 26
إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ
امین کسی است که اعضاء و جوارح او از او در امان هستند!
خصوصیّت امانت، این است که انسان، باید آن را سالم به صاحبش برگرداند.
لذا میگویند:
یک معنی «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون»، یعنی همین که ما برای خودمان نیستیم، ما، لله هستیم، پس باید به سوی خودش برگردیم و اعضاء و جوارح را همانطور که بوده، بدون گناه، برگردانیم.
می گویند پدر شهیدی به پاره استخوانهای شهیدش نگاه کرد و ترازویی خواست و استخوانها را کشید و گفت: الحمدلله ربّ العالمین، خدایا! شکرت، با همان وزنی که بچّهام دنیا آمده بود، امانت را به تو برگرداندم.
پروردگار عالم میگوید: این دست و پا و اعضا و جوارح را به تو دادم، در راه خودم خرجش کن. وقتی ملائکه بو میکنند، بوی خدایی بدهد...
سوره مبارکه-قصص
آیه 30
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ یَا مُوسَى إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِین
"فَلَمَّا أَتَاهَا"
سخن از آمدن است نه رفتن ،
«أتا» می فرماید،نه «ذهب »
چون این نارٌ ظاهری و نورٌ باطنی محل قُرب الهی است،
می فرماید: آمد، یعنی به ما نزدیک شد ،نزد ما آمد،
قُربِ زمینی با آن قرب زمینهای همراه شده است ،
اهلش ایستادند و
موسی آمد "فَلَمَّا أَتَاهَا"
آنجا وادی ایمن است!
وادی مقدس، وادی ایمن است،
و با رسیدن به این وادی است که
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِی مِن شَاطِئِ الْوَادِی الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبَارَکَةِ
هر جایی که دوست جلوه گری کند،
آنجا بقعه مبارک می شود و
آن سرزمین ،
سرزمین پر خیر و برکت است ،
هرجایی که خدا با بنده حرف بزند،
پر از یمن و برکت است،وادی مبارک است.
سوره مبارکه -قصص
درقران بیشتر از 70 مرتبه نام فرعون و131 مرتبه نام موسىٰ علیه السلام آمده است،نام هیچ کافر و هیچ پیامبرى با این کثرت در قرآن کریم ذکر نیامده است، دلیل تکرارچیست؟
چرا داستان فرعون وموسىٰ علیه السلام این همه شروح وتفصیل درقرآن امده است؟
آیا فرعون یک نام است یا یک نماد؟
آیاشخص است ویانشانه یک نهاد؟
آیابعنوان شخص وسرگذشتش به بررسی گرفته شده ویابه حیث سمبول یک نظام ؟
آیا بدلیل شدت درگیرى یهود با اسلام و دشمن شان با مسلمانان براین داستان تمرکز شده است ویا دلائل دیگرى دارد؟
َداستان موسىٰ و فرعون، نمونه تاریخى مبارزه حق باباطل است که فرعون نماد همۀ مستبدین ومستکبرین تاریخ و موسىٰ نماد همۀ پیام آوران حق است.
پیامبراکرم(ص) مى فرمایند:
درهر دوره اى فرعونى ودر برابرش موسىٰ است، فرعون امت من ابوحهل است.
اگربخواهیم به مشخصات نظام استبدادى از دیدگاه قرآن عمیقاَ پى ببریم باید داستان فرعون رادرقرآن دقیقاَ به مطالعۀ بگیریم و اگر بخواهیم صفات زمامداران ستمگر ومستبد رابازشناسیم ، در آیینه ی قران ازفرعون و دستگاه فرعونى باید شناسائی کرد.
آیات قرآن در
زمان های مختلف
ساری و جاریست و
علاوه بر معنای ظاهری برای ما هم پیام و هشدار دارد .
برخوردهای حضرت موسی(ع) با فرعون ، تنها ظهوری و جلوهای است از آنچه برای همیشه در تاریخ بشریت و باطن انسان تحقق دارد،
هر انسانی سهمی و بخشی از فرعونیت در در باطن خود دارد و میتواند به یک فرعون تبدیل شود، و متقابلاً هر انسانی میتواند در نقش حضرت موسی ظاهر شود برعلیه انانیت و خودخواهی و فرعونیت و مشاهدۀ صفات جلال و جمال حق ،
یعنی مبارزه فرعون و حضرت موسی که در برهۀ خاصی از زمان رخ داده در همیشۀ تاریخ ودر افعال آدمی جریان دارد.
گاهی فرعونیت انسان غلبه میکند و گاهی خصلتهای کلیم اللهی در او تجلی مییابد و پیرو موسی و عیسی و حضرت خاتم الانبیا(ص) میشود....
مادامی که انسان در کرۀ خاک وجود دارد، قرآن زنده است، و مادامی که قرآن زنده است، انسان وجود دارد و این حقیقت هرگز تمام نمیشود،
یعنی مخاطب به خطابات قرآنی انسان است...
و
ما، هر کداممان فرعونی در خود داریم،
کوچکی و بزرگی این فرعون بسته به این است که
ما چقدر بزرگ می شویم یا کوچک می مانیم،
چه هر چه جوهره بندگی مان قامت بکشد وبزرگ شود،
فرعون درونمان کوچک خواهد شد و
این نسبت معکوس است یعنی اگر مای عبودیت مان کوچک شود، فرعون، قامت کشیده و فربه خواهد شدو ما را به نابودی خواهد کشاند، باید مراقب خوی فرعونی نهفته بود ، چه خداوند نه با فرعون شوخی داشت و نه با فرعونیت نهفته و به روز شده در رفتار ما،
به فرموده استاد فاطمی نیا:
"إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ" فقط برای فرعون نیست، هر کس به اندازه خود «مرصاد» دارد و شاید بتوان گفت «مرصاد» هر کس به اندازه فرعونیت او عمیق و پرسنگلاخ و پرمانع است.
باید مراقب بود، حتی اگر گاهی شیطان غرور در ما بیدار می شود و فرعون تکبر قدمی می زند، دل را به هشدار الهی، «ولا تمش فی الارض مرحا» بیدار کنیم و اجازه ندهیم، رفتارهای فرعونی به خلق و خوی ما تبدیل شود ...
امام خمینی (ره) می فرماید:
فرعونها، آنهایی که همهشان نفس فرعونی دارند، خیال نکنید که هم یک شخصی یا یک اشخاصی بودند، فرعون بودند.
انسان تا تربیت اسلامی یا تربیت مکاتب توحیدی پیدا نکند، این فرعونیت در باطنش است، شیطنت هم در باطنش هست، خودخواه است و اسلام برای این آمده بود که این خودخواهیهایی که مانع از وصولند، مانع از رسیدن به آن هدایت مطلقند، از پیش پای مردم بردارند.
در نقل است که پیغمبر اسلام دید یک عدهای را گرفتهاند، اسیر کردهاند دارند میآورند، فرمود: که ما باید با زنجیر اینها رابه بهشت ببریم...
علامه جوادی آملی می فرمایند:
اله مردم مصر فقط من هستم، منظورش از اله هم این بود که کشور را رأی من و قانون من باید اداره کند نه اینکه مردم مرا بپرستند چون خود او هم بت می پرستید، می گفت بدون شک اله مصر من هستم و فقط می ماند الهی که موسی ادعا می کند که باید ببینیم راست می گوید یا نه و باید قصر رفیعی بنا کنید تا درباره آن تفحص کنیم و البته من موسی را (نعوذ بالله) کاذب می دانم.
مشکل فرعون و امثال او و متفرعن های کنونی این است که
نازل ترین درجه علم را دارا هستند که
از آن پایین تر دانشی نیست و
آن معرفت حسی و تجربی است که کف سواد است،
کسی که سرمایه شناخت او حس و تجربه حسی است
نازل ترین سرمایه معرفتی را دارا است،
بعد از این معرفت نیمه تجربی است، بعد ریاضی محض و بالاتر از او تجریدی (که کاری با تجربه و حس ندارد و برهان محض است) و در فلسفه و کلام است،
بالاتر از آن تجریدی ناب که در عرفان نظری است و بالاتر از آن معرفت شهودی است که دارای درجاتی است و قله معرفت شهودی برای انبیا علیهم السلام است،
بنابراین از معرفت حسی و تجربی پایین تر نداریم و اینها گرفتار این حد از معرفت بودند، فرعون می گفت من اگر بخواهم ببینم موسی سلام الله علیه، الهی دارد یا نه باید برج و رصدخانه درست و فحص کنم ببینم می شود خدای او را پیدا کرد یا نه...
تاملی در-قرآن کریم
سوره مبارکه -قصص
آیه 41
وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَى النَّار...
امامانی که به نار دعوت می کنند...
امامت یعنی فردیا گروهی ، مسیر و جهت حرکت افراد ویا گروههایی و یا جوامعی را در امر دنیا و در امر معنویت و آخرت مشخص میکنند.
یعنی امام و امامت،مسئلهی است همگانی برای همهی جوامع بشری.
امامت بنابر آموزه قرآنی دو گونه است:
ائمه ی نور:
«و جعلنا هم ائمّة یهدون بأمرنا... کانوا لنا عابدین».
این امامتی است که به امر پروردگار، مردم را هدایت میکند؛ مردم را از خطرها، از سقوط گاهها، از لغزشگاهها عبور میدهد؛ آنها را به سرمنزل مقصود و مطلوب از حیات دنیوی انسان میرساند، ائمه نور کارشان هدایت است،خودشان از سوی خدای متعال راهنمائی میشوندو این رهنمائی را به مردم منتقل میکنند،
اما
«و جعلنا هم ائمّة یدعون الی النّار»
که درسوره مبارکه دربارهی" فرعون "وارد شده است(فرعون شخص نیست ، شخصیت است،نماد انسانهایی که فرعونیت در آنها تثبیت شده است).
یعنی فرعون هم امام است. یعنی دین و دنیای مردم ، در قبضهی قدرت و مسیردهی وجهت دهی اوست،
سکولارترین حکومتهای دنیا هم، علیرغم آنچه که ادعا میکنند، چه بدانند، چه ندانند، دنیا و آخرت مردم را در دست گرفتهاند. این دستگاههای عظیم فرهنگی که امروزانسانیت و بشریت را در چهارگوشهی دنیا به سمت تباهی حرکت و سوق میدهند،
همان امامانی هستند که «یدعون الی النّار».
که به خاطر منافع خودشان،
به خاطر حاکمیت خود شان،
به خاطر رسیدن به اهداف گوناگون سیاسیشان مردم را به سوی آتش میکشانند...
حضرت زهرا(ع) در خطبه فدکیه در شناساندن ائمه نار، به غوایت آنان اشاره میکند:
«نَطَقَ کَاظِمُ الْغَاوِین».
غوایت در لغت به معنای دور افتادن از راه راست و منحرف شدن است.
برای حرکت در مسیر حق، هم باید مسیر مشخص باشد و هم هدف،
فردی که راه را گم کند ضال است و اگر بیهدف بود غاوی؛
البته هرغاوی ضالّ هم خواهد بود؛ زیرا راه، فرع بر هدف است و اگر هدف نبود، راه هم نیست.
بیهدف کردن انسانها هدفی است که ائمه نار
از منظر حضرت زهرا سلام الله علیها دنبال میکنند.
در جهان بینی قرآنی ،
عالم وجود به حق و باطل تقسیم میشود و
هر حرکتی تحت آن معنی میگیردوپیشوایان و امامان نیزیا امامان نورند یا امامان نار...
در خطبه فدک حضرت زهرا (ع) می آموزد که:
ائمه باطل می کوشندکه
حق را لباس باطل بپوشانند تا کسی به آن گرایش پیدا نکند و
باطل را با لباس حق آرایش دهندتا بین مردم عادت داده شود ،
حالت اول را «تلبیس» و
حالات دوم را «تسویل» گویند.
تلبیس از"لبس"است که اگر به فتح لام باشد "لَبسْ"=اشتباه است و در اصطلاح به معنای ملتبس و مشتبه کردن حق به وسیله باطل است و اگر به ضم لام باشد «لُبسْ» به معنای پوشاندن و در اصطلاح به معنای مستور ساختن حق بوسیله پوشش باطل است.
تسویل از"سول" به معنى تزیین نفس است و جلوه دادن آن ...
ائمه باطل نه تنها خود در گمراهی به سر میبرند،
بلکه اسباب گمراهی پیروانشان را نیز فراهم میکنند.
و در دعوت خود به سوی نار،
از ابزار تلبیس و تدلیس استفاده میکنند،
سبب آمیختن حق و باطل میشوند و
مردم را سرگرم ظواهر دنیا چون مقام و موقعیت کرده وراه کشف حقیقت را بر مردم می بندند،
و جامعه را عملاً از هدایت و سعادت و پیشرفت محروم می کنند...
در روایات آمده است کسی که
هادی امت و راهبر حقیقیاش را نشناسد،
از گزند دزدان راه در امان نمیماند و به بیراهه گمراهی گرفتار میشود،
وَ جَعَلناهُم اَئِمةً یَدْعُونَ اِلَی النَّار
قرار دادیم آنها را امامانی که دعوت میکنند به آتش ...
در بحث ولایت احادیث زیادی داریم که اولین سئوالی که میکنند این است که امامت کیست؟
دلت را به چه کسی سپردی و خودت را به چه کسی و چه چیزی فروختی؟
عالم امکان، عرصه تقابل ائمه نار و ائمه نور است؛
در روایات بیان شده است که مومن در عوالم مختلف با امام نور همراه است.
در زیارت جامعه نیز می فرماید:
«وَ أَرْکَانَ الْبِلَادِ»
یعنی بلاد مومنین، محورش امام نور است.
یعنی حقیقت ایمان و جامعه مومنین یک محور دارد ،
یعنی حول امام، بلد توحیدی و ایمن شکل میگیرد.
در جامعه کفر هم همین طور است ،هر کجا شما نگاه کنید، صبغه ائمه نار را میبینید.
رفتارها، اخلاقها، روابط، ساختارها، همگی تجلیات ائمه نار هستند و درتمدن مادی که میسازند، همه خصوصیات ائمه نار، در کل این تمدن، جاری است.
درجات ایمان و کفرنیز،
همان درجات حبُّ الامام(امام نار یا امام نور) است .
حب چیزی
جز ظهور محبوب
در قلب محبّ نیست ...
درجات ایمان، درجات تولی به امام نور و ظهور امام نوردر قلب مومن است؛
یعنی از طرفی درجات تولی آدمی به امام و
از طرف دیگر درجات جریان ولایت امام در آدمی است.
در جریان کفر هم، درکاتش، همین طور است؛ یعنی درکاتِ تولی به ائمه نار و ولایت آنها است که جاری میشود.
اراده های ائمه نار ظلمانی است.
فقط اعتقاد آنهاکفر آمیز نیست، بلکه وجودشان مستکبر علی الله است.
"أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ"
ائمه نار، محیط ولایت شان،رفتار و افکار و اعمالشان، کفر است.
هر کجا دست بگذارند، آنجا را ظلمانی میکنند.
گاه مردم را متعلّق و خاشع در مقابل چوب و سنگ میکنند؛
وگاه نسبت به افکار ویا افراد ویا تکنولوژی هایی خوف و امید درآدمی ایجاد می کنند.
اگر کسی زیر چتر ولایت آنها رفت، همه زندگیاش شرک میشود،
چون ائمه نار
"غیرخداپرستی" را اقامه میکنند...
سوره مبارکه -قصص
آیه 42
بعد از ذکر امامانی که به آتش دعوت می کنند (أَئمَّه یَدْعُونَ إِلىَ النَّارِ ...)
فرمود:
"وَاَتبعَناهُم فِی هذِهِ الدُّنیا لَعنَه ... "
در این دنیا لعنتی پشت سر لعنت نصیب آنها کردیم...
لعنت به معنای طرد و دور شدن از رحمت الهی است،
ما در این دنیا لعنت را بدرقه اینها کردیم، از ما دور و دورتر شدند...؛
و روز قیامت، اینها از مقبوحین هستند،
الْمَقْبُوحِینَ از قبح و قباحت است، یعنی زشتی و بدی و پلیدی؛
همه و همه در چهره و منش اینها جمع می شود.
اینگونه نیست که اینها در قیامت یک دفعه مقبوح شوند،بلکه؛ همین جا هم مقبوح هستند،
منتهی در قیامت، این قباحت آشکار می شود؛
اما در دنیا این قباحت برای همه آشکار نیست؛
مثلا موسی می توانست قباحت فرعون را ببیند، اما ملأ نمی توانستند آن قباحت را ببینند؛ وگرنه فرعون قیامت همان فرعون دنیا است و فرعون دنیا هم همان فرعون قیامت است...
سوره مبارکه-قصص
آیات 49-44
نبی آن کسی است که از عالم غیب خبر می آورد درهای غیب به وسیله او به سوی عالم ما باز می شود.
اولین صفت متقین این است که«الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْب» ،
آنهایی که به غیب ایمان دارند، قرآن هدایتشان می کند.
اخبار غیبی توسط رسول خدا مطرح می گردد و به رساندن این اخبار از طرف خداوند به رسولش تاکید می گردد ،
کفار قرآن را کوچک می شمردند و معجزه و آیت الهی نمی دانستند.
می گفتند انبیاء وقتی می آمدند، دلایلی از عالم غیب می آوردند.
مثل عصای موسی یک حقیقت غیبی در این هست، عصا که اژدها نمی شود
یا ید بیضا، یعنی برهان.
آیات غیبی راه انبیاء را باز می کند.
قلوب را متوجه و خاشع و خاضع می کند.
پس به پیامبر اکرم (ص)می گفتند :
"قَالُوا لَوْلَا أُوتِیَ مِثْلَ مَا أُوتِیَ مُوسَى... "
(آیه 48)
گفتند:
چرا نظیر آنچه به موسى داده شد به او داده نشده است...
اگر این پیغمبر است چرا معجزه ای به همراه ندارد؟
مگر کلمه و آیه و سوره می تواند معجزه و برهان باشد؟
به موسای کلیم عصا و ید و بیضاء دادند و به عیسای مسیح نفس رحمانی دادند...
قرآن می فرماید:
"یَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ؛ "
(یونس/20)
یعنی همان سوال و
جواب:
غیب در اختیار خدا است و آیه و معجزه ای که خدا برای من گذاشته است با بقیه فرق دارد؟؟؟
به موسای کلیم عصا دادند، به من آیه دیگری ...
فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرین،
منتظر بمانیدکه من نیز همراه با شما از منتظرانم؟؟
این غیب چیست که برای آن باید منتظر ماند؟؟
فقط خداوند غیب میداند؟
از زمان آمدن آن «آیه» خبر دارد؟
و پیامبر هم از منتظرین میباشد؟
یعنی آن غیبی مورد انتظار است که هنوز نیامده باشد!!
و غیبی مورد انتظار است که توقع آمدن آن برود!؟
در غیر این صورت انتظار بی معنا است...
یعنی در آیه شریفه،
غیب آیهای است که
خداوند امر به منتظر بودن برای آن میکند و
پیامبر نیز منتظر آن غیب است!
«آیه» یعنی نشانه، و مصادیق مختلف دارد،مثل
عذاب و یا معجزهای که اثبات منصبی از مناصب الهی را بکند و
نیز به معنای حجت خداوند نیز میباشد؛
چرا که حجتهای خداوند همواره بزرگترین نشانههای پروردگار هستند.
در سوره مومنون آیه شریفه 50 میفرماید:
«وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَةً ....»؛
ما قرار دادیم فرزند مریم و مادرش را آیه (حجت).
آیه( حجت )هستند تا مردم راه رستگاری و توحید را گم نکنند؛
ایمان به غیبی که
وجه افتراق متقین از یهود و نصاری و.... است ،
غیب آیهای است که
خداوند امر به منتظر بودن برای آن میکند و
پیامبر نیز منتظر آن غیب است!
آیه ای که باید آمدن او را انتظار کشید...
امام صادق (ع) می فرمایند:
«... غیب همان حجت پوشیده از نظرهاست»
مرحوم شیخ طوسی در تفسیر خودذیل آیه می فرماید:
" از مصادیق ایمان به غیب، ایمان به غیبت امام زمان (عج) است."
یعنی اگر خدا یک عصا به موسای کلیم داده بود که
کاخ فرعون را بلعید، آیه ای به پیامبر اکرم (ص) داده که همه دستگاه باطل را محو خواهدکرد...
سوره مبارکه - قصص
آیه 50
فَإِنْ لَمْ یَسْتَجیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّما یَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین
پس اگر اجابت نکردند ترا بدان که آنها فقط تابع تمایلات نفسانى خویشند و هیچکس گمراهتر از آن نیست که پیرو هواى خویش است و از رشد و هدایت الهى محروم است. بی شک، خدا مردم ستمکار را هدایت نمى کند.
رابطه گمراهی و هواپرستی با صراحت بیان شده و حتى گمراهترین مردم گروهى معرفى شده اند که رهبر خود را هواى نفس خویش قرار دادهاند که این عده هرگز از هدایت الهى بهره نخواهند برد.
اگر ولایت نباشد،
هوای نفس چون پرده ضخیمی مانع دید و فهم شده و قدرت درک حقایق را از آدمی می گیرد.
در قرآن کریم،
«ولایت» حکایت حقیقت آدمی است که استعدادهایش در اثر پیوند با ولایت تامّة الهیّه و حقیقیّة ذات ربوبی او، از راه عبادت و بندگی به منصّة ظهور و بروز رسیده است، سمت و سوی پیوند انسان کامل به خدای سبحان، ولایت اوست و سمت ارتباط وی به جامعة بشری رسالت اوست و رابط بین این دو، نبوّت اوست،
هدایت همان پیمودن راه تکامل است که انسان به طور تدریجی مراحل نقصان را پشت سر می گذارد و به مرتبه بالاتری می رسد و این مسیر تکامل نامحدود است و به سوی بی نهایت می رود و کمال مطلق و نهایی تنها خداست ...
اولیای الهی راه و فضا را روشن می کنند،
مشکات انوار الهی هستند، هدایت کننده اند،
واگر این چراغهای هدایت نباشند در فضای تاریک و ظلمانی ارزش ها قابل دریافت نخواهد بود ، راه وبیراه ، خوب و بد مشخص نخواهد شد و این است که اگر کسی ولی خود را نشناخته باشد، مرگ او مرگ جاهلی است،فرقی نمی کند مرگ او در قرن بیستم باشد یا قبل از هجرت.
جاهلیت چیزی جز نشناختن خویش و راه صحیح و مشغول شدن به لهویات نیست.
اگر تبعیت از ولایت نباشد،
در تاریکی هوای افکار و نفس افراد وظلمات دنیا نشانه ها دیده نخواهد شد و انحراف و گم شدن گریز ناپذیر خواهد بود.
این است که تلاش دستگاه باطل بر تاریک و ظلمانی نگه داشتن فضا است و اولین چیزی را که بر می دارد چراغ است،
معصومین فرمودند: ما حقیقت دین هستیم السلام علی الدین المأثور
حقیقت و تمامیت دین ولی خداست.
آنچه گفته می شود مانند اخلاق و اعتقاد و آداب مناسک ولایت ولی الله است.
در قوس نزول ،حقیقت دین ،ولایت ولی خدا است و
در قوس صعود، حقیقت دین ،تولی به ولایت خدا است.
همه ی ارزش ها از دامان ولایت خدا می رویند.
باطن و روح دین ولایت است ودین با ولایت زنده می ماند.
اگر مسیر جامعه از ولایت الهی زاویه و فاصله گیرد،جدایی از باطن دین قطعی است ،
هر توجیه و فکر و نظری در مقابل فکر و نظر "ولی خدا" هوی است و ضلالت ،
همانگونه که در صدر تاریخ اسلام شاهدیم آنانکه از ولایت زاویه گرفتند نهایت کارشان چه شد.
همانگونه که در مقابل پیامبر اکرم( ص)ودر مقابل وحی الهی،خودرا صاحب نظر و فکر و سبک دانسته و اسمش را گذاشتنداجتهاد؟!
در عدم تبعیت از ولایت بود که حضرت زهرا (س) مغضوب از یارغار پیامبر اکرم(ص) از دنیا رفت و صحابی بزرگ آتش به در پیامبر آورد،
در زاویه گرفتن از ولایت است که جنگ با امیرالمومنین(ع) به نام اجتهاد معاویه توجیه می شود ...
در زاویه گرفتن ازولایت بود که امام حسین( ع) مرتد اعلام می شوند و به اسم اسلام...
از امام رضا (ع) ازاین آیه( 50 سورۀ مبارکۀ قصص «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین» )سؤال میشود،
حضرت میفرماید:
"منظور کسى است که دین خویش را به رأى و نظر خود گرفته باشد نه از امامى از میان ائمۀ هدی ."
کسی که دین خود را از امام(ع) نگرفته باشد، از هوای نفس خود تبعیت کرده است،
برای در صراط بودن باید دستورات را از خدا گرفت و این دستورات را فقط ولی خدا باید ابلاغ کند. دستور گرفتن از خدا، مستقیم نیست و باید در مقابل ولی او تواضع کرد. پذیرفتن برتری او و فضیلت او واجب است وگرنه هوای نفس در مقابل «ولایت» قرار خواهد گرفت که تاریخ به تکرارشاهد آن بوده است.
ایمان واقعی انسانها، در نوع برخوردشان با ولایت مشخص میگردد و در اینجا است که ولایت اصل میشود...
فَإِن لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ
أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ
بالأخره بشر یک منبع قانونی میخواهد اگر هدایت الهی نباشد, دنبال قوانین بشری خواهد بود و قوانین بشری بر اساس هوای نفسانی فرد یا افراد است،
"فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ"
"وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً"
"بِغَیْرِ هُدی" وصف تأکیدی است ،
هوا که نمیتواند هدایت باشد،
"بِغَیْرِ الْحَقِّ" یک وصف توضیحی است،
"وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ"
گمراهتر است ، چون خودش خودش را گم کرده است و دیگر کسی به دنبال او نمیرود،
إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ
نفرمود که «إنّ الله لا یهدیهم»
چرا؟
چون «هولاء الظالمون»
ظالم را خدا هدایت نمیکند،
زیرا آنچنان در تاریکی است که
گرایش قلبی, توفیق قلبی, لطف الهی شامل حال او نمیشود...
تاملی در- قرآن کریم
سوره مبارکه- قصص
آیات 49-44
وَمَا کُنْتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنَا إِلَى مُوسَى الْأَمْرَ وَمَا کُنْتَ مِنَ الشَّاهِدِینَ
(آیه 44)
و چون امر را به موسى دادیم تو در جانب غربى [طور] نبودى و از گواهان [نیز] نبودى ،
نبودی ولی تو را وصل کردیم به گذشته و آینده و تاریخ،
اگر انسان از غیب، از اطلاعات آسمانی، جدا شود ،
فقط اطلاعات اطرافش را میبیند.
خوراک، پول، مسکن و...
در جنگ مسلمانان با ایران ،فرمانده اسلام تفکر زیبایی دارد، می فرماید:
ما قبل از اینکه پیامبر بیاید، همه نگاهمان به زمین بود، پیامبر آمد نگاهمان را به آسمان کشید ،حتی قسم هایمان شکل آسمانی و فرا زمینی گرفت ..."فلا اُقسم بمواقع النجوم "؛"فو رب السماء و الارض"؛"والسماء ذات البروج"؛"والعصر"..."والضحی"...
قبل از آمدن انبیاء در مقابل سنگ و چوب (یعنی کلا ماده و مادی )سجده میکردیم، بعد از پیامبر از جماد صعود کردیم به خالق...
و لو لا ان تصیبهم مصیبة بما قدمت ایدیهم فیقولون
( قصص /47)
مردم در مواقع سختی دنبال مقصرند ،بهانه جویی می کنند. می گویند که اگر پیامبری میفرستادی ما را هدایت میکردی ما دچار بدبختی نمیشدیم، نشانه نداشتیم و راه بلد نبودیم پس گم شدیم و به انحراف رفتیم ...
پس اتمام حجت کردیم و پیامبران را با بینات فرستادیم.
"و لو لا ان تصیبهم مصیبة بما قدمت ایدیهم فیقولوا لو لا ارسلت الینا رسولا فنتّبع آیاتک و نکون من المؤمنین"
وقتی مردم به خاطر عملکردشان،به خاطر کج رویشان و به خاطر «بما قدمت ایدیهم» گرفتار می شوند، آنوقت میگویندکه:"لو لا ارسلت الینا رسولا" اگر رسول میفرستادی ما دچار این بدبختی نمیشدیم.
یعنی ارسال رسل و نبوّت رحمت است، نبوّت اتمام حجت است.
آیا واقعاً عقل کافی نیست؟علم کافی نیست؟تربیت خانوادگی کافی نیست؟وجدان کافی نیست؟
چرابا این همه دکترای حقوق، حقوق افرادو ملتها از بین میرود.
چرابا این همه علم و تکنولوژی و قانونهای بشری و دکترای جامعه شناس و .... وضعیت بشریت اینگونه است ....
دلیل و فلسفه نبوّت چیست؟
علم و عقل، لازم است،اماکافی نیست...
عقل و علم محدودیّت دارد و نامحدودرا نمیفهمد...
انسان باید دستش را بگذارد در دست خدا...
«فلمّا جاءهم الحق من عندنا قالوا لو لا اوتی مثل ما اوتی موسی»
همینکه پیامبر و حق سراغشان آمد بهانه گرفتندکه معجزات پیامبر هم باید مثل معجزات موسی باشد.
هرچند معجزه هر زمان لزوم سنخیّت داشته باشد با همان زمان ...
«لو لا ارسلت» مگر تورات نیامد، مگر قبلاً موسی نیامد،مگرکفر نورزیدید؟
قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا مگر نگفتید سحر است،
«انّا بکل کافرون»
از اول موضع گرفتید.
قُلْ فَأْتُوا بِکِتَابٍ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ
آیه 49
«قل» به مردم بگو، این کتاب من بود،
«فأتوا» شما یک کتاب بیاورید
«بکتاب من عندالله اهدی منهما»
معیار پذیرش سخن، هدایت است،
بگو کتابی از طرف خدا بیاورید که هدایت گرتر از تورات و انجیل باشدتا پیروی کنم.
«اهدی منهما»
قرآن از قول پیامبراکرم ص «اهدی منهما» میگوید،
یعنی هم تحدی است که امکان وجود اینچنین چیزی نیست و
هم اینکه هدف هدایت است و حق ...
کتابی ازنزدخدا بیاورید"اهدی منهما" هر کدام که هدایتش بیشترباشد...
«اتّبعه» من پیروی میکنم «ان کنتم صادقین»
قرآن چند بارتکرار فرموده، یک کتاب بیاورید مثل قرآن، جنگ و اینترنت و ماهواره و سم پاشی و تحقیر و شایعه اصلاً همه را ول کنید.
«فأتوا بکتاب مثله» یک کتابی بیاورید مثل قرآن...
«فأتوا بعشر سُوَر» اصلا کتاب نه ،ده تا سوره،
وتخفیف میدهد«فأتوا بسورة» اصلا یک سوره،
و بیشتر تخفیف میدهد«علی ان یأتوا بحدیث» یک خاطره مثل قرآن ...
تا"أَتَّبِعْه" پیروی کنم...