سوره مبارکه -الروم
آیات 16-15
فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَةٍ یُحْبَرُون
وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ فَأُولَئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ
قلمرو معنوی عمل صالح، بسیار وسیع و گسترده است و تمام فعالیت های مثبت، مفید و سازنده را در همه ی زمینه های علمی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، نظامی و مانند آن را شامل می شود.
از بزرگترین کارهای ساختاری مانند رسالت انبیا، ولایت عصمت، تا کوچک ترین برنامه های زندگی مانند کنار زدن یک سنگ کوچک از وسط جاده، همه در قلمرو معنوی این مفهوم وسیع جمع است. با این رویکرد، هزاران مصداق و نمونه می توان برای عمل صالح معرّفی کرد.
عمل صالح است که کلمه طیب را به سوی خدا بالا می برد،
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه
«یُحْبَرُون» فعل مضارع مجهول از «حَبَرَ، یَحْبُرُ» به معنای شادمان ساختن آمده است.
در آیه تنها شادمان بودن بهشتیان مطرح نیست تا آیه این گونه ترجمه شود که:
«آنان در بهشت شادمانند»،
بلکه این معنی نیز مورد عنایت است که
در بهشت برای آنان موجبات شادمانی فراهم میشود و در حقیقت آنان را شادمان میکنند.
در تعبیر این آیات "فِی رَوْضَةٍ" نکره است و
"فِی الْعَذَابِ"معرفه ،
"یُحْبَرُونَ" فعل مضارع است، دلالت بر استمرار دارد، استمرار غیر از ثبات است یعنی هر لحظه هست ،لحظه به لحظه حبور است و سرور است و نشاط اما در جریان دوزخ فرمود:
فَأُولئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ
"مُحْضَرُونَ" اسم مفعول است که بر ثبات دلالت دارد...
تاملی در -قرآن کریم
سوره مبارکه -الروم
آیات 18،17
فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُون
وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَعَشِیًّا وَحِینَ تُظْهِرُون
آیات گذشته از قیامت فرمود واینکه هرگز صالح و طالح یکسان نیستند و حساب و کتابی هست ،
فَسُبْحَانَ اللَّهِ
فاء ابتدای کلمه متفرّع بر اصول گذشته است یعنی اکنون که اینچنین است پس تسبیح کنیدخدارا در هر بامداد و شامگاه و نیمروز
فَسُبْحَانَ اللَّهِ
حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ
وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ
این چهار وقت را ذکر فرمود برای اینکه چهار حالت تازه است،
و "وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ"را که جمله معترضه است در وسط ذکر کرد تا بفرماید که انسان باید با جهان هماهنگ باشد ،
فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِینَ...
وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
یعنی کار شما با جهان تکوین هماهنگ است،
یعنی دائماً, سُبْحَانَ اللَّه
"ِ حِینَ تُمْسُونَ وَحِینَ تُصْبِحُونَ و وَعَشِیّاً وَحِینَ تُظْهِرُونَ"
نمی فرمایدکه در چهار مقطع تسبیح کنید که مربوط به نماز و چندگانه بودن آن باشد،
بلکه می فرماید در هر لحظه تسبیح کنید مثل اینکه می گوییم صبح و شب اینکار را می کنم یعنی همیشه و همه وقت انجام می دهم ،
یعنی معنی آیه می شود:
«له التسبیح فی کلّ زمان»
چون
وَلَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ
که "و له الحمد فی کلّ مکان"است.
یعنی چیزی در آسمان و زمین نیست که اورا تحمید و تسبیح نکند پس شما نیز با کل آفرینش همراه شوید:
فَسُبْحَانَ اللَّهِ
تسبیح به معنای منزه و مبرا و پاک و مقدس دانستن خداوند است از هرنقص و نیاز و شریک و هر امری که سزاوار خداوند نیست،
یعنی تسبیح خدا به معنای حرکت از شرک به توحید و از صفات به سوی ذات است.
تسبیح از ریشه سبّح است ،
سبّح یعنی حرکت سریع در آب و هوا،
(سَبَحَ سَبْحاً و سباحةً= شنا کرد شنا کردنی )
و استعاره است برای حرکت ستارگان در فلک و حرکت اسب و با سرعت به دنبال کاری رفتن،
و اینکه تسبیح را همان تنزیه خدا دانستهاند این است که انسان در عبادت خدا سرعت میگیرد و همین طور که به سوی خوبی میرود، از بدی دور میشود.
(مفردات ألفاظ القرآن/۳۹۲)
یعنی دو جهت در کلمه وجود دارد:
* حرکت در مسیر حق،
** دوری از ضعف و نقص؛
تسبیح خداوند، ریشه تمام عقائد و تفکرات اسلامی ، و هم ، زیر بنای همه روابط انسان با خدا و صفات کمال است،
یعنی توحید بر اساس تسبیح خداست،
و" سبحان الله" عصاره تعالیم پیامبران الهی است،
سبحان الله ،یعنی نباید به الله که رب العالمین است، سوء ظن داشت، شایدکسی مومن به خدا نیز باشد ولی مثلا میگوید خداوند میان ما و دیگران فرق گذاشته است.
یا مثلا خود شیطان، خداوند را قبول داشت و 6 هزار سال عبادت وبه قیامت نیز ایمان داشت ،ولی ...
آن دسته از آیات قرآنی که به تشریح هستی می پردازند،
در ضمن ارائه هستی شناسی خاص توحیدی می کوشند تا راه هدایت انسان را بنمایانند،
و در این هدایت کردن ،
گویی تسبیح از اهداف اصلی آفرینش است.
گویی تسبیح هرچند برای برخی ازموجودات به نوعی تکلیف خاص تکوینی می باشد،مثل فرشتگان؛
ولی برای برخی دیگر تکلیف خاص تشریعی است،مثل انسان...
سوره مبارکه -الروم
آیه 19
یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا
وقتی بهار می شود ،
دو کارانجام می شود:
1. خوابیدهها بیدار میشوند,
2. مردهها زنده میشوند ،
درختها در زمستان خواباند نه مُرده ، خشک نشده اند بلکه تغذیه نمیشوند, آب جذب نمیکنند و"رشد ندارند"...
وقتی بهارمی شود :
"إذا رأیتم الربیع فأکثروا ذکر النشور"
اینها بیدار میشوند وشروع میکنند به تغذیه,
خاکهای اطراف آنهاکه
ظاهرا مرده است را این درخت جذب ورشد میکند،
واین خاکِ کنار درخت( که مرده است) به وسیله جذب با ریشههای درخت به ساقه و برگ تبدیل میشود واین خاکِ مرده نیز زنده میشود ،
یعنی کار ایمان اینگونه است که
هم خوابیدهها بیدار میشوندو هم مردهها زنده میشوند،
یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا
یعنی احیای مردهها به وسیله روییدنی ها
وَیُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَکَذلِکَ تُخْرَجُونَ
یعنی شما روحی دارید که این روحتان نمیمیرد ،
و بدنی داریدکه این بدن زنده میشود،
همانطور که در هر بهار مردهها را خدا زنده میکند و اینکه معصوم فرمودند:
«إذا رأیتم الربیع فأکثروا ذکر النشور»
همین است ،
شما این همه مردهها را زنده میکنید، گاهی حیات گیاهی پیدا میکنند, گاهی حیات انسانی پیدا میکنند, گاهی حیات حیوانی پیدا میکنند ...
سوره مبارکه -الروم
آیات 25-20
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خلقکمٍ ...
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ...
وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ ...
وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُمْ ...
وَمِنْ آیَاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ...
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّمَاءوُ...
خلقت آسمانها و زمین، نشانه است.
ایستادن و فرونیفتادنشان نشانه است.
آفرینشتان از خاک، نشانه است.
اختلاف رنگها و زبانهایتان نشانه است.
خوابیدن شب و
معاش توی روز، نشانه است.
رعد و برق، نشانه است، باران نشانه است...
و اینکه از خودتان برایتان «زوج» قرار دادیم نشانه است،
این که بدان آرام میگیرید، نشانه است.
«سکون» نشانه است.
«مودّت» و «رحمت»، نشانه است.
وقتی قدمهای دو نفر تا بهشت «یکی» بشود،
همراه و همسفر و همدل و همزبان و...شدن، نشانه است...
وَ مِن آیاته...
نشانه! نشانه؟...
نشانه برای من که نمی فهمم؟که غافلم؟
که سرم به زمین است و از آسمان دورم؟
با من چه باید بکنی که اینقدر در مرداب روزمرگی هایم غرق شده ام که از آمدن و رفتنِ شب و روز و ماه و خورشید و ستاره ها به جز روزمرگی عایدم نمی شود؟...نشانه! برای من؟
راست گفت آن عزیزکه
جهان، قرآنِ مصوّر است...
وآیهها در آن به جای آنکه بنشینند، ایستادهاند،
... و ما چه غافلیم.
سوره مبارکه -الروم
آیات24،23،22 21
...إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَات لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
...إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِلْعَالِمِینَ
...إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ
...إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
قرآن برای افراد مخصوصی فرستاده نشده است،
اگر صاحبنظرباشند،میشوند:
"لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرون"،"لِلْعَالِمِین"،
"لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ" و...
اگر عاقل و عالم و صاحببصر و صاحبنظر نبودند لااقل باید گوش شنوا داشته باشند:
"لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ"
دو راه بیشتر نیست :
انسان یا باید گوش به حرف صاحبنظر بدهد
یا خودش نظریهپرداز باشد
در قرآن می فرماید :
لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِل
کاش یا خودمان نظریهپرداز بودیم یا گوش به حرف دانشمندان دینی و انبیا و اولیا میدادیم .
عقل را در مقابل شرع نیاورده، در مقابل سمع آورده است،
لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ
اینجا هم "لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ"در مقابل "لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ"می باشد.
سوره مبارکه -الروم
آیه 26
وَلَهُ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ کُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ
قانتین
قنوت خضوعی است که با اطاعت و استمرار همراه است و هیچ خللی ندارد.
ابراهیم خلیل را «قانتاً لله» می نامد،
یعنی دائماً مطیع و خاضع در مقابل خدا بودو
این استمرار داشت و
هیچ جای ظرفیت وجودیش خالی از قنوت نبود.
"یا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ وَ .. "
(آلعمران/43 )
خداوند به مریم میگوید:
«اقنتی لِرَبِّک» یعنی از بقیه ببر و اصلاً دلت جای دیگری میل نکند،
اگرخضوع مستمرومستقرشد،می شود قانت،
این استمرارخیلی استقامت میخواهد که
دل انسان جایی برنگردد و به چیزی غیر او میل نکند...
سوره مبارکه -الروم
آیه 23
وَمِنْ آیَاتِهِ مَنَامُکُمْ بِاللَّیْل...
إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ
چرا خواب آیه است؟
انسان میخوابد یعنی چه؟
در خواب روح چقدر بدن را رها میکند ؟
چگونه آن را تدبیر میکند ؟
تعلّق خودش را از بدن تا چه اندازه قطع میکند؟
قرآن می فرماید که خواب یک مرگ محدودی است,
وقتی میخوابد وفات میکند نه فوت،
اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا
هر شب که میخوابیم وفات میکنیم،
بسیاری از بزرگان هنگام خواب میگویند ما خَجلیم که این روح آلوده را چگونه تقدیم کنیم، دعای مخصوص خواب را میخوانند رو به قبله میخوابند و...,
خواب حالت رقیق مرگ است،
بخش وسیعی از تعلّق روح به بدن در خواب قطع میشود،
در بخشی حیات گیاهی و... میماند،غذارا هضم میکند ،خونرسانی می کند،تنفس دارد و...
روح نیزاشراف دارد،مثلا وقتی انسان خوابیده را صدا بزنید اول او میشنود بعد این بدن را بیدار میکند،
روح است که بدن را حرکت میدهد ،
دیده اید مرده چقدر سنگین است !
جریان خواب و بیداری هر دو آیت حقّاند،
اگر خواب, مرگ است،
بیداری, حیات مجدّد است...
روایتی را مرحوم فیض در وافی نقل میکند( از جلد هشت کافی مرحوم کلینی)که بشر اوّلی خواب نمیدید، بعد خدای سبحان رؤیا را نصیب آدمی کرد(بشر اوّلی حتی تجربه دفن جنازه را نداشت و به وسیله حس و تجربه حسّی از کلاغ یاد گرفت).
بشر اوّلی رؤیا هم نداشت بعد کم کم رؤیا نصیبشان شد که چیزهایی را در عالَم خواب میدیدند میآمدند نزد پیامبرانشان میگفتند اینها چیست که ما میبینیم؟
میفرمودند این نمونه آن چیزهایی است که ما به شما میگوییم که بعد از مرگ خبری هست ...
(کافی، ج8، ص90؛ الوافی، ج25، ص641)
سوره مبارکه-الروم
آیه 30
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا ...
...حَنِیفًا..
تعبیرحضرت آیت الله جوادی خیلی زیباست.
میفرمایند:
حنیف در مقابل جنیف است. متجانف کسی است که به این طرف و آن طرف میل میکند.
حنیف کسی است که وسط جاده مستقیم میرود. یک ذره انحراف در جاده ندارد.
متمایل به یمین و یسار نیست. حنیف یعنی اینکه مستقیم میرود.
...وَجْهَکَ..
وجه و توجه و متوجه و وجوه و... همه از ریشه وجه هستند ،
«وجه»،همان «سمت»می باشد،
سمتی که به آن متوجه می شوید ،برای دین باشد...
با قرار گرفتن در این «جهت» و بازتاب،
اتصال رفته رفته قوی تر می شود،
مثل آهن ربا و نیروی مغناطیسی آن که با قرار گرفتن ذره انسان در میدان و «وجه» مغناطیس آهن ربای غیر قابل وصف، این ذره کسی می شود،
جایگاه و قراری پیدا می کند، بیهوده در فضا معلق نیست،
به سکینه و سلم می رسد...
اما این قرار تضمین همیشگی ندارد.
وباید در «سمت» و«وجه»، پیوسته پایور و «قائم» باشد.
به بیان دیگر حفظ این اتصال و قرار، مستلزم «اقیموا» های دائم و پیوسته فرد می باشد!
سوره مبارکه-الروم
آیه 31
مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَاتَّقُوهُ وَأَقِیمُوا الصَّلَاةَ وَ...
آیه 33
وَإِذَا مَسَّ النَّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنِیبِینَ إِلَیْهِ...
مُنِیبٌ ؟
منیب یعنی مرتبا رجوع کننده ، بازگشت کننده
منیب یعنی آنلاین بودن دائمی دل به ملکوت اعلی...
در قطع شدنها، سریع وصل شدن....
خدا را صاحب اختیار دیدن ...
و ما یتذکر الا من ینیب....
یعنی ادم ذاکر هم اگر به خدا مرتب مراجعه نکند ...ذکرش ...ذکر نیست
منیب یعنی انقطاع از دیگران،
یعنی ایاک نعبد و ایاک نستعین
انبیاء منیب بودند
"ان ابراهیم أَوَّاهٌ مُنِیبٌ"(هود/75 )
و درباره نبی اکرم (ص) آمده است:
«إِلَیْهِ أُنِیبُ»(هود/88 )
انابه غیر از توبه است؛
توبه رجوع است و کندن از از تعلقات،
اما انابه مقام بالاتری است؛
انابه مقام انس با خدای متعال است،مقام قرب است،
"انابه" یا از «ناب ینوب» به معناى نوبت گرفتن و یا از «ناب ینیب» به معناى انقطاع، است.
یعنی «منیب» کسى است که از غیر خدا منقطع و به خدا مرتبط باشد ،
یا کسی است که رجوع بعد از رجوع دارد مکرروپی درپی رجوع می کند به خدا...
زنبور عسل را نوب گویند،
چون هر شهدی که برمی دارد برای سنتز و عسل کردن آن به کندویش پى در پى باز مى گردد...
آیه 31
مُنِیبِینَ إِلَیْهِ وَاتَّقُوهُ وَأَقِیمُوا الصَّلَاةَ وَلَا تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
آیه رابطه ما با خدا را مطرح میکند.
در نگاه دینی، خوبی و بدیِ همه کارها، در درجه اول،
در ارتباطی که بین انسان و خدا دارند، تعریف میشوند.
به تعبیر دیگر، حتی اگر در ظاهر، حسن فعلی و فاعلیای در کار باشد،
اما شخص از خدا بریده باشد، هیچ عملی سودی ندارد و همه اعمال بظاهر خوبِ انسانهایی که خود را تحت ولایت خدا قرار نمیدهند (= کافر یا منافق)، در روز قیامت «هباءاً منثورا» (فرقان/23) خواهد بود.
منیبین تقوا پیشه اند و اقامه کنندگان نماز ،
ولا تکونوا من المشرکین
از مشرکین نباشید !؟
چرا شرک ؟ آیا شرک مانع منیب بودن است؟
شرک نقطه مقابل توحید است ،
آیات و آموزههای قرآنی تکرار میشوند تا به واسطه نشانه یا نشانههایی به توحیددعوت کنند؛
زیرا انسانها به الوهیت خداوند ایمان میآورند و او را مالک مطلق هستی می دانند؛
ولی در ربوبیت جاری و تاثیر مستقیم و بی واسطه او در همه امور ریز و درشت زندگی و آشکار و نهان آن دچار مشکل می شوند .
شناخت انسان و نگرش وی به هستی،
رفتار و کردارهای او را مدیریت میکند،
بسیاری از مومنان به سبب شناخت نادرست از حقایق هستی،در نوعی از شرک گرفتار می شوند.
شرکی که صریح و آشکار است،خدایان متعدد مشخصی دارد، و مبارزه با این شرک آسانتر است.
اما شرک "خفی" در لباس توحیداست و مبارزه با این شرک بسیار دشوار است ...
آیه106سوره یوسف می فرماید :
و ما یومن اکثرهم بالله الاو هم مشرکون
یعنی در حقیقت، مومنانی که به ظاهر از شرکهای دیگر پاک و مبرا و بهره مند از توحید هستند،
در حوزه افعالی به نوعی گرفتار شرکند...
آیه71سوره انعام می فرمایدکه
انسانهای مشرک در هر شکل و درجهای گرفتار تحیر و سرگردانی میشوند و نمیتوانند موقعیت خود و جامعه و هستی را شناسایی و تثبیت کنند. آنان همانند کسی هستندکه در آسمانی رها شدهاند و چون از زمینی ثابت و مطمئن برخوردار نیستند، به سادگی همانند پرکاهی در دام شیطان میافتند تا هر جایی که میخواهد ایشان را ببرد.
شرک سبب می شودکه رابطه آدمی با خدا متزلزل و قطع شودودیگر انابه(رجوع) به خدا نداشته باشد.
شرک تنها در درون انسان محدود نیست،
بلکه
مردم مشرک ، شرک را در نظام فکری و اجتماعی و سیاسی جامعه تزریق می کنند و
گاه جامعه در همه ابعاد از باورهای مشرکانه،
متأثر شده و نظام و سازمان اجتماعی جامعه از خدا وقوانین الهی دور شده و بر اساس شرک سازمان دهی می شود...
سوره مبارکه -الروم
آیه 30
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً...
یعنی چهره هستیِ خود را به طرف دین متوجه کن،قطب نمایت را به سوی الله تنظیم کن.
یعنی همه ابعاد زندگی و تفکراتت به سمت دین باشد،
یعنی زندگیتان در عین بندگی و
بندگیتان هم در عین زندگی باشد
این است معنای متدین بودن،
وجه به معنای صورت نیست،به معنای چهره هستی است،
چرا چهره هستی باید متوجه دین شود؟
هستیِ آدمی یک امر تکوینی است ، انسان جماد نیست که به تدریج جمادانه حرکت کند به کمال برسد ،
گیاه نیست که نامیانه حرکت بکند به عنوان جسمِ نامی به مقصد برسد ،
حیوان نیست که در حدّ غریزه یا مِیل حرکت کند ،
انسان یک موجود متفکّر مختار است و اگر بخواهد به کمال برسد باید هویتهای اندیشه او کاملاً مشهود باشد هویّتهای انگیزه او کاملاً مشهود باشد پیوند اندیشه و انگیزه باید کاملاً مشهود باشد تا هویت انسان معلوم بشود،
انسان که قارچگونه از زمین برنخاسته است، ادواری پشتسرو مراحل فراوانی را در پیش دارد.
جامعه بشری هنوز سه مجهول حل نشده دارد:
*هویت خود انسان,
*مبدا (از کجا آمده)،
*مقصد(به کجا میرود)،
کسی که باید برای انسان قانونی تدوین کند که با گذشته او, با ساختار درونی او و آینده هماهنگ ومناسب باشد باید علیمِ مطلق این سه مجهول باشدکه جز خدا نمی تواند باشد،
وآن قانونی که با گذشته و حال و آینده او هماهنگ است،جز دین الهی نیست،
فَأَقِمْ وجهک
یعنی هستیتان را ،هویّتتان را, اقامه کنیدبه سوی دین!
قیام کنید نه اینکه بایستید,بلکه منظور مقاومت است که بهترین حال مقاومت حالت ایستادن است ،
فَأَقِمْ وَجْهَکَ،
یعنی حفظ کردن، عمود را نگه داشتن، حالت قیام داشتن برای دین...
ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون
"قیم "به معناى قائم به امرى است که در قیام خود و تدبیر آن امر قوى باشد.
و یا به معناى کسى است که قائم به پاى خود بوده دچار تزلزل و لغزش نگردد.
"قیّم"به معنى پابرجا، ثابت و استوارو برپادارنده، حافظ و پاسدار، اعتدال، استقامت و خالى بودن از هر گونه اعوجاج و کژى،
صفت (قیّم) اشتقاقى است از صفت «قیّومیت» پروردگار،
"خود را هماهنگ با دین قیّم و صاف و مستقیم ساز "
"فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ الْقَیِّمِ"
یعنی : تنها دین توحید است که قادر بر اداره جامعه و سوقش به سوى سر منزل سعادت است ، و آن تنها دین محکمى است که دچار تزلزل نگشته تمامى معارفش حقیقت است و بطلان در آن راه ندارد، و همه اش رشد است و ضلالتى در آن یافت نمى شود، و لیکن بیشتر مردم بخاطر انس ذهنى که به محسوسات دارند، و به خاطر اینکه درهزارتوی دنیاى فانى فرو رفته اند، این معنا را درک نمى کنند.
سوره مبارکه -الروم
آیه 37
أَوَلَمْ یَرَوْا
أَنَّ اللَّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشَاء
وَیَقْدِر
إِنَّ فِی ذَلِکَ
لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
رزق عطایی است که به انسان می شود و انسان برای ادامه حیاتش به آن محتاج است.
رزق های ما از عوالم قبل از این دنیا شروع شده و در بهشت و آخرت هم ادامه دارد،
در دعاهای معصومین (ع) جملات زیبایی در مورد رزق است،
مثل :
... اللهم ارزقنا توفیق الطاعه و بعد المعصیه و....
اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام و....
اللهم ارزقنا شفاعه الحسین و...
یعنی طاعت رزق است، دوری از گناه رزق است،حج رزق است،شفاعت رزق است و...
لذا رزق و روزی مجموع آن چیزهایی است که غذای جسم و روح آدمی می باشد.
موجودات زنده با درجات مختلفی که از حیات دارند و درک میکنند رزقهای متفاوتی دارند:
موجودی که حیاتاش حیات نباتی است رزقش نیز نباتی است،
اما موجودی که به عالی ترین حیات انسانی میرسد خدای متعال برای او روزی و رزقهای دیگری دارد،
هر موجودی متناسب با درجه ی حیات خود رزقهایی متناسب با عالمی که در آن هست را دارد،
همان طور که عالم ما عوض میشود، رزق هایمان عوض میشود،
در همین دنیا نیز اینگونه است با عوض شدن عوالم و مراحل فرد رزق او فرق خواهد کرد،
مثلا انسان قوای متعددی دارد چشم ،گوش ،زبان، قوای باطنی و ظاهری ،اینها هر کدام رزقهایی دارندو برای ادامه ی حیاتشان محتاج خدای متعال اند و دائم رزق میخواهند و موجودی نیست که فقیر مستمر رزق الهی نباشد ،خدای متعال این رزقها را هم قرار داده منتها گاه در رزقهای ظاهری می مانیم وبه مراحل بالای رزقها نمیرسیم،مثلا چشم انسان همان طور که میتواند از دیدن یک منظره ی طبیعی لذت ببرد میتواند حقایق دیگری را هم ببیند، عالم ملائکه را ببیند... یا همان طور که فردی میتواند از شنیدن نغمههای طبیعی لذت ببرد خیلیها هستند که با گوششان حکمت میشنوند نداهای عالم ملکوت را میشنوند...
کسب رزق دو مسیردارد :
یک مسیر نورانی و
یک مسیر ظلمانی است.
مسیر ظلمانی، مسیر دستگاه شیطان است ، با رفاه دنیوی مسیر ظلمانی را مدیریت می کنند. که این مدیریت، مدیریت ظلمانی است؛ رزق روح و جسم آنها هم ظلمت است و هر چه می خورند ظلمت است.
اما مسیر نورانی مسیر الهی است که هرچه از آن جا می آید نورانی است.بر سر سفره نور، جسم و روح هر چه بخورند نور است و نورانی تر می شوندو نور است که بسط دارد،در روایت است که زائرین سید الشهدا در روز قیامت بر سر سفره های نورانی می نشینند.
همه ی آن چه به ما میرسد رزق است ،
منتها خود در نورانی و تاریک شدنش دخیل هستیم ،
رزقی که باید نورانی باشدرا تبدیل میکنیم به رزق ظلمانی ،
آدمی میتواند سر سفره ی حضرت مهمان باشد که کم نیز درآن نور است ویا میتواند سر سفره ی شیاطین بنشیند که زیاد آن نیز ظلمت و تنگی است...
بازتاب قرآنی رزق در دعاهای معصومین علیه السلام نیز بسیار زیباست،
در مورد رزق، تعابیر متفاوتی می فرمایند،
مثلا
«هَب لَنا اللّهُمَّ رَحمَةً لاتُعَذِّبُنا بَعدَها فِی الدُّنیا وَ الآخِرَةِ».
به ما هبه کن، ببخش،
یعنی روزی و رزقی بده که نه در برابر چیزی بلکه از بخشش توست؛آن هم در دنیا و عقبی: «فِی الدُّنیا وَ الآخِرَةِ».
ویا از «رزق واسع و رزق کریم می فرمایند،
از رزق واسع ،یعنی رزقی که تمامی ابعاد و وجود انسان را در برگیرد.
بدن و حسّ و وهم و خیال و فکر و عقل و قلب و روح ما هر کدام رزقی دارند،
آیات و نشانه های خدا، ارزاق حواسّ ما هستند و
تدبر و تفکردر آیات حق، معرفتی را به وجود می آورد که رزق عقل است؛
در تاریکی که نمی شود سنجید؛وقتی معرفت، رزق عقل باشد، عقل با انتخابی که می کند، طاعتی را می آورد و این طاعت، رزق قلب است و قلب با طاعتش قربی را می آورد که این قرب، رزق باطن و روح است.
یعنی هر حدی از رزق قبل، رزق مرحله بعد را مهیا می سازد...
ویا از رزق کریم،
رزقی که ذلت نچشاند، عزت بدهد، رها و فارغ کند.
شاید گاهی رزقی عنایت شود، ولی آدمی را ذلیل و گرفتارکند،
به خاطرهمین است که
رزق اولیای خدا
"من حیث لا یحتسب "
عطا می شود تا
از هر تعلق و وابستگی رها باشد.
نکته دیگر در دعاهای معصومین علیه السلام ،
منشأ رزق است:
وَارْزُقنا مِن فَضلِک الواسِعِ...
رزق بده مارا از فضل واسعه خود....
تاملی در -قرآن کریم
سوره مبارکه -الروم
آیه 46
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ یُرْسِلَ الرِّیَاحَ
مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُمْ مِنْ رحمته...
آیه 48
اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاح
فَتُثِیرُ سَحَابًا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَیَجْعَلُهُ کِسَفًا فَتَرَى الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ
بادها از آیات حق تعالی است ..
ذات حق است که بادها را می فرستد...
"ریاح" این واژه ده بار در قرآن مجید تکرار شده که نه مرتبه آن اشاره به بادهایى است که ابرها را به حرکت در مىآورد و آماده نزول باران مىکند.
«ریاح» جمع «ریح» به معنى هواى متحرّک مىباشد، و اصل آن «روح» است،
قرآن کریم در بعضی موارد می فرماید:
«ریح» (باد) و بعضا
«ریاح» (بادها) .
در قرآن کریم هرجا که این کلمه، مفرد آمده است ،بادی بوده که منشأ خرابی و هلاکت و عذاب بوده است، مثل "أَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ اَلرِّیحَ اَلْعَقِیمَ" یا "ریح صرصر"
و هرجا که باد را به عنوان مبشّر رحمت بیان کرده است، به صورت جمع ذکر کرده:
«ریاح» (بادها) ،
در آیات مربوط به حرکت ابرها و نزول باران ، همواره "ریاح"آمده است.
بعضى می گویند که
بادها اگر به صورت دسته جمعى حرکت کنند ابرها را در آسمان مىگسترانند و باران خیز و پر برکتند، ولى هنگامى که به صورت یک واحد حرکت کند ممکن است عقیم و بى فایده، یا حتى زیانبار باشند...
علم نیز میگویدکه
برای بارش باران به دو دسته باد با بار منفی ومثبت نیازمندیم وبادهایی که منشأ بارانها می شوند «یک جبهه» نیست،جبهه های مختلفی است که به شکل خاصی می وزندو فقط در آن وقت می توانند منشأ باران شوند. وطبیعی است که ریح (مفرد) عقیم ونازا وبی برکت باشد .
جالب این که این نکته در احادیث نیز تصریح شده است،
رسول اکرم (ص)می فرمایند:
اَللّهُمَّ اجْعَلْهُ لَنا رِیاحاً وَ لا تَجْعَلْهُ لَنا ریحاً
خدایا باد را برای ما «ریاح» قرار بده نه «ریح» ؛
یعنی به شکلْ رحمت باشد،
حتی از ائمّه سؤال کرده اند که مگر چه فرق است میان «ریح» و «ریاح» ؟
فرموده اند که هروقت باد «یک جبهه ای» باشد عذاب است و هروقت «چند جناحی» باشد رحمت است.
امیرالمؤمنین علی (ع) باد را تشبیه می فرماید به پرنده ای که دارای سرو بالهایی است. عین این تعبیر را دانشمندان امروزبه کار برده اندکه جناحهای مختلف و وضع حرکت باد مانند پرنده ی عظیمی است که روی دنیا را گرفته است.
در این آیه نیز چون بادهای رحمت را بیان می کند،«ریاح»آمده است.
واز نشانههای رحمت در این است که این ریاح را به صورت جمع محلی به الف و لازم ذکر میکند که رحمت او سابق است بر غضب او و ریاحی که مبشرات رحمتاند...
وَ لِیُذیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ
«تا شما را از رحمت خود بچشاند».
با توجه به این که چشانیدن در مورد «شىء قلیل=چیز کم» گفته مىشود، اشاره به این است که تمام دنیا و نعمت دنیا رحمت اندکى بیش نیست، و رحمت واسعه الهى مخصوص جهان دیگر است.»
«فتثیر سحابا»،
تثیر از ثور (ث و ر) است.
عرب به انقلاب می گوید ثوره،
و به گاو نر از آن جهت می گوید ثور که وسیله شخم زدن زمین یعنی زیر و رو کردن زمین است؛ چون با شخم زدن، زمین را زیر و رو می کند،
عموما تثیر را پراکنده کردن معنی کرده اند ،ولی صرف پراکنده کردن را اثاره نمی گویند؛
تثیر و اثاره پراکنده کردنی است که در آن زیر و رو کردن هم باشد.
علم می گویدکه در وقت تشکیل ابرها و بادها یک انقلابات و شورشهایی در جو رخ می دهد که واقعا ثوره و اثاره است نه یک حرکت عادی.
«فیبسطه فی السماء کیف یشاء»،
در ابتدا این ابرها را پهن می کند مثل اینکه سفره ای را پهن کنند( ابرهای سفره ای)، مطابق آنچه حکمت و مشیتش اقتضا کرده است.
ولی ابر پهن شده منشأ باران نیست؛ مگر بعد از آنکه «و یجعله کسفا» جمع و در هم فشرده شود و حتی در مرحله بعد، رکام بشود؛...
یعنی در نزول باران نیز نظامی در این جو طی می شود....
حکایت باران که از آن به رحمت یاد میشود حکایت مسافر دور افتادهای است که منتظر قدوم او هستیم...
مبشر میآید مژده میدهد که این مسافر در راه است و به زودی میرسد...
این بادها بشیر رحمتاند، یعنی بشیر باراناند،
یعنی برای بارش رحمت الهی ،
ریاح رسالت الهی را به عهده دارند ،
درنظام الهی عالم، "ریاح" همان پیامبران هستند ....
سوره مبارکه -الروم
آیات 51،49،48
اللَّهُ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ...ُ ِ
إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُون
خدا ست که بادها را مى فرستد ... بناگاه آنان شادمانى مى کنند
وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ
مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ
و قطعا پیش از آنکه بر ایشان فرو ریزد برایشان سخت نومید بودند،
وَلَئِنْ أَرْسَلْنَا رِیحًا فَرَأَوْهُ مُصْفَرًّا
لَظَلُّوامِنْ بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ
اگر "بادى=ریح" (دقت بفرمایید در معنی ریح و ریاح در متن مربوط به آیه 46 ) بفرستیم و [کشت خود را] زردشده ببینند قطعا پس از آن کفران مى کنند.
در آیات گذشته ,
سخن از بادهاى پربرکتى در میان بود که
بشارت دهندگان بارانهاى رحـمـت زا هستند,
در این آیه اشاره به بادهاى زیانبار کرده ,مى فرماید:
اگر ما بادى بفرستیم (داغ و سـوزان یـا سـرد و خـشـک و یا توام با سموم ) وبر اثر آن , زراعت و باغ خود را زرد و پژمرده ببینند ،مایوس شده و راه کفررا پیش مى گیرند،
یعنی افراد ضعیف الایمان و کم ظرفیتى که قبل از آمدن باران مایوس هستند و
بعد از نزول آن شـادنـدو اگـر روزى بـاد سمومى بوزد و زندگى آنان موقتا گرفتار مشکلاتى گردد,
فریادشان بلند مى شود وبه کفر می گروند، یعنی ایمانشان به منفعت دنیویشان گره خورده است و
با وزش یک باد مؤمن و باوزش باد دیگر کافر مى شوند...
همان گونه که استاد بزرگوار فرمودند
از فضیلت «حَرِیزاً دِینُهُ» محروم اند...
سوره مبارکه -الروم
آیه 50
فَانْظُرْ إِلی آثارِ رَحْمَتِ اللهِ کَیْفَ یُحْییِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ ذلِکَ لَمُحْیِ الْمَوْتی ...
پس به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را پس از مرگش زنده میکند. به یقین چنین خدایی زنده کننده مردگان است ...
"آثار"جمع اثر است،
و اثر به معناى باقى مانده اى از چیزى است که بعد از رفتنش بماند، و به هر بیننده بفهماند که قبلا چنین چیزى در اینجا بوده، مانند اثر پا، و اثر ساختمان، لیکن به عنوان استعاره در هر چیزى که متفرع بر چیز دیگرى شود، استعمال مى شود.
تکیه روى جمله" فانظر" (بنگر) اشاره به این است که آن قدر آثار رحمت الهى در احیاى زمینهاى مرده بوسیله نزول باران آشکار است که با یک نگاه کردن بدون نیاز به جستجوگرى بر هر انسان ظاهر مىشود.
امام موسی بن جعفر(ع)
دربارۀ«یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» فرمودند:
«مراد این نیست که خداوند زمین را به وسیلۀ باران زنده میکند؛ بلکه مردانی را برمیانگیزد که عدالت را احیا میکنند، زمین با احیای عدالت زنده میشود. اقامۀ عدل در زمین از چهل روز باران نافعتر است».
در روایتی امام رضا(ع) می فرمایند:
امام چشمه جوشان و ابر بارنده و بارانِ پرنفع برای مومن است.
قرآن می فرماید :
«وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ»
یعنی همه حیات در این عالم طبیعت، وابسته به «ماء» است،
و با بارش باران، زمین زنده می شود؛
ولی آنچه که زنده می کند،
در واقع باران نیست؛
بلکه
به فرموده قرآن
فَانظُرْ إِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللَّـه
کَیْفَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا
یعنی آن رحمت الهی است که در این آب، جاری است و سرچشمه حیات می شود،
ویا دقیق تر آثار(باقی مانده ای) ازرحمت الهی است که زمین را بعد از موتش زنده می کند و مثل باران، محیی می شود و حیات بخش زمین مرده است.
وقتی نسیم رحمت الهی می وزد آثار رحمت الهی طبیعت و زمین را بعد از مرگش زنده می کند؛
سرزمین خشک با رحمت الهی ، زنده می شود و می روید و می رویاند؛
خدای متعال مرده ها را هم همینطور زنده می کند.
شاید معنایش این است که اگر آن نسیم رحمت الهی به دل انسان و به قلب انسان بوزد، قلب زنده می شود و اگر آن نسیم رحمت شامل کسی شود حیات هم به او می رسد.
«فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها»
این حیاتی که در زمین می بینید آثار رحمت الهی است. خدا اینگونه مرده ها را زنده می کند.
امام آن باران رحمت الهی است که اگر بر سرزمین وجود انسان بارید، سرزمین انسان خرم و سبز می شود.
«السَّلَامُ عَلَى رَبِیعِ الْأَنَامِ وَ نَضْرَةِ الْأَیَّام»
خرمی دوران به حقیقت وجود مقدس امام هست.
آن نفس رحمانی که بر عالم می وزد و عالم را زنده می کند، امام است.
لذا در عصر ظهور که ولایت امام در زمین ظاهر می شود، تعبیر قرآن این است:
«اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُون»
(حدید/17)
زمین مرده بود، خدای متعال زمین را زنده می کند.
حضرت فرمود:
«یحییها الله عز و جل بالقائم (ع) بعد موتها- یعنی بموتها کفر أهلها- و الکافر میت»
موت زمین یعنی موت اهل زمین...
در آیات فراوانی قرآن توجه به «نگاه آیاتی» میدهد.
نگاه آیاتی چیست؟
نگاهی است که از نشانه ها هدف را می یابند...
مولوی مَثلی دارد،
میگوید:
آب همه پلیدیها را پاک میکند، اما خود آب براثر تمیز کردن فراوان، خودش کثیف میشود.
و چگونه باید خود آب تطهیرشود؟
مولوی میگوید:
عروج میکند...
همه ی متعلقات را رها می کند،
بخار میشود، بالا میرود، باز باران میشود و تمیز و نظیف برمیگردد تا این نظام تطهیر، باقی بماند.
تاخود «مطهّر» هم تطهیر بشود...
سوره مبارکه -الروم
آیات 53،52
فَإِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِین
و در حقیقت تو مردگان را شنوا نمى گردانى و این دعوت را به کران آنگاه که به ادبار پشت مى گردانند نمى توانى بشنوانى
وَمَا أَنْتَ بِهَادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلَالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ مُسْلِمُونَ
و تو کوران را از گمراهیشان به راه نمى آورى تو تنها کسانى را مى شنوانى که به آیات ما ایمان مى آورند و خود تسلیمند.
در ایـن آیـات به تناسب بحثى که در آیه قبل آمد, مردم را به چهار گروه تقسیم مى کند:.
گروه مردگان ،
یعنى آنها که هیچ حقیقتى را درک نمى کنند هر چند ظاهرازنده اند.
گروه ناشنوایان،
یعنی آنان که آمادگى براى شنیدن سخن حق ندارند.
نابینایان،
یعنی گروهى که از دیدن چهره حق محرومند.
و گروه مؤمنان راستین که
دلهایى دانا, و گوشهایى شنوا, وچشمهایى بینا دارند.
خداوند به رسول گرامی خود فرمود:
"إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ"
رسول من تو مردهها را نمی توانی بشنوانی وکرها راهم نمی توانی بشنوانی با خواندن آنها،
رسول خدا که برای مردهها صحبت و دعوت و موعظه نداشت،منظور مخاطبان حضرتندکه در حقیقت عدهای زندهاندو عدهای مرده،
بر اساس آیات قرآن حیات چند نوع است:
حیات نباتى:
«یحیى الارض بعد موتها»
خداوند زمین را (با رویاندن گیاهان) زنده مىکند.
حیات حیوانى:
«کنتم امواتا فاحیاکم»
شما مرده بودید پس او شما را زنده کرد،
حیات فکرى:
«دعاکم لما یحییکم»
پیامبر شما را به چیزى دعوت مىکند که (دلهاى مرده) شما را زنده مىکند،
حیات اجتماعى:
«و لکم فى القصاص حیاة»،
حیات (سیاسى و اجتماعى شما که در سایه امنیّت بدست مىآید) در قصاص و انتقام به حقّ است.
و حیات قلبى و روحى:
«لیُنذر مَن کان حیّا»
قرآن افرادى را که داراى دلهاى زنده و روحهاى پاک و آمادهاند هشدار مىدهد.
حیّ و میّت در معنای لغوی به زنده و مرده اطلاق می شود،
اما در نگاه اهل معرفت مرده و میّت به چیزی گویند که
منشأ خواص و آثار نباشد و
آثار مطلوبه از او صادر نشود،
یا در او نباشد.
قرآن بارها از کافران و جاهلان تعبیر «مرده» کرده است؛
چراکه حیّ و زنده واقعی آن کسی است که منشأ خواص و آثار و عارف به خداوند متعال و صاحب بصیرت باشد.
مثلا قرآن کریم ،درموردکسی که از توحید فاصله گرفته و به دام شرک افتاده است، چنین می فرماید:
« ومن یشرک بالله فکأنما خر من السماء فتخطفه الطیر أو تهوی به الریح فی مکان سحیق»
(سوره حج، آیه31)،
در این آیه انسان مشرک به دو گونه، تشبیه شده است که هر دو کنایه از مرگ و نابودی و عدم حیات معنوی اوست؛
یعنی مشرکان،
اگرچه دارای زندگی نباتی و نمودهای زیست شناختی اند،
اما از حیات انسانی محرومند و در ساحت ملکوتی مرده هستند.
قرآن از کافران نیز تعبیر مرده داردو خطاب به پیامبر(ص)می فرماید:
«اِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاء إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ»
البته تو نمى توانى مردگان را شنوا کنى و نمى توانى نداى دعوت را به گوش کران برسانى هنگامى که پشت مى کنند و روى بر مى تابند.
یعنی می فرمایدکه
اینها دو مشکل دارند:
* نابینا هستند، کورند ،
نه تو را می بینند ونه نور را ، چگونه می توانی هادی آنها باشی؟
** ناشنوا و کَرهستند،
ناشنواها درست است که نمیشنوند اما چشم دارند میبینند واز اشارات می توانند حداقل منظور را بفهمند، اما اگر کسی ناشنوا باشدو پشت هم کرده باشدچگونه می تواند بفهمد؟ که نه صدایی می شنود ونه اشاره ای می بیند؟
إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ
وقتی که به ادبار پشت می گردانند.
برای ناشنواها گزارشگر با اشارات دستش تفهیم میکند اگر ناشنوا به آن گزارشگر پشت بکند چه چیزی را میبیند چه چیزی را میفهمد؟
مهمترین کاری که انبیا کردند، این است که
چشم و گوش درون را باز کردند تا معارف دیدنی و معارف شنیدنی ببینند و بشنوند.
مثل حارثه بن مالک که می گوید:
کَأنّی أنظُرُ إلی عَرشِ الرَّحمنِ بارِزاً. من به جایی رسیدم که گویا عرش خدا را میبینم.
ویا همام و...
اما در آیه 53، شنوندگان کلام پیامبر را معرفی کرده و خطاب به رسول خدا (ص) می فرماید:
تنها کسانی را شنوای تبلیغ و هدایت خود می یابی که به آیات خداوند ایمان آورند و در برابر ما مطیع و مسلم محض باشند؛
إن تسمع
إلا من یؤمن بایتنا
فهم مسلمون
آیه نشان می دهد که انسان ها از این نگاه دوگروهند:
1.زندگان، یعنی گروندگان به دین حق
2. مردگان، یعنی بیرون رفتگان از مدار شنوایی و تسلیم عاقلانه در برابر پروردگار حکیم؛
پس در این تقسیم بندی قرآنی، زندگی و مرگ به لحاظ حیات حقیقی انسان مطرح شده است؛ نه بر پایه حیات مادی و طبیعی و مرز میان زندگان و مردگان واقعی،
ایمان و تسلیم است...
سوره مبارکه-الروم
آیه 54
در آیات قبل فرمود:
به مرده نمیتوانی بفهمانی، به آدمیانی که در روزمرگی هایشان مردارشده اند و روح و حیات و حرکت وفطرت در ذاتشان را میراندهاند،
نمیتوانی دعوت و دعا را به گوش کری برسانی که به تو پشت کرده و فرار میکند.
«به مرده نمیتوانی حرف را بفهمانی»، به آدم کری که اصلاً گوشش نمیشنود و به تو پشت کرده میرود که حرفت را گوش ندهد، تازه اگر هم بخواهد گوش بدهد باز اصلاً نمیفهمد!
و ما انت بهاد العمی عن ضلالتهم ان تسمع الا من یؤمن بآیاتنا فهم مسلمون،
و کورها را نمیتوانی راه بنمایانی، بینایی که دنبال راه است و احساس گم کردن راه میکند، به او فقط میتوانی راه نشان بدهی، آدم کوری که حاضر هم نیست بشنود،چگونه می توان به او راه را نشان داد و از ضلالت بیرون کشید،
فقط و فقط به کسی میتوانی حرف بشنوانی و پیامت را برسانی که به آیات ما ایمان دارند و اینها مُسلِمها هستند، یعنی آدمهایی که دلی تسلیم در برابر حق دارند، تا بفهمند که حرفی درست و منطقی است میپذیرند.
برای تفسیر و تبیین جایگاه انسان در هندسۀ هستی لازم است دیدگاه کلان اسلام در مورد چگونگی ارتباط نظام هستی و انسان روشن شود :
اللهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْف
ٍثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً
ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَیْبَة
ًیَخْلُقُ مَا یَشَاءُ و
هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ
خداوند کسی است که
شما را اول از جسم ضعیف بیافرید و
پس از ضعف و ناتوانی، توانایی قرار داد و
بعد از توانایی، ناتوانی و سستی و پیری را قرار داد،
او هر چه بخواهد خلق می کند،
زیرا خدا به همه امور عالم و به هر چه خواهد تواناست.
در این آیه شریفه دوران عمر انسان به سه قسمت تقسیم شده است:
دو قسمت آن دوران ضعف و سستی و ناتوانی است که دوران اول و سوم است.
تنها در یک دوره میانی از نشاط و سلامت و قدرت و توان برخوردار است و این دوران نسبت به دو قسمت دیگر زودگذر و بسیار محدود است.
آیه به یکی دیگر از دلایل توحید که برهان فقر و غنا نامیده میشود، اشاره میکند و خطاب به انسانها بیان میدارد که
در آغاز زندگی چنان ضعیف و ناتوان بودید که
حتی قدرت نداشتید مگسی را از خود دور کنید یا آب دهان خویش را نگه دارید و از نظر فکری نیز حتی پدر و مادر مهربانی را که پیوسته مراقب شما بودند نمیشناختید؛
ولی کم کم دارای رشد و قدرت شدید و اندامی نیرومند و فکری قوی و عقلی توانا و درکی وسیع پیدا کردید.
با این حال نمیتوانستید این قدرت را نگه دارید و درست همانند انسانی که از دامنهی کوه بلندی به فراز قله رسیده، از طرف دیگر سراشیبی را شروع کردید و باز به قعر درهی ضعف و ناتوانی جسمی و روحی رسیدید.
این دگرگونیها و فراز و نشیبها، بهترین دلیل برای این حقیقت است که نه آن قوت از شما بود و نه آن ضعف، بلکه هر دو از ناحیهی پروردگارتان بود.
یعنی چرخ وجود شما را دیگری میگرداند و هرچه دارید، عارضی است.
امیرمومنان علی(ع) در گفتاری نورانی میفرمایند:
خدای سبحان را به گسیختن تصمیمها و حل مشکلات و از هم گسسته شدن همتها شناختم.
یعنی از این دگرگونیها فهمیدم که قدرت اصلی دست دیگری است و ما خود چیزی نداریم جز آنچه او به ما میبخشد.
جالب اینکه در مورد دوم،
ضعف دوم که برای انسان پیش میآید کلمهی شیبه (پیری) را نیز اضافه میکند ولی در ضعف اول نامی از کودکی نمیبرد.
این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد که هرچند ضعف و ناتوانی آنها یکسان است،ولی درپیری برعکس کودکی رو به سوی مرگ و فنا دارد و این مرحله است که قدرتمندان یاغی و سرکش را به زانو درمیآورد و به ضعف و زبونی و بیچارگی میکشاند.
در واقع زندگی مثل سرسره است :
ازخاک جدا میشویم پله پله بالامیرویم تا اوج ،وباز ارام سر میخوریم ذره ذره تا خاک...
این سیر بدن،مرکبِ ماست
همه مخلوقات مادی این چرخه واکوسیستم را دارند
اما اگر این باور باشد که"برای خداییم وبه سوی او بازمیگردیم"،عاشقانه به سوی او باز خواهیم گشت.
این تحولاتی که برانسان عارض میشود حکایت از قدرت خداوند دارد "یَخْلُقُ ما یَشاءُ" بزرگترین نشانهی قدرت خدا این است که انسان را از حالی به حال دیگر میگرداند.
"وَ هُوَ الْعَلیمُ الْقَدیرُ "
العلیم آمده ،یعنی می داند چگونه شما را بیافریند و چرخه ی وجود شما را چگونه بگرداند.
قَدِیْر: فاعلى است براى انجام آنچه که مى خواهد به اندازه اقتضاى حکمت انجام دهد که انجام آن فعل یا اعمال آن قدرت نه افزون شونده بر قدرت اوست و نه کم کننده از قدرت او ...
سوره مبارکه-الروم
آیه 55
وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ ۚ کَذَٰلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُون
و روزی که قیامت برپا شود، مجرمان سوگند یاد میکنند که جز ساعتی درنگ نکردند!
اینچنین از درک حقیقت بازگردانده میشوند.
قیامت یعنی یکباره بلند شدن،
همۀ افراد در پیشگاه پرمهابت الهی، یکباره بلند میشوند،
"یوْمَ یَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمینَ"و
"یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ"
یکی از نام های قیامت «اَلسّاعَةُ» است
وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ ...
به فرمودۀ استاد جوادی آملی، نه اینکه در آن روز، قیامت به وجود بیاید،
بلکه قیامت موجود است و در آن روز قیام می کند،
قیامت در باطن این عالم قرار دارد و وجودش بالفعل است و بهشت و جهنّم نیز بخشی از قیامت هستند، ولذا بهشت و جهنّم از هم اکنون موجودند، همانطور که حضرت پیامبر اکرم(ص) در شب معراج بهشت و جهنّم را مشاهده فرمودند.
مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَةٍ
گویا گذر زمان دو جور است. این طور نیست که گذر زمان در آن عالم با این عالم یکی باشد. لذا ساعات این عالم با آن عالم خیلی قابل تطبیق نیستند که ما بگوییم اگر دوازده ساعت خوابیدیم آن جا هم احساس ما دوازده ساعت است؛ خیر، این طور نیست. عالم موت هم همین است. طولانی می شود ولی احساس ما از آن شاید این نباشد. بعضی خواستند که بگویند این برای وقتی است که آدم پس از مرگ در صحنه قیامت می آید و برزخش را فراموش می کند. شاید بحث فراموشی نباشد و شاید فقط احساس آدمی این باشد.
وقتی از این ها در روز قیامت می پرسند چقدر در دنیا بودید؟
می گویند نصف روزی، یا ساعتی...
درنگ خیلی کوتاه بوده!
ای کاش آدمی این را می فهمیدکه فاصله اش با قیامت خیلی نزدیک است...
علت این که ما در دنیا این قرب را نمی فهمیم غفلت است؛
اگرغفلت برداشته شود ما در قرب حساب و قیامتیم
«اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ» واقعاً نزدیک است؛
حساب کتاب خدا از ما دور نیست کما این که خود خدای متعال از ما دور نیست.
به نظر می آید که همین طوری که ما عالم خواب داریم، عالم موتی داریم و این عالم هم خیلی زمانش کوتاه است که یا احساسی است که ما در قیامت داریم و یا نه واقعیت درک ما از خود عالم برزخ ممکن است این طوری باشد.
در مورد بعضی از مومنین در روایت است که به اندازه جمع کردن دانه های گردنبند مروارید است که قیامت به پا می شود.
دانشمندان می گویندکه در رویا اگر چشمها در حالت rem ( حرکت سریع چشم) تند حرکت می کنند به خاطر این است که دارند صحنه های تند می بینندو زمان در جهان رویا اتساع پیدا می کند اما هنوز کسی نمی داند این اتساع ناشی از چه چیزی است.شاید جهان رویا نیز یک جهان حرکت تند است...
زمان مقدار حرکت است و
عروج نیز یک حرکت است،
ملائکه این حرکت را در ظرف پنجاه هزار سال زمینی انجام می دهند که از نگاه قرآنی می شود یک روز.
نوح(ع) 2500 سال در این دنیازندگی کرد. 850 سال قبل از مبعوث شدنش به نبوت و 950 سال پیش از طوفان در میان قومش به تبلیغ پرداخت و 500 سال هم پس از پایین آمدن از کشتی که شهرهایی را بنا کرد و فرزندانش را در آنها سکونت داد.
وقتی فرشته مرگ نزد او آمد ، زیر نور خورشید بود. گفت: سلام بر تو،
جواب دادو پرسید: چه می خواهی ای فرشته مرگ؟
گفت: آمده ام که قبض روحت کنم. فرمود: اجازه بده تا به سایه بروم.
نوح جا به جا شد و فرمود:
ای فرشته مرگ! سالهایی که بر من گذشت همه مانند جا به جایی من از آفتاب به سایه بود....
در داستان عُزَیرِ پیامبر که صد سال از دنیا رفت و سپس بازگشت در آیه 259 سوره بقره آمده است که وقتی خدای متعال فرمود: چقدر ماندی؟ عزیر گفت: یک روز یا قسمتی از روز ماندم.
قالَ: کَمْ لَبِثْتَ؟ قالَ: لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ
در مورد اصحاب کهف نیز در آیه 19 سوره کهف چنین است که وقتی پس از 309 سال از خواب برخاستند، یکی از آنها گفت: چقدر اینجا ماندید؟ گفتند: یک روز یا قسمتی از روز اینجا ماندیم.
قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ: کَمْ لَبِثْتُمْ؟ قالُوا: لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ.
حال، مائیم و این چند لحظه و زندگی جاودانه در آخرت!
تاملی در -قرآن کریم
سوره مبارکه – العنکبوت
سوره عنکبوت ۶۹ آیه، ۹۸۳ کلمه و ۴۳۲۱ حرف دارد. این سوره از نظر حجمی
جزو سورههای مثانی و کمی بیشتر از یک حزب (یک چهارم جزء) است.
محتوای سوره عنکبوت
تفسیر نمونه محتوای سوره عنکبوت را در چهار بخش کلی چنین بیان میکند:
به طور کلی میتوان گفت؛ بحثهای این سوره در چهار بخش خلاصه میشود:
- - بخش آغاز این سوره که پیرامون مساله امتحان و وضع منافقان است دو پیوند ناگسستنی با هم دارند چرا که شناخت منافقان جز در طوفانهای امتحانات و آزمونها ممکن نیست.
- - بخش دیگری که در حقیقت برای دلداری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مؤ منان اندک نخستین از طریق بیان گوشه هایی از سرنوشت پیامبران بزرگی همچون نوح و ابراهیم و لوط و شعیب است که در برابر گردنکشانی همچون نمرود و ثروتمندان خود خواه قرار داشتند، ابزار این مبارزه، کیفیت این مبارزه و پایان آن، مشخص شده است تا هم دلداری برای مؤ منان باشد و هم هشداری برای بت پرستان سنگدل و ستمگر که در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند.
- - بخش دیگری از این سوره که مخصوصا در اواخر سوره قرار گرفته از توحید، و نشانههای خدا در عالم آفرینش، و مبارزه با شرک، سخن میگوید، و وجدان و فطرت انسانها را در اینجا به داوری میطلبد.
- - قسمت دیگری از این سوره مباحث متنوعی پیرامون ضعف و ناتوانی معبودهای ساختگی، و عابدان عنکبوت صفت آنها است و همچنین عظمت قرآن و دلائل حقانیت پیامبر اسلام و لجاجت مخالفان و نیز یک سلسله مسائل تربیتی همچون نماز، نیکی به پدر و مادر، اعمال صالح و طرز بحث و برخورد منطقی با مخالفان را دور میزند.
آیه 2
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ
آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم رها مى شوند و مورد آزمایش قرار نمى گیرند
"فتنه"در اصل به معنی قرار دادن طلا در کوره است.
آزمایشی برای تصفیه از ناخالصی هاست.
به هر گونه امتحان و آزمایشی که برای آزمودن میزان اخلاص انسان ها انجام می گردد، اطلاق می شود.
حضرت امیرالمؤمنین(ع)در خطبۀ 156 نهج البلاغه می فرماید:
یک روز خدمت رسول گرامی اسلام بودم و پرسیدم:
یا رسول الله! معنی آیۀ
«أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ»
چیست؟
حضرت رسول(ص) فرمود:
مضمون آیه این است که مردم! فکر نکنید وقتی گفتید ایمان آوردیم، دیگر تمام شد؛ این پندار غلط است. شما باید آزمون پس دهید، باید امتحان شوید.
حضرت علی (ع) پرسیدند:
یا رسول الله! این فتنه ها چه موقع رخ خواهند داد؟ کی مردم آزموده می شوند؟
( تا پیغمبر در جامعه بود، به هر حال خیال ها قدری راحت تر بود، همۀ گروه ها و حزب ها ملاحظۀ حضور حضرت را داشتند، کسی خیلی «انا الرجل» نمی گفت)
پیغمبر(ص)فرمودند:
علی جان! «سَیُفْتَنُونَ بَعْدِی»؛ امتحان ها، فتنه ها، آزمون ها، بعد از من آغاز می گردند.
رسول خدا فرمود:
بعد از من مردم با سه چیز امتحان می شوند.
(آیا این سه چیز مشکل جامعۀ امروز ما نیز هست یا خیر؟)
یا رسول الله: این سه چیز چیست؟
پیامبر اکرم (ص) فرمود:
1. «سَیُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِم»؛
یکی از امتحان ها به وسیلۀ مال دنیا صورت می گیرد....فتنه اقتصادی،
(تاریخ گواه است و مرحوم علامۀ امینی در الغدیر جلد هشتم گزارش می دهد که چگونه مال پرستی به جان جامعۀ بعد از پیامبر افتاد. عبدالرحمن بن عوف ها وقتی از دنیا می رفتند، نوشته اند که شمش های طلایشان با تبر تقسیم می شد. )
2. «یَمُنُّونَ بِدِینِهِمْ عَلَی رَبِّهِم»؛
منّت گذاری در دین:
مردم با منّت می خواهند دینشان را حفظ کنند،
بر خدا منّت می گذارند!
دینداری را وظیفه و تکلیف نمی دانند، طلبکار خدا می شوند،
(چرا دعای ما مستجاب نمی شود؟ چرا منِ مؤمن وضعم این گونه است؟ چراآنانی که دین ندارند زنگی بهتری دارند؟ چرا...چرا..)
3.توجیه گناه:
سومین موردِ امتحان که مشکل امروز جامعۀ ما نیز هست توجیه گناه است.
رسول خدا (ص)فرمودند:
«یَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَات»؛
حرام را با شبهه مخلوط می کنند.
«یَسْتَحِلُّونَ... وَ السُّحْتَ بِالْهَدِیَّة»؛
اسم رشوه را هدیه می گذارند.
اسم ربا را بیع می گذارند.
عناوین گناه را تغییر می دهند؛
«زُیَّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً».
امیرالمؤمنین (ع) چه زیبا شرح آیه و پیش بینی رسول الله(ص) را در این خطبه گزارش می دهد.
وقتی ماجرای سقیفه تمام شد عباس عموی امیرالمومنین آمد محضر حضرت و گفت: اگر شما بیایید وسط میدان ما می آییم و از شما حمایت می کنیم و مردم هم بیعت می کنند.
حضرت این آیه را تلاوت فرمودند:
"أَ حَسِبَ النَّاسُ أَن یُترَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُم لا یُفتَنُونَ"
و فرمودند این چنین نیست که میگویی، اینها همه، ادعای ایمان میکنند اما این کوره امتحانی است که خدای متعال به پا کرده است ،
وارد کوره میشوید؛ مثل طلایی که در کوره می برند و عیار طلای ناب از غیر ناب معلوم می شود و ناخالصی هایش در اثر شدت حرارت جدا می شود و طلای خالص از غیر طلا جدا می شود، ما هم صفها را جدا میکنیم و هم ناخالصی های مومنین را...
یعنی
مردم به امیرالمومنین(ع)، به ولایت، امتحان می شوند...
تاملی در -قرآن کریم
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 5
مَنْ کَانَ یَرْجُو لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
یَرْجُوا از «رجو» است به معنای امید و آرزو و انتظار رسیدن خبر خوش (معانی متعددی دیگری نیز دارد)؛
«کانَ یَرْجُوا»
وقتی «کان» قبل از فعل مضارع بیاید دلالت بر استمرار و وجود یک وضعیت همیشگیای در آن فعل میکند.
«لِقاء» از «لقی»
به معنای مواجهه و مقابل هم قرار گرفتن و به هم رسیدن است .
«أَجَل» دارای معانی متعددی است که یکی از معانیش «وقت معین» و «غایت تعیینشده» برای چیزی است ،
مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ ...
نفرمود:
"من یرجوا"(کسی که امید دارد)؛
بلکه فرمود:
"من کان یرجوا"
یعنی کسی که روالش این است که دیدار خدا را امید دارد.(استمرار مضارع)
یعنی کسانی که نه تنها به دیدار پروردگارشان امیدوارند،
بلکه مدار زندگیشان را بر این دیدار بستهاند.
من کان یرجوا
فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ"
یعنی،
به کسی که زندگیاش را بر مدار دیدار خدا تنظیم کرده، وقت معین(یا مرگ) را مژده میدهند.
و نه فقط امیرالمومنین است که بشدت مشتاق لقاءالله بود و میفرمود «به خدا سوگند قطعا انس پسر ابوطالب با مرگ، بیش از انس طفل با سینه مادرش است» (نهجالبلاغه، خطبه5)
بلکه شیعیان واقعیاش هم به گونهایاند که «اگر خداوند مهلت زندگی را برایشان مقدر نکرده بود، لحظهای روحشان در این پیکر خاکی قرار نمی گرفت.»
مرگ، به تعبیر امام صادق (ع)،
"یقینیترین واقعیتی است که همه نسبت به آن مانند امری مشکوک برخورد میکنند!"
(خصال1/ 14 )
یعنی هیچکس تردید ندارد که بالاخره روزی خواهد مرد،
اما اغلب ما به گونهای به زندگی دنیا دلبسته و آرامش خود را در آن میجوییم، که گویی دنیا ابدیست!
اما چرا چنین است؟
چون ملاقات خدا را جدی نگرفته، و امیدی بدان نداریم؟
یعنی باورمان نمیشود که ما را برای لقاءالله آفریدهاند؛
پس از مرگ میترسیم!
چون آن را پایان کار میبینیم،
نه گام نهادن در وادی دیدار یار...
اگر کسی واقعا مومن به خدا باشد،از شوق لقای پروردگارش لحظهای در رفتن درنگ نمیکند ... که فزت ...
آنهایی که امید لقاء الله در دلشان زنده نشده است ،
دنیا برایشان کفایت می کند،
چون بزرگتر از دنیا نشده اند، این متاع قلیل برایشان بزرگ است...
در آیه 2 سوره عنکبوت فرمود :
...أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا...
نمی فرماید " ...أَنْ آمَنَّا... ..."،
می فرماید "..أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا...ِ"
وقتی" می گویند" ایمان آوردیم...
می گویند ...
انسان می تواند نهان خودرا کتمان کند و بر خلاف نهانش و نهادش سخن بگوید،
خیلی ها فقط با دهان ایمان میآورند،
اگر میگویند «ما مؤمنیم»،
ایمانشان دهانی است، نه از دل.
وقتی افراد ادعای ایمان میکنند، پس خداوند آنها را به فتنه میاندازد تا راستگو از دروغگو متمایز شود.
و این آیه ( من کان یرجو...)در مورد آنانی است که در آزمون سربلندند؛ ایمان صادقانه و امید به لقاء الله آنچنان با هم تلازم دارند که به جای اینکه بفرماید «کسانی که در ادعای ایمانشان صادق بودند»، فرمود «کسی که روال و مدار زندگیشان این است که به خدا امیدوار باشد.» یعنی «کسی که به دیدار خدا امید دارد» همان کسی است که ایمان آورده و در ایمانش صادق بوده است. (المیزان، ج16، ص102)
در تفکر دینی، مبدأ و معاد کاملا به هم وابسته است:
کسی که خدا را واقعا باور دارد (آمن)،
حتما امید دارد (یرجو) به اینکه به سوی او برمیگردد و پایان کارش لقاء الله است،
سهم معاد در جریان تربیت بیش تر است،
زیرا مشرکان اصلِ وجود خدا را به عنوان واجبالوجود وخالق کل و ربّالأرباب قبول دارند؛
اما مشکل مشرکان این است که گرفتار ارباب متفرّقه اند و مسئلهٴ معاد را منکر ...
اگر جامعهای تفکر معادی نداشته باشد هیچ راهی برای تعلیم و تربیت او نیست برای اینکه روز مسئولیت و پاسخ دهی نداردو کسانی که منکر معادند حتی وقتی از مسائل مادی خسته شوند رو به عرفانهای کاذب میآورند .
این آیه «شاخص» برای سنجش دینداری واقعی است،
دینداری واقعی، لزوما در گرو رعایت بسیاری از رفتارهای اخلاقی نیست، چرا که میتوان بسیاری از این گونه رفتارها را با قانون و عادت و تلقین و ... در مردم نهادینه کرد.
وتحلیلهایی که نتیجه می گیرند که برخی کشورهای کافر و منکر خدا در «شاخصهای دینداری» بالاتر از جوامع معتقد به خدا هستند، با شاخص های سطحینگر تدوین شدهاند.
آیه ی شریف ،شاخص دینداری راعبوراز فتنه ها و زنده بودن شوق لقاءالله و آمادگی برای مرگ در جامعه میداند.
به همین جهت است که
مادام که فرهنگ شهادت در جامعه ای زنده باشد،
علی رغم همه ناملایمات،
میتوان این جامعه را در مسیر دینداری دانست...
سوره مبارکه -عنکبوت
آیه8
وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
در اسلام، رعایت حال والدین و اطاعت از آنها بقدری اهمیت دارد که تنها جایی که اطاعت از آنها لازم نیست، جایی است که در مقابل خدا و اطاعت از او بایستند.
آیا تا به حال، میزان احترام به والدین را به عنوان یکی از شاخصهای اصلی دینداری، جدی گرفتهایم؟
«إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما ... فَأُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
نفرمود:
«اگر تلاش کنند که به خدا شرک بورزی، از آنها اطاعت نکن»
بلکه فرمود:
«اگر تلاش کنند که چیزی را که بدان علم نداری، شریک خدا قرار دهی، از آنها اطاعت نکن.»
یعنی اهمیت تحقیقی بودن (مبتنی بر باور صحیح معرفتی بودن) اصول دین را میرساند؛
مساله توحید، دایرمدار علم و شناخت است و شرک است که هیچ پشتوانه معرفتی ندارد.
...فَلا تُطِعْهُما إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
چه ارتباطی هست بین اینکه
«از والدینت در مورد شرکورزی اطاعت نکن»،
و
«سرانجام و برگشت همه شما به سوی من است»؟
شاید تاکید فراوان بر رعایت دستور والدین،
ناشی از نقشی است که
آنها در پیدایش و ورود ما به دنیا داشتهاند؛
که این نقش حق عظیمی برای آنان در قبال ما ایجاد میکند؛
گویی شباهتی دارد با مبدئیت خداوند برای پدید آمدن ما....
شاید آیه میخواهد بگوید که اگرچه آنها در پیدایش شما دخیل بودهاند؛
اما معیار اصلی پیروی کردن آن است که بازگشت و سرانجام نهایی شما به سوی او باشد.
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 11
وَ لَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْمُنافِقینَ
لیعلمن= تا معلوم بدارد،
مسیر جبهه حق و باطل وقتی به نقطه پایان می رسدکه خدای متعال این دو جبهه را کاملاً از هم تفکیک کند ،تمام خوبی هایی که متعلق به جبهه انبیاء و اولیاء الهی است یکجا در بهشت و همه بدیها و صفات رذیله هم در جهنم محقق شود ،
که دیگر هیچ ارتباطی بین این دو نیست،ولی قبل از آن در مسیر و به خصوص در دار دنیا یک آمیختگی و اختلاطی بین این دو جبهه وجود دارد،مومن و کافر کنار هم اند، از همدیگر اثر می پذیرند شکل و فرهنگ و اخلاق همدیگر را می گیرند؛ جبهه عوض می کنند، ولی این ارتباط ماندگار نیست و کافر و مومن و انسان صالح و فاسق را خدای متعال از هم جدا می کند، آنهایی که صادق اند را از آنهایی که کاذب اند آشکار می کند.
دو بذر را کنار هم که می گذاری به نظر می آید هر دو خوب است، وقتی زیر زمین می روند و در شرایط طبیعی رشد قرار می گیرند باران بر هر دو می بارد خورشید هم بر هر دو می تابد
ولی یکی می شود یک گیاه خوب و
یکی هم یک گیاه پر از آفت ...
لَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ یعنی خدای متعال آشکار و واضح و بارز می کند و آن چه پوشیده بود آشکار می شود و آنچه در درون انسان است به فعلیت می رسد.
لَیَعْلَمَنَّ... الَّذینَ آمَنُوا
لَیَعْلَمَنَّ ---الْمُنافِقینَ..
"الَّذینَ آمَنُوا "و" المنافقین"
به یکی از طرفین با تعبیر «کسانی که ایمان آوردند» اشاره می فرماید،
و به طرف دیگر با تعبیر «منافقان»؛
چرا؟
زیرا اولی دلالت بریک فعل دارد که
ممکن است عوض شود...تغییر کند،جبهه عوض کند!!؟
اما دومی اسم فاعل است و دلالت بر ثبوت و دوام دارد.
یعنی کسی که ایمان آورده همواره در معرض فتنه و آزمون جدید است و
ممکن است در آزمایش بعدی بلغزد؛ اما منافق وضعیت انحرافیاش دیگر تثبیت شده است...
یعنی،
پدیده منافقین پدیدهای نیست که تابلو باشد و پلاک داشته باشد.
چون گروهی هستند در بدنه جامعه اسلامی وهمشکل دیگران و شاید از الذین آمنواها...
آنچنانکه قرآن مبین می فرماید:
ذلک بانهم آمنوا ثمّ کفروا
پدیده نفاق همین است:
کفروا بعد اسلامهم،
یاآنچنانکه درسوره نساء می فرماید:
" آمنوا ثم کفروا ثم امنوا ثم کفروا ثمّ ازدادوا کفرا"
این ها هی ایمان میآورند، هی کافر میشوند،در تردد هستند بین کفر و ایمان.
نفاق با فی قلوبهم مرض شروع می شود، کم کم رشد میکند و تبدیل میشود به رفتار منافقانه ...
اول فردی است، بعد کم کم گروه و تشکیلاتی می شوند که تزلزلهای جدی در جامعه اسلامی ایجاد می کنند.
اول رفتار منافقانه دارند و بعد می شوند "منافق"...
این ها خودِ تودههای مردم هستند.
قرآن شاخص می دهدکه
اگر کسی برمبانی دین باشد می شود مسلمان،
اگر بر مبانی دین نباشد، می افتد در مسیر نفاق،
نفاق سیاسی هم ازنفاق اعتقادی شروع میشود.
"سیاست عین دیانت است".
لذا اگر مبانی ما با مبانی دین هماهنگ بود، می شویم مؤمن سیاسی. اگر هماهنگ نبود،
میشویم منافق سیاسی.در همان بدنه جامعه اسلامی...
همانگونه که بعد از بیست سال از اسلام،
گروهها و جریانهایی از درون خودِ نظامِ اسلامی مدینه ی پیامبر اکرم (ص) ایجاد می شوند که
تمایل به یهود و غرب و روم دارند. تعریف قرآنی و شاخصهای قرآنی از
نفاق ساده انگارانه نیست. چون اینها هویت جامعهاند و در بدنه جامعهاند.
پس باید شاخصها را شناخت، مثلا اینان ،اوایل اسلام و حتی توی اُحُد،
الذین نافقوا هستند،نه منافقون
یعنی منافق نبودند، ولی بروز رفتارشان منافقانه بود. عملکردشان شبیه منافقان بود.
همان کسانی که توی احد به رهبرشان اعتماد نکردند
(این نکته اصلی جنگ احد است) یعنی بعد از تشخیص حجت،
مهم "تعیین حرکت و رفتار بر مبنای حجت " است.
منافق خط زندگى مشخصى ندارد و
در میان هر گروهى به رنگ آن گروه در مى آید،
نفاق پلى است که کفار بوسیله آن به خرابکارى در اسلام راه مى یابند،این است که در قرآن، از ابعاد مختلف به مساله منافق پرداخته شده است ،
چون چنان در تار و پود جامعه نفوذ مى کنند که جدا ساختن آنها کار بسیار مشکلى است و
روابط مختلف آنها با سایر اعضاء جامعه کار مبارزه را با آنها دشوار مى سازد.
اصولاً طبیعت هر انقلابى چنین است که
دشمنان سرسخت دیروز
به صورت عوامل نفوذى امروز
درلباس دوستان جلوه گرمى شوند
و از اینجاست که مى توان فهمید چرا همه آیات مربوط به منافقین در مدینه نازل شده است...
سوره مبارکه - العنکبوت
آیات 13-12
الَّذینَ کَفَرُوا لِلَّذینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبیلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطایاکُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ *
وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ وَ لَیُسْئَلُنَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَمَّا کانُوا یَفْتَرُونَ *
"گناهش گردن من..."؛ "یک شب که هزار شب نمیشه..."؛
"موسی به دین خود عیسی به دین خود..."؛ "دنیای مجازیه ..."
"کی از اون دنیا برگشته،دنیا نقد است و آخرت اگر باشد نسیه..."
"زمانه عوض شده ..."؛ ...غیبت...، تهمت...افترا...
آیا تا به حال کسی را تشویق به گناه کردهاید؟
آیا تا به حال کسی شما را تشویق به گناه کرده است؟
در ابتدای سورهی مبارکه ی عنکبوت، خداوند همگان را به توجه در امتحانات الهی در دنیا دعوت کرده و کسانی را که به امتحانات دنیایی بیتوجهی کنند را شایستهی عذاب میداند.
در ادامه، برخی از میدانهای آزمایش الهی در عرصههای خانواده و اجتماع بیان میشودو امتحان خدا از مؤمنان در عرصهی تعامل آنها با انسانهای بیدین و کافر،
و توجیهات آنها را برای همراه کردن مؤمنان با خود در گناه را بیان میکند.
توجیهاتی که هم اکنون نیز در میان قشر وسیعی وجود دارد،
انسانهای بیدین تبلیغ می کنند:
از راه و آئین ما پیروی کنید و با ما باشید، پیروی از راه ما گناهی ندارد ،آخرت و قیامتی هم وجود ندارد.ولی در اگر آخرتی وجود داشت و شما هم گناهی داشتید، ما گناه شما را به دوش میکشیم....
گناهتان گردن ما...
وسوسه گران امروز نیز هنگام دعوت به اعمال خلاف، از همین راه وارد میشوند :
اگر گناهی دارد، به گردن ما! این در حالی است که هرگز مسئولیت انسان در برابر اعمالش با این سخنان بیاساس از بین نمیرود.
کلام الهی به صراحت اعلام کرده است که هیچ کس نمیتواند گناه دیگری را بر دوش کشد. بنابراین، در جملهی بعد با صراحت میگوید: آنها هرگز چیزی از خطاها و گناهان گناهکاران را بر دوش نخواهند گرفت، آنها قطعا دروغ میگویند! وبرای اینکه تصور نشود این تشویق کنندگان به کفر، شرک، بت پرستی و ظلم، در برابر این رفتارشان مجازاتی ندارند، در آیهی بعد میافزاید:
آنها بارهای سنگین گناهانشان را بر دوش میکشند، و بارهای دیگر راهم اضافه...بار گناه اضلال، اغوا کردن و تشویق دیگران به گناه را....
البته دعوت کردن ، صرفا دعوت مستقیم نیست،
بسیاری از اوقات، عملا و به طور غیرمستقیم افرادی در حال دعوت دیگران به گناه هستند...
مثل ارتکاب علنی گناه که نوعی دعوت و تشویق به گناه است،
جامعه مانند خانهی آدمی است، و حریم آن نیز چون حریم خانهی او اهمیت دارد. پاکی و طهارت جامعه، پاکیاش را میافزاید و آلودگی آن، آلودهاش میکند.
از همین روست که در اسلام با هر کاری که فضای جامعه را مسموم یا آلود کند، به شدت مبارزه شده است.
فلسفهی مبارزهی اسلام با افترا و تهمت و غیبت نیز این است که ، عیوب پنهانی را آشکار میسازد و حرمت جامعه را جریحهدار میکند. دستور به عیب پوشی نیز بدان سبب است که گناه جنبهی عمومی و همگانی پیدا نکند.
در روایت از امام علی بن موسی الرضا (ع) آمده است:
الْمُذِیعُ بِالسَّیِّئَةِ مَخْذُولٌ وَ الْمُسْتَتِرُ بِالسَّیِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ؛
" آن کس که گناه را نشر دهد، مخذول و مطرود است و آن کس که گناه را پنهان میدارد، مشمول آمرزش الهی است."
گناه همانند آتش است، هنگامی که در نقطهای از جامعه روشن شود، باید هرچه سریعتر به خاموش کردن یا حداقل محاصرهی آن اقدام کرد. دامن زدن به آتش و انتقال آن از نقطهای به نقطهای دیگر، کنترل آن را غیرممکن خواهد ساخت...
پیامبر اکرم (ص)فرمودند:
مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَیِّئَةٍ، فَعَلَیْهِ وِزْرُهَا وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا من غیر ان ینقص من وزره شیء؛
کسی که سنت بدی بگذارد، گناه آن سنت و گناه کسانی که به آن عمل میکنند بر او است، بیآنکه از گناه عمل کنندگان چیزی کاسته شود!
یعنی بر اساس این آیه و این حدیث ،در منطق اسلام، پایه گذاری سنت در جامعه مسئولیت زاست و به عبارتی انسان را در کار تمام کسانی که به آن سنت و روش عمل میکنند، شریک و سهیم میسازد.
چرا که انگیزهی عمل، بخشی از مقدمات عمل است...
نقل شده است که:
«پیامبراکرم (ص) با جمعی از یاران همراه بودند. سائلی آمد و تقاضای کمک کرد. کسی به او چیزی نداد! مردی پیشقدم شد و به او کمکی کرد، دیگران تشویق شدند و آنها نیز کمک کردند.
پیامبراکرم(ص) فرمودند:
مَنْ سَنَّ خیراً فَاسنن بِه کانَ لَهُ اجره و من أُجُورِ مَنِ اتَّبَعَهُ غَیْرِ مُنْتَقَصٍ مِنْ أُجُورِهِمْ شیئا، و من سن شرا فاسنن به کان علیه وزره و من اوزار من تبعه، غیر منتقص من اوزارهم شیئاً:
کسی که سنت نیکی را در جامعه پایه ریزی کند و دیگران به آن اقتدا کنند، گذشته از اینکه پاداش کسانی که از او پیروی کردند نیز بهره خواهد برد. بدون آنکه از پاداش تبعیت کنندگان کاسته شود! کسی که سنت شرّی را در جامعه پایه ریزی کند و دیگران به آن اقتدا کنند نیز، گناه آن سنت غلط و گناهان کسانی که پیروی کردهاند، را بر دوش خواهد کشید، بدون آنکه از گناهان آنها کاسته شود.»
(تحف العقول عن آل الرسول، ص244)
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 26
فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ و
قَالَ إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّی ...
حضرت لوط به حضرت ابراهیم ایمان می آورد !
و آیه برای نشان دادن پشتیبانی لوط از ابراهیم ذکرمی شود.
ایمان حضرت لوط، نوعى اعلام حمایت و تقویت حضرت ابراهیم بود.
فرمود:«فآمن له» و نفرمود: «آمن به» ؟
حضرت لوط خود پیامبربوده و پیامبر به حضرت ابراهیم ایمان آورده است ؟
بعضی جمله « إِنِّی مُهاجِرٌ إِلى رَبِّی » رااز قول حضرت ابراهیم دانسته اندو بعضی از قول حضرت لوط،
ابراهیم یا لوط ... فرقی نمی کند ...
به هرحال این آیه یکی از شاعرانه ترین و زیباترین آیات کلام الله است ! نیست ؟!
« إِنِّی مُهاجِرٌ إِلى رَبِّی » ...
آدم یاد اسفار اربعه می افتد !
آیه ی لطیفی است ... من مهاجرم ... به سوی خدا ...
ای کاش بتوان در تمام لحظه های خیس عمر تکرار شود...
انا مهاجر الی ربی ...
سیر ملکوتی ادمی در مسیر صیرورت، به گونه "هجرت" مطرح است،
هجرت ،کوچ کردن و نوعی حرکت است .
حرکت در هجرت، دور شدن (هجر،هجران) از چیزی یا جایی است.
انسان باید بداند از چه چیزی بگریزد و به سوی چه چیزی باید گرایش داشته باشد،
خداوند، انسان را به مهاجرت از زمینه پلیدی ها، فرمان می دهد که:
والرجز فاهجر؛ و از پلیدى دور شو.» (مدثر/ 5 )
و
هجرت را به عنوان هدف مطرح نمی کند بلکه آن را حرکتی هدفمند می داند ،
"الی الله" ،
" الی الرسول الله"
حضرت ابراهیم (ع) می فرماید:
اِنّی مُهاجِر"ٌ الی رَبِّی"
(عنکبوت / 26)
"ٌ الی رَبِّی"
اصل مهاجرت، هجرت بسوی ربّ است
“اِنّی مُهاجِرٌ اِلَی رَبِّی”
یعنی هجرت نیازمند پذیرفتن جریان رُبُوبی است،
یعنی صرفاً با تسلیم محض محقق می شود.
هجرت،حرکتی است از «ظلمت» به «نور» و
از «کفر» به «ایمان» و
از «گناه و نافرمانی» به «اطاعت و فرمانبری»
ودرکل از هر رذیلتی به سوی فضیلت های الهی- انسانی ،
ومهاجر اسم فاعل است بر وزن مفاعله (هجرت از طرف مهاجر)
در احادیث میخوانیم،
مهاجرانی که جسمشان هجرت کرده امّا در درون روح خود، هجرتی نداشتهاند در صف مهاجران نیستند.
مهم ترین ویژگی مهاجر آن است که هجرتش، تلاشش، تبلیغش و... همه برای خدا باشد و ایمانش از سر تسلیم و رضایت خداوند،
مَنْ دَخَلَ فی الاِسلامِ طَوْعا فَهُو مُهاجِرٌ؛
( کافی، ج 8، ص 148، حدیث 126. )
حضرت امیر المومنین (ع) میفرمایند:
«یَقُولُ الرَجُلُ هاجَرْتُ و لم یُهاجِرْ إنّما المُهاجِرونَ الّذین یَهْجُرونَ السَیّئاتِ و لَمْ یَاْتُوابها »
«بعضیها میگویند مهاجرت کردهایم در حالی که مهاجرت واقعی نکردهاند، مهاجران واقعی آنهایی هستند که از گناهان هجرت میکنند و مرتکب آن نمیشوند.»
یکى از ویژگیهاى مهم مهاجر، امامت و ولایت شناسى است.
على( ع) مى فرماید:
«لایَقَعُ اسْمُ المُهاجِرِ عَلى أَحَدٍ اِلاّ بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فى الاَرْضِ فَمَنْ عَرَفَها وَ أَقَرَّ بِها فَهُوَ مُهاجِرٌ؛
نام مهاجر را بر کسى نمى توان گذاشت ، مگر اینکه حجت خدا بر روى زمین را بشناسد،
هر کس او را شناخت و به او اقرار کرد، مهاجر است.
نهج البلاغه(محمد دشتی)خطبه ۱۸۹، ص۳۷۲
تاریخ هجری هر کسی
از نخستین لحظه ی سیر درونی او ؛یعنی هجرت او آغاز می شود و
به هر اندازه که این راه را ادامه دهد، عمر او امتداد می یابد.
یعنی عمر هرکس، محصول هجرت اوست.
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 25
«وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثَانا مَوَدَّةَ بَینِکمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا ثُمَّ یوْمَ الْقِیامَةِ یکفُرُ بَعْضُکمْ بِبَعْضٍ وَیلْعَنُ بَعْضُکمْ بَعْضا وَمَأْوَاکمُ النَّارُ وَمَا لَکمْ مِنْ نَاصِرِینَ»
ـ و ابراهیم گفت: جز خدا فقط بتهایی را اختیار کردهاید که آن هم برای دوستی میان شما در زندگی دنیاست. آنگاه روز قیامت بعضی از شما بعضی دیگر را انکار و برخی از شما برخی دیگر را لعنت میکنند و جایتان در آتش است و برای شما یاورانی نخواهد بود.
چنین نیست که مشرکان و کافران در ذهن و فکر خود بیندیشند و سپس خدایی را انتخاب کنند، بلکه بهخاطر منافع دنیایی و مودت میان خود و اُنسی که به چیزی دارند سبب میشود آن را خدا بگیرند برخلاف توحید که با آگاهی همراه است.
مَوَدَّةَ بَیْنَکُم
به خاطر محبّت میان خود.
یعنی بتهای که گرفته اید، به خاطر علقه و رابطه و مودت حیات دنیایی است،
بحث مبارزه با بتپرستی و شرک در تمام ادوار انبیا یک بحث عقیدتی و عبادی محض نیست،
بت یک سمبول شرک بود و دعوت و مبارزه انبیاء بر این اساس بود که نتایج و پیامدهای بت و بتپرستی را رد کنند؛ نه اینکه شکلهای مادی بتها را از بین ببرند.
زمانیکه اسلام ابوجهل را محکوم میکند تنها منظور ابوجهل نیست، بلکه منظور تمام ابوجهل های تاریخ است که در برابر دعوت حق میایستند.
ابوجهل سمبول مقابله ی باطل در برابر حق است.
شاید اصل خطر در همان پیامدهای بتپرستی نهفته است.
چون بتها وسیله دوستی، مودت و روابط اقتصادی و اجتماعی پنداشته میشدند و بتها در تشکیل و کیفیت روابط سیاسی و قبیله ای، در عزّت و ذلت قوم نقش اساسی را ایفاء مینمودند.
از اینرو، مبارزه انبیاء با بتپرستی ابعاد وسیعتری را در بخش ساختارهای سیاسی و روابط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دربر میگرفت.
طوریکه در زمان معاصر، ما با بتهای معاصر روبرو هستیم که به شکل مادی آن، بت نیست، ولی وسیله ی "واتخذوا...مودت فی الحیاه الدنیا "برای مردم است و در عقاید شان جا خوش کرده است.
در حال حاضر، ساختارهای سیاسی، روابط اقتصادی ـ اجتماعی، مبارزات سیاسی ، جناح بندیها و افراد اکثراً بر اساس همین بتها شکل میگیرد.
نه تنها کافران، بلکه بیشتر اهل ایمان نیز در باب معرفت نقص دارند و این نبود یا نقص در معرفت است که انسانها را به بت پرستی مدرن وخداانکاری و الحاد، خدااهمالی یا خداانگاری میکشاند.
خداانگارها کسانی هستند که
میپندارندایمان به خدای حقیقی دارند اما آنچه غیر از خدا به علت مودت دنیایی می گیرند، همانند باور بتپرستان به چوب و سنگ است و هر دو یک عیار در توحید دارند...
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 26
عزیز به کسی گفته می شود که هیچ نیرویی توانایی این را نداشته باشد که در برابرش بایستد و در جرکت او یا انجام هر فعلی که او اقدام به انجامش می کند تاثیری ایجاد کندو مانع آن شود،
اینکه گفته می شود : “خداوند عزیز است”
هم در ارتباط با انسان و هم در ارتباط با جهان هستی است.
در ارتباط با جهان،یعنی وقتی طرحی برای جهان هستی ریخته ،
این جریان تا رسیدن به آنچه او مقرر کرده است و تحقق آن ادامه داشته و در این مسیر هیچ کس نمی تواند در برابر اراده ی خدا قرار گیرد.و وقتی قومی یا فردی در راه انحراف قرار می گیرد و از راه مستقیم خداوند خارج میشود،بعد از طی مراحلی که اقامه ی حجت صورت میگیرد،سنت خداوند موانع را از بین می برد،
به سبب عزیزیت است که کفر و جاهلیت حاکم نمی تواند در حرکت جهان آفرینش به سوی تحقق هدفی که برایش تعیین شده وقفه ای ایجاد کند،
توجه به این اسم و اسماء مرتبط با آن همیشه و به خصوص در عصر حاضر بسیار لازم و ضروری است،مومنانی که گرفتار ظلم و ستم جاهلان و حاکمان نااهل اند، با بینشی که از این اسم بدست می آورند ،بر این امر واقفندکه اگر امروز جاهلیت بر مسند قدرت قرار دارد این ماندنی و ابدی نخواهد بود.
و توجه به این اسم برای خود مومن ضروری است که در میدان عبودیت و دعوت هرگز به خود مغرور نشود و در ادای وظیفه ی بندگی هرگز کوتاهی نکندکه خداوند با عزت با او برخورد خواهد کرد...
حکیم بودن خداوند به این معنی است که ذات خداوند چنین وصفی برایش ثابت شده که هر کاری را که انجام می دهد به جاست. کارهایی را که خداوند انجام می دهد نیز یا در زمینه ی «خلق» است یا در زمینه ی «امر».
در زمینه ی « خلق»، حکیم بودن خداوند به این معنی است که همان تعیین اندازه، جداکردن طبق اندازه، صورت بخشیدن به آفریده ها، ایجاد توازن در آن ها و مسایل دیگری که در این زمینه مطرح است، همه و همه آن گونه که باید و به جاست انجام گرفته است.
در زمینه ی «امر» نیز باید گفت: بعد از خلق آسمانها و زمین و آنچه بین آنهاست و حرکت آفریده ها،حرکت این آفریده ها در حقیقت افعال خداوند هستندکه تبیین معنای اسم حکیم است.
مجموعه عالم هستی تجلیات اسماء جمال و جلال خداوند است. این تجلیات گاه در قالب کثرت ظهور میکنند و گاه در قالب وحدت.
قسم دوم تنها از طریق تنزّل به جامه کثرت درمیآید. قرآن کریم که از نوع دوم است، تنها با تنزّل فهمپذیر میشود و بدون تنزّل نه قابل فهم خواهد بود و نه در دسترس قرار خواهد گرفت. به دیگر سخن، این تجلیات یا فرقانیاند و یا قرآنی. تجلیات قرآنی تا زمانی که تنزّل نکرده باشند، به لحاظ ویژگیِ وحدتیِ خود، تمام عالم هستی را در درون خویش دارند.
تجلیات قرآنی، مظهر همه اسماءاند و بر «سوره» که مظهر تجلیات همه اسماء خداوند متعال است، صدق میکند و تجلیات فرقانی مظهر اسمی از اسماء الحسنیاند که تبدیل به «آیه» میشوند.
حال اگر این تجلیات اسمایی به نحواعتدال ظهور یابند، مظهر همه اسماء الحسنی خداوند خواهند بود و اگر به نحو اعتدال ظهور نیابند، مظهر یک اسم از اسماء الحسنی خداوندند. البته باید بیفزاییم که در این حالت نیز، مظهر همه اسماء الحسنی خداوند خواهند بود اما بالتبع و مظهر یک اسم بالاصاله. یعنی یک اسم از اسماء الحسنی خداوند بر این سوره به صورت اصلی حاکم است و بقیه اسماء الحسنی خداوند به صورت فرعی در آن تجلی پیدا میکنند که در زیر سیطره آن اسم حاکم قرار دارند.
مثلا برخی معتقدند که سوره «قدر» مظهر اسم «الولی» و سوره «توحید» مظهر اسم «احد» و سوره «حمد» مظهر اسم «واحد» است.
برداشت از تفاسیر آیت الله جوادی آملی
تاملی در-قرآن کریم
سوره مبارکه -العنکبوت
آیه 38
وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَکَانُوا مُسْتَبْصِرِینَ
در زبان عربی «زینت» با «جمال» این تفاوت را دارد که «جمال» زیبایی موجود در متن آفرینش خود شیء است ؛
اما زینت زیباییای است که به شیء ضمیمه میکنند تا زیبا به نظر برسد ،
شیطان اعمال آنها را زینت میدهد و چنان میکند که آنها کار خود را زیبا ببینند.
زینت (= زیبایی ضمیمه شده) ،
غیر از جمال (= زیبایی خود شیء) است.
زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطان :
یک فرد دیندار اگر بخواهد جذابیتی در محتوای دینی عرضه کند، نمیتواند از هر زینتی استفاده کند و باید مقید به حق و حقیقت باشد؛ اما چون شیطان در این زینت کردن مقید به هیچ چیزی نیست و از هر راهی (خصوصا از جذابیتهای غریزه) برای جذاب کردن محتوای مورد نظر خود استفاده میکند، غالبا این جذابیتهای شیطانی جذابتر به نظر میرسند، بویژه که با هوای نفس هم سازگارترند.
تقویت حس زیباییشناسی و به زیباییهای حقیقی بها دادن،در راستای تقویت دینداری انسان است (خداوند جمیل است و جمال را دوست دارد)؛ اما بین زیبایی و جذابیت تفاوت است. جذابیت امری است که با زینت هم حاصل میشود و اتفاقا با زینت کردن، میتوان امر نازیبا را حتی جذابتر از امری که خودش زیباست القا کرد.
تقویت زیباییشناسی نیازمند تقویت توان تشخیص «زیبایی اصیل» از «زیبایی تصنعی و ساختگی» است؛
اینکه بیدینان ،دینداری را نازیبا معرفی میکنند و بیدینی خود را زیبا میدانند و به آن افتخار میکنند( در حالی که شخص بیدین که به خدایی که زیبایی مطلق است و به پیام او که سراسر نور است، بیاعتناست)، به این جهت است که درک شان از زیبایی اختلال دارد...
البته دایره نفوذ و تسلط شیطان ، فقط بی دینان نیستند،
البته که شیطان در مومنان نیز نفوذ می کندو شاید هم بیشتراز بی دینان!؟
چون شیطان لازم نیست که زشتیها را زیبا جلوه دهد بلکه، زیباییها را زیباتر میکند،
مثلاً کفر کافر را در نگاهش خوب جلوه میدهد و
برای مؤمن طاعت و عبادتش را عظیم میکند ،
ابتدا مومن را با میزان عبادتش میفریبد و به اصطلاح اول وجود او را دریا میکند و سپس دریای وجودش را در نگاهش عظیم نشان میدهد و بعد با عُجب او را گرفتار خودبینی میکندو مَن مَن کردن و غافل شدن از مسیر و انحراف و...
وَعَادًا وَثَمُودَ ....
وَ کانُوا مُسْتَبْصِرِینَ
چشم بینا و عقل و خرد داشتند !
قوم عاد و ثمود؟؟
چگونه؟
فطرت آنها بر توحید و تقوى بود، و پیامبران الهى نیز بقدر کافى راه را به آنها نشان داده بودند
بعضى از مفسران، این جمله را به معنى داشتن چشم بینا و عقل و درک کافى،
و بعضى به معنى دارا بودن فطرت سالم، و بعضى به معنى استفاده از راهنمائى پیامبران دانسته اند،
بهر حال معنی بصیرت هرکدام از احتمالات فوق باشد،ایه این مفهوم را میرساند که بصیرت داشتند ولی دائمی وپایدار نبوده و اعمال وبرنامه های شیطان ،انرا تحت تاثیر قرار داده است.
و کانوا مستبصرین
یعنی قادر بر تشخیص حق از باطل بودند ولی حق را انتخاب نکردند،
چرا؟
چون تزیین شیطان کاری کرد که فکر و نظر و کار و راه خودشان را زیباتر از فکر و نظرو راه " ولی خدا"دیدندو
بنابراین، کسانی ممکن است که اهل بصیرت باشند ولی در فتنهها و آزمونها بازنده شوند؛ زیرا درصد بصیرت و بیناییشان در آن حد و اندازه نیست که بتوانند از فتنه بیرون آیند، چنانکه سامری و بلعم باعورا و قارون از صاحبان بصیرت بالا ،
به جهت عدم پیروی از ولایت و
فقدان تقوا در دام فتنه گرفتار شده و نتوانستند از آن برهند...
نقش بصیرت نه تنها در فراز و فرود آدمی بلکه در فراز و فرود تمدنی جوامع بشری نقش اساسی و کلیدی است و از این روست که خداوند فراز و فرود تمدنی را خاصا در آیه 38 سوره عنکبوت به بصیرت و استبصار امتها و جوامع نسبت میدهد.
آیه ای برای امروز
سوره مبارکه- العنکبوت
آیه 38
به یک راه میماند، به یک مسیر که باید رفت. زندگی را میگویم.
شاید راههای مختلفی باشد که از همهشان بشود رفت و رسیدکه همه شان بخورند به همان بزرگراه، به همان صراط مستقیم.
اما توی همه این راهها یکی هست که هی جلوی پایمان مانع بگذارد، جادههای انحرافی بکشد، مسیرهای خاکی که تا بجنبیم کیلومترها از مقصد دورمان کرده است که فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ ...
گام به گام همراهیمان میکند. قدم اول را که با وعده و وعیدش برداریم، برداشتن قدمهای بعدی راحت میشود. بعد تا چشم باز کنیم میبینیم چقدر بیراهه رفتهایم. چقدر انرژیمان سوخت شده... باید پایید قدمها را... قرآن هی هشدار می دهد: لا تتّبعوا خطوات الشِّیطان. پا جای قدمهای شیطان نگذارید.
از صنعت بستهبندی شنیدهاید حتماً،
که چقدر میشود با بستهبندیهای خوب و مرغوب، مشتری را - حتی به کالاهای نامرغوب- جذب کرد.
شیطان توی زرورق میپیچد بعضی کارها را، که به چشم زیبا و خوب بیاید...که ترغیب شویم به انجام و تکرار و ...
زیّن لهم الشیطان اعمالهم فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَکَانُوا مُسْتَبْصِرِینَ
(عنکبوت/38)
بصیرت داشتند ولی بصیرتشان شاید علمی بوده،سیاسی بوده ، بصیرت عمروعاصی بوده...هرچه بوده الهی نبوده ، روشن به نور الهی نبوده، تذکر نبوده است ...
چون برای آنانکه بصیرت الهی دارند و به نور الهی می بینند، این سیاستهای شیطان نتیجه عکس میدهد،
اصلاً همین که افکار شیطانی دورهشان میکند، همین که شیطان سراغشان میآید، بیشتر یاد «او» میافتند.
اِذا مسّهم طائف من الشّیطان تذکروا،
متذکر می شوند و
یکی از جاهایی که بصیرت شان گل میکند و چشمشان باز می شود درست همین جاست...
فاِذا هُم مُبصرون.
به یک راه میماند. به یک مسیر که باید رفت. زندگی را میگویم. قبل از این که راه بیفتیم ازما عهد گرفته بود که بنده شیطان نشویم...
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ