سوره مبارکه -قصص
آیات 50-53
فَاعْلَمْ أَنَّما یَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین
قصص 50
....بدان که آنان پیرو هوسهای نفسانی خویشاند و کیست گمراهتر از آن کسیکه بدون (پذیرش حق و توجه به)هدایت و رهنمون الهی،از هوس خود پیروی نماید؟ همانا خداوند،قوم ستمگر را هدایت نمیکند.
وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ
( قصص 51)
و ما پیوسته برای آنان سخن گفتیم (و آیات قران را برایشان نازل کریم) شاید که پندگیرند و متذکر شوند.
وَ إِذا یُتْلى عَلَیْهِمْ قالُوا آمَنّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنّا کُنّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ
( قصص 53)
و زمانی که (قران) برآنان تلاوت شود.گویند: ما به آن ایمان آوردیم همانا آن، حقی است از طرف پروردگار ما (و) ما پیش از این (نیز) اهل تسلیم بودهایم.
برای انسان سه دشمن معنوی شمردهاند:
*جلوه های دنیوی ،
تمایلات نفسانی و
*وسوسه های شیطانی
دنیا و جلوههای آن همچون کلیدی است که با حرکت به یک سوی، در را باز میکند و با حرکت به سوی دیگر می بندد، یعنی هم میتوان از آن بهرهی خوب گرفت و هم میتوان آن را در راه بد به کار برد،
وسوسههای شیطانی نیز اگر چه نقش آفرین هستند ولی انسان را به گناه مجبور نمیکند، شیطان در دل اولیای خدا راه نفوذ و تسلطی ندارد.
اما هوا و تمایلات نفسانی است که خطرناک ترین دشمن انسان به شمار میرود.
از سنتهای خداوند،هدایت انسانهاست که
لحظهای قطع نمیشود و
ازطریق آیات الهی،انبیاء و اوصیاءعلیهم السلام و علمای دین، تداوم مییابد.
در آیه اول ،
خداوند از گروهی خبر میدهد که
میخواهند سنت زندگی را بر اساس پیروی هوی بنیان نهند و اعتقادی به دین آسمانی که از طرف خدا بر آنان نازل وحی میگردد ندارندو پیرو هوسهای خویش هستندکه می فرماید:
" فَاعْلَمْ أَنَّمَا یَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ"
انسان های هوا پرست در برابر پیشنهادهای منطقی تسلیم نمیشوند و به بیان قرآن کریم گمراهترین هستند،
" وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ "
به این علت که اگر آنها حق طلب بوده و راه را گم کرده بودند لطف الهی شامل حالشان می شد ولی به جهت ظالم بودنشان ازاین رحمت پروردگار محروم گشتند. زیرا اعراض از حق و انحراف از راه رشد دارند و این خود ظلم است و خدا مردم ظالم را هدایت را نمیکند.
" إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ
در آیه بعد سنت تربیتی خداوند را با نزول آیات یادآور شده میفرماید:
ما پیوسته برای آنان سخن گفتیم شاید متذکر شوند.
" وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ "
کلمه "وصلنا"= ارتباط دادن و متصل کردن ،
مراد از این اتصال یا پیدرپی بودن تذکرات است و یا هماهنگی و هم سویی مطالبی که ارائه میشود.
آیات گاهی در قالب وعده و گاه در قالب وعید، زمانی در شکل نصیحت و اندرز وگاه دیگر با استدلالات عقلی، یا به همراه تاریخ عبرت انگیز و... نازل شده تا هر قلبی که مختصر آمادگی داشته باشد را به خود جذب کند.
در آیه بعدکسانی را معرفی میکند که
چون قرآن برآنان تلاوت می شود، در مقابل پروردگار خویش سرتسلیم فرود میآورند،یعنی از لحاظ نفسانی آماده برای تسلیم به حق بودهاند.
" وَ إِذا یُتْلى عَلَیْهِمْ قالُوا آمَنّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنّا کُنّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ "
اگر روح پاک باشد،
با شنیدن حق ایمان میآورد...
تاملی در-قرآن کریم
سوره مبارکه -قصص
آیه 60
وَمَا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَى أَفَلَا تَعْقِلُون
دنیا به همه داده مىشود...
اوتیتم...
آنچه در اختیار ماست چیزى نیست که به آن دل خوش کنیم. همه هستى ناچیز است.
فمتاع الحیاة الدنیا...
برای ماهایی که داشتههای دنیا، از هر جنس و مدلش؛ کار و پول و مدرک و منصب و ... توی چشممان خیلی بزرگ و خیلی شیرین و خواستنی است، شاید معنای«متاعُ الدّنیا » نامفهوم باشد، دنیا متاع است، کالای ناچیزی است ،کم است ...
قرآن کریم درباره دنیا اصطلاح عَرَض را دارد،
یعنی دنیا همچون عکس است که اصلی دارد و انسان نباید به عکس دل ببندد؛
دنیا متاع است ،گذرگاه است و هر گذرگاه به قرارگاهی فرجام می پذیرد.
این کمّیتها و موهبتهای دنیا که خدا داده و ما روی آنها حساب کردهایم، حیات نیست، زینت حیات دنیاست؛ تازه آنچه خدا داده و از راه درست به دست آمده؛ نه آنچه که از راه باطل و حرام و شبهه به دست آمده و...
امیرالمؤمنین علی(ع) می فرمایند :
إنَّما الحَیاةُ الدُّنیا مَتاعٌ ؛ ومَتاعُ الدُّنیا بَطیءُ الاِجتِماعِ، قَلیلُ الاِنتِفاعِ، سَریعُ الاِنقِطاعِ؛
زندگى دنیا، کالایى بیش نیست و کالاى دنیا، دیر فراهم مى آید و اندک به کار مى آید و زود از کف مى رود.
(تنبیه الخواطر : ج ۲ ص ۱۰۲ ؛ دنیا و آخرت از نگاه قرآن و حدیث ج 1، ص 34)
...وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَى
آنچه خیراست ومیماند در
"مقام عندیت" است ...
خیریعنی هر آنچه که ما را به عنداللّهی و بقای الهی برساند،
مقام عنداللّهی،
عند اللّه...نزد خدا ...عندیت...
عالم «عندیّت» نه در حیات دنیایی محصور است و نه به حیات اخروی اختصاص دارد.
بلکه خیر آن، بر دنیا و آخرت گسترده شده و
برخورداران در همین دنیا نیز از آن بهرهمندند،
فَعِندَ اللّهِ ثَوَابُ الدُّنْیَا وَ الآخِرَﺓ
کسانی که به حیات طیبه می رسند...
فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاﺓً طَیِّبَهً ، یعنی به حیاه طیبی زنده می کنیم،
مقصود این نیست که حیاتش را تغییر میدهد.
مثلاً حیات خبیث او را مبدل به حیات طیبی میکند که صفتش را تغییر دهد.
در اینصورت کافی بودکه بفرماید:
«ما حیات او را طیّب میکنیم»
ولی فرمود:
« ما او را به حیاتی طیّب، زنده میسازیم »...
کسی که به حیات طیبه میرسد، به علم و ادراکی دست مییابد که دیگران نرسیدند.
و شاخص برخورداری او از دنیا و آخرت،
"عندیت الله "میشود.
مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ
وَ مَا عِندَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقَى ...
یعنی
سرچشمه بیکران و بیپایان همه چیز،"عندالله"است و
حتی بهرههای اندک دنیایی هم جلوه و جرعهای از آن خزانههای بیکران" عندالله "است :
وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلا"َّ عِندَنَا "خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ
و راه یافتگان به مقام عندیت ،
لَهُم مَّا یَشَاءُون"َ عِندَ" رَبِّهِمْ
"برای آنهاست هرآن چه بخواهند، نزد پروردگارشان"
رسیدن به مقام و عالم "عندالله "،
تحول وجودی به سوی کمال است و
صاحبان مقام عندیت، عین کمال بوده و خودشان، درجات آن عالم هستند.
"هُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ اللّهِ"
یعنی سیر به سوی حقیقت، وجود آنان را به سرچشمه کمال و جمال، تبدیل کرده است.
در جهان «عندیت» نهایت کمال انسانی شکوفا شده است و
کسی که به این مقام راه یابد، به اوج درجات کمال رسیده است.
از این رو، راه یافتگان به آن درجات، خود ملاک و میزان هستند.
حتی
قرآن کریم وکتب الهی، در عالم «عندیت» است.
وَ لَمَّا جَاءهُمْ کِتَابٌ مِّنْ عِندِ الله
وَ عِندَهُ أُمُّ الْکِتَابِ
وَ عِندَنَا کِتَابٌ حَفِیظٌ...
و جهان «عندیّت» جلوه روشن آیات الهی است.
إِنَّمَا الآیَات"ُ عِندَ اللّهِ "
کسی میتواند، آیات الهی را درک کند که چشمی به عالم عندالله گشوده و خبری از آن یافته باشد.
حتی علم در مقام " عند الله" است
تمام علم، نزد خدا است:
إِنَّمَا الْعِلْمُ "عِندَ اللَّهِ"
هرکس به علم حقیقی برسد، بهره عند الهی یافته و به جهان «عندیّت» راه یافته است.
وَ عَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا
«و از نزد خود، به او علمی آموختیم»
اهل بیت رسول خدا، معدن و منبع این علم و سرآمد اهل «حیات طیّبه» اند.
امام باقر( ع)فرمود:
«والله انا لخُزّان الله فی سمائه و ارضه، لا علی ذهب لا علی فضّة الّا علی علمه»
به خدا سوگند که ما خزانه داران خدا در آسمان و زمینش هستیم. نه خزانه داری بر طلا و نقره، بلکه خزانه داران علم اوییم.
هر کس توفیق رسیدن به این مقام را پیدا کند، از همه تعلّقات و تیرگیها، رها یافته و جان و دلش، صاف و پاک شده است.
و اجر و نورشان در عندالله است :
وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُوْلَئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَدَاء" عِندَ رَبِّهِمْ" لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ
«کسانی که به خدا و رسولش ایمان آوردند، آنان اهل راستی و گواهان نزد پروردگارند که پاداش و نورشان برای آنان است».
رزق اهل حیات طیبه در عالم «عندیت» پروردگارشان است،
عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
این رزق تنها خوراک و پوشاک و باغ و بستان نیست، بلکه واردات و دریافتهای مخصوصی است که قلب را زنده میکند و «حیات طیّبه» را در عالم عندالله تداوم میبخشد.
و رحمت خاص خداوند نیز مربوط به عالم «عندیت» است.
درباره حضرت خضرآمده:
آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا
یا درباره حضرت ایوب پس از آزمون دشوار بردباری و جبران و بازگشت نعمتها، میفرماید:
وَ آتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَهً مِّنْ عِندِنَا
و از زبان حضرت نوح میفرماید:
وَ آتَانِی رَحْمَةً مِّنْ عِندِهِ
آیا عالم «عندالله» همان عالم آخرت است؟
یا عالم آخرت در مقام و عالم عندالله است؟
الدَّارُ الآَخِرَﺓُ عِندَ اللّهِ
وَ الْآخِرَﺓُ عِندَ رَبِّکَ ....
تاملی در-قرآن کریم
سوره مبارکه -قصص
هامان های دیروز، هامان های امروز
قارون های دیروز،قارون های امروز
و آرزوهای کوچک انسانها...
داستان های قرآنی تنها گزارش صرف نیست، بلکه حکایات آموزنده ای است برای عبرت گیری تمامی اعصار، زیرا سنت های الهی در تاریخ و جامعه تکرار می شود، مخصوصا که در روایات معتبر تصریح شده است که بسیاری از این حوادث و رخدادهای قوم بنی اسراییل ، طابق النعل بالنعل در امت اسلام تکرار خواهدشد...
شخصیتهای مطرح در سوره مبارکه قصص:
فرعون :
نماد طاغوت سیاسی که تسلط سیاسی و نظامی و اجتماعی داردو مشروحا در سور گذشته بحث شده است.
هامان :
داستان هامان به عنوان یکی از اصحاب قدرت در دربار فرعونی می تواند درس های آموزنده ای برای امت اسلام داشته باشد.
هامان نماد طاغوت فکری و فرهنگیست که با شبهه افکنی و فریب مردم را از مسیر حق و مردان الهی جدا میکند و همیشه در خدمت فرعونهاست .
نام "هامان" ، در کنار نام فرعون و یا فرعون و قارون آمده است،
( آیات 6، 8 و 38 از سوره قصص)
هامان تا به آن حدّ در دستگاه فرعونی نفوذ داشت که قرآن شریف از لشکریان مصر تعبیر به لشکریان فرعون و هامان میکند.
ویا میفرماید:
"الی فرعونَ و هامانَ و قارونَ..."
"و قارون و فرعون و هامان و لقَد جاءَهٌم موسی بالبیّناتِ فاستَکبَروا فی الارضِ و ما کانوا سابقینَ"
(سه ضلع قدرت حاکمیت فرعونی)
در بعضی از تفاسیر، آمده است که
هامان وزیر و پیشکار فرعون بود(مجمع البیان، ج8،7) و نخستین کسی است که گل را پخت و آجر ساخت.(قصص/ 38؛ جامع البیان) اگر این مساله درست باشد می بایست او را از دانشمند و نخبگان روزگار خود نیز به شمار آورد.
درگزارش های قرآنی ، وی از مشاوران بسیار نزدیک فرعون بوده و در بسیاری از کارها با هم هماهنگ بودند(حتی در انتخاب حضرت موسی به فرزندی فرعون)، از چهره های سرشناس و کلیدی در حکومت فرعون و از صاحبان نفود و قدرت و دانشمندان، از فرماندهان نظامی و برخوردار از امکانات گسترده در حکومت فرعونی معرفی شده است. (سوره قصص /جامع البیان،)
وی انسانی حق ناپذیر و حق ستیز و ستمگر و مستکبری است که فرمان به نسل کشی یهودیان و بنی اسرائیل می دهد و زنان یهودی را به فحشا و خدمت فرعونیان می کشاند. (سوره غافر)
هامان به سبب جایگاه ویژه اش، مخاطب دعوت موسی(ع) بود و خداوند حضرت را ماموریت می دهد تا هامان را همانند فرعون به حق با دلایل روشن دعوت کند.(عنکبوت/39)
به نظر می رسد که
نقش هامان در دستگاه فرعونی،مهندسی فکری جامعه باشدکه با دانش و نخبگی و مهندسی فکری جامعه ،
حافظ سنت های باطل قبطی و قدرت فرعونی است.
قدرت اقتصادی قارون درکنارقدرت فرهنگی هامان
و
همکاری بلعم باعور موجب می شود تا
سیره و سنت فرعونی به عنوان بهترین گزینه در سبک زندگی معرفی شودو
سبک زندگی ارایه شده از سوی پیامبرالهی تخطئه شود.
قارون :
قارون نماد طاغوت اقتصادی است که با پول و ثروت در مقابل دین و حق و عدالت قد علم می کند .
به اعتقاد برخی خطرناک ترین نوع طاغوت است ،
زیرا که با ثروت خود فرعون و هامان درست می کند یا آن ها را تقویت می کند،
جالب اینکه
گفته اند که قارون از همه بنی اسرائیل به تورات آشناتر بوده است،
یعنی این طاغوت گاهی رنگ دینی هم به خود می زند و توجیه دینی هم دارد .
قارون از اقوام نزدیک حضرت موسی است و بابنی اسرائیل زندگی میکند،مثل سامری...
نکته ی مهم در جریان قارون
نماد جریان سرمایه داری است که
در دل حکومت دینی به وجود آمده است.
نکته ی عجیب تر اینجاست که
قارون و سامری با فرعون و هامان ارتباط برقرار میکنند،
و با آنها همکاری دارند.
قارون و سامری در جامعه ای که نماد حکومت دینی است و در میان مردم دین دار زندگی میکنند
وفرعون و هامان نماد حاکم جور ومستکبرهستند!؟
چه چیزی این دو گروه را بهم گره میدهد؟؟
در شناخت نظام ها،اشخاص مهم نیستند،
بلکه عملکردها اهمیّت دارند.
قارون نماد دنیاپرستی، افکار باطل و رفتار نابهنجار، غرور علمی و تکبر و استکبار است ،
او هر چند از قوم یهود بودو در میان یهودیان میزیست،
ولی از نظر فکری و رفتاری همانند فرعون و هامان بود.
از این رو خداوند همه چیزهایی که به فرعون و هامان نسبت میدهد به قارون نیز نسبت میدهد.
ودر خطابهای قرآنی قارون را با فرعون و هامان جمع می بندد و گاه فرعون و هامان را با قارون جمع می بندد !!
قارون همانند فرعون
در برابر گفتمان حضرت موسی(ع) میایستاد و
او را ساحر و کذاب میخواند،
قارون با رژیم فرعونی همکاری میکرد و
در تهاجم فرهنگی نیز چنان با آنان همکاری تنگاتنگ داشت که
قرآن قارون و فرعون و هامان را با هم مخاطب قرار می دهد :
و همانا ما موسی را همراه با معجزات و منطق روشن
به سوی" فرعون وهامان و قارون "فرستادیم،
پس گفتند:
"او ساحری دروغگوست "
پس چون موسی از طرف ما همراه با حقّ به سراغ آنان آمد،" گفتند":
«پسران کسانی را که با موسی ایمان آورده اند، بکشید و زنانشان را زنده نگهدارید»
(غافر، آیات 23 تا 25)
گفتمان رفتاری وعملی قارون،
همه تلاشهای موسی(ع) را برای ایجاد گفتمان اسلامی تحتالشعاع قرار میداد و
ایده آل زندگی مردم قارونی بودن و قارونی عمل کردن است.
(قصص، آیات 76 تا 79)
قارون وقارونها به دلیل تکبر وغرور و مانند آن هرگز سخن دیگری را نمیپذیرند،
بهویژه اگر نقدی بر فکر و کارشان باشد.
از این رو، در تقابل با گفتمان حق بر میآیند و همچون فرعون مدعیاند که راه و روش آنها هدایتگر و درستتر است، چرا که قدرت و ثروت آنان خود شاهدی بر مدعایشان است.
تفکر قارونی اصالت را به دنیا میدهد و
خوشبختی و سعادت را در قدرت وثروت میداندو از این رو در کسب این امور اهل حرص و آز است و همواره میخواهد بر قدرت و ثروت خویش بیفزاید، لذا از بخشش ومشارکتدهی درثروت و قدرت و همراهی در رشد جامعه ابا میورزد و به احتمال قدرتیابی و ثروتیابی دیگران در جامعه ی ایمانی ،هرگونه فکر و رفتار اقتصادی را در نطفه خفه میکند
(قصص، آیات 76 و 77)
از دیگر خصوصیات فکر ورفتار قارونی باید به برتری جویی و علو مرتبت دنیوی اشاره کرد. صاحبان اینگونه تفکر میخواهند همواره در زمین برترین باشند. (قصص، آیات 76 تا 83)
ازآیات قرآن کریم بخوبی روشن است که یک نظام طاغوتی، یک مثلث است که تا آن از میان نرود ملت نجات نمی یابد.
دو ضلع این مثلث،
یعنی ضلع سیاسی (فرعون) و
ضلع اقتصادی (قارون - ملأ، اشراف)، اهمیت بیشتری دارند،
بلکه این دو طاغوت مرکز ثقل موضوعند و ضلع سوم(طاغوت فرهنگی) تابع دو ضلع دیگر است.
یک علت تکرار داستان حضرت موسی و مبارزات دامنه دار ایشان شاید همین باشد که مبارزه با یک طاغوت کافی نیست.
هرچندطاغوت سیاسی،
موجب فساد جامعه و تباهی روابط اجتماعی و تزلزل بنیادهای اصیل زندگی است.
وطاغوت فرهنگی،
مبلغ و مروج ناآگاهی و تفکر ارتجاعی است و باعث از میان رفتن عقیده ی حق و پاسداری ارزشها و فضایل.
اما
فاسدترین این سه طاغوت،
طاغوت اقتصادی است،
زیرا آن دو طاغوت دیگر، از طاغوت اقتصادی ارتزاق می کنند و با تغذیه ازطاغوت اقتصادی است که رشد می یابند و باقی می مانند...
همان طور که فرعون مفسد فی الارض است،
قارون هم مفسد فی الارض است،
(مفسد اسم فاعل مزید است)
افساد قارون چه بود؟
فساد قارون از این جهت بود که دنیا را در چشم برخی تزیین کرد.
موسی آمده بود تا بگوید که
حب الله با حب الدنیا جمع نمیشود و
قارون میخواست که تلاش انبیاء را تباه کند.
قارونی ها متدینان را بی درد میکنند و
به عبارتی مرفهین بی درد به وجود میآورند.
قرآن کریم میفرماید:
قارون دنیا را درچشم مردم زینت داد و
نگاه مردم را تغییر داد.
قارون که خود از قاریان تورات بود،
از رزمندگان مبارز در مقابل فرعون دیروز، دنیا طلبان امروز را ساخته بود.
بنا به فرمایش رهبری عزیز:
«نظام اسلامى، با ایمانها، با همّتهاى بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهمیت دادن و زنده نگهداشتنِ شعارها به وجود مىآید و حفظ مىشود و پیش مىرود. شعارها را کم رنگ کردن؛ اصول اسلام وانقلاب را مورد بىاعتنایى قراردادن و همه چیز را با محاسبات مادّى مطرح کردن و فهمیدن، جامعه رابه آنجا خواهد برد که به چنان وضعى برسد.»
تغییر گفتمان انقلابی بنی اسراییل زمان موسی،
به گفتمان دنیاطلبانه،
گناه قارون است...
چرا مردم میگفتند، ای کاش آنچه قارون دارد را ما هم میداشتیم !
وچرا نمی گفتند ای کاش آنچه موسی کلیم الله دارد را میداشتیم!
پس از اظهار داستان فرعون و فرعونیان و هامان و داستان قارون،بر اصطلاح «الدَّارُ الْآخِرَه» تکیه میکند و میفرماید:
«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»؟
رمز آن، این هست:
«عُلُو فِی الْأَرْضِ» که منشأ هلاکت هست، به این سبب هست که «توقف فیالارض» هدف نیست.
این زندگانی زمینی و دنیوی، گذرگاهی است که باید از آن گذشت تا به قرارگاه رسید؛ و داشته های دنیوی:
«فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ» است؛
آن ثروت کلانی که قارون پیدا کرد، تمامی در زمین فرورفت.
پس، این جهان که تمامی ثروت قارون در آن بهکار نیامد و در زمین فرورفت، قطعاً دلبستنی نیست.
«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»
تاملی در -قرآن کریم
سوره مبارکه -قصص
شخصیت های مطرح در سوره مبارکه قصص
وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ
قُرَّتُ عَیْنٍ لِی ...
(قصص/9)
زن فرعون که حضرت موسی" نور چشم او"شد.
چهار زنی که رسول خدا (ص) فرمودند :بهشت مشتاق آنهاست، به ترتیبی که خود حضرت فرمودند اولین نفر ایشان «آسیه» همسر فرعون است.
چرا بهشت مشتاق آسیه است؟
ما میتوانیم از کمیتها آگاه بشویم حجم، وزن، طول، عرض، اما فهم کیفیتها تقریباً به نظر محال میرسد.
آسیه قابل فهم نیست ،چون توحید را با دل لمس کرده به صورت حق الیقینی، نه با علم الیقین، نه با عین الیقین.
نبوت کلیم الله را با دل به صورت حق الیقین لمس کرده، قیامت ومعادرا از زبان موسی شنیده وبه دل و روح و جان خود باور کرده است.
حضرت آسیه وقتی که سخنان موسی ابن عمران را شنید ،تسلیم شد.
یک دانه معجزه هم نخواست،
یعنی نیامد از وسط دربار پیام بدهد به کلیم الله که میخواهم مؤمن شوم معجزه ای به من نشان بده. نه، چنان تواضع به خرج داد که ابتدای نبوت کلیم الله خود به در موسی آمد وتسلیم شد.
البته این تسلیمیت او که همسرش مدعی انا ربکم الاعلی بود آسان نبود،
یقین داشت که جانش، مقامش، همه به خطر میافتد.
چند نفر می توانند علی گونه در لیله المبیت بمانند، چند نفر؟ ...
از آیاتی که شگفتزده می کند :
آسیه تا روز به هم پاشیده شدن نظام جهان و طلوع صبح قیامت برای هر چه مرد و زن مؤمن است سرمشق است؟!
پروردگارعالمین اعلام میکند به هر چه مرد مؤمن است تا روز قیامت و به هر چه زن مؤمن است تا روز قیامت، که این زن سرمشق ایمان و اخلاق و عمل است.
اگر در ایمانش نقص داشت، اگر در اخلاقش نقص داشت، اگر در اعمالش نقص داشت، محال بود خدا او را به عنوان سرمشق معرفی کند. سرمشق معرفی شده باید کامل باشد، باید جامع باشد.
وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْن
(تحریم، 11)
واین بخش زندگی آسیه،
دعای او که عین حیات اوست،
"إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّة"
اوج علو و تعالی اوست ،
" عندک "...
آدم تا با حقایق قرآن آشنا نباشد نمیتواند این" عندک "رادرک بکند...
چون منی معنای عندک را چه می فهمد؟
قرآن«فرعون» را «ذی الاوتاد» معرفی کرده، یعنی یکی از انواع شکنجههایش اوتاد ـ جمع وتد ـ است، وتد یعنی میخ.
آسیه محکوم است به شکنجه به جهت ایمانش،
ملکه و الهه دربار جلوی همه درباریها و مردم ، زنده زنده کف دستانش ومچ پاهایش با میخها به زمین دوخته شد بعد دستور داده شدکه تخته سنگ بزرگی بیندازند روی بدنش که با زمین مساوی بشود،
در این وضع رو می کند به سوی خداوند ...
نگفت یا غیاث المستغیثین،
نگفت یا رب المستوحشین ...نگفت...
گفت:
رب من ...ای پرورش دهنده من ، پروردگار من ای مالک من، ای مدبر امور من،
رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّة
در بهشت خانهای" نزد خودت" بنا کن.
حتی بهشت بی اورا نمیخواهد...
مقام "عندیت" می خواهد !!!
" عندیت" ...
آنهم عندک "نزد خودت" ...خود خودت...
از همه ی بود و وجودت ،
همین یک جمله قرآن برای اشتیاقِ اقتدا به تو بس است در این روزهایِ غریبِ قرنِ فرعونیت...
چقدر آیات مربوط به ترا دوست دارم که خدا تو را و مریم را به رخِ اهل ایمان و مخصوصا آن دو زن پیامبراکرم(ص) میکشد(سوره تحریم)...
راه همه بهانه ها را بسته ای آسیه!
راه همه توجیه ها را...
میانِ آن همه ظلم و تاریکی و قساوت، چگونه این قدر لطیف و طاهر ماندی که قلبت پذیرای حق شد؟...
کلمه توحید چطور بر زبانی جاری شد که زبانِ همسر و شریک زندگی اش، انا ربّکم الاعلی می سرود؟...
چطور بی معجزه، به موسایی ایمان آوردی که همسرت با آن همه اعجازِ عصا و ید بیضا در تاریکیِ کفر ماند؟...
یقین، چطور میهمانِ قلبی شد که تمامِ اطرافیانش، حتّی به ایستگاهِ شک هم نرسیدند؟
به کجا متّصل بودی آسیه؟
عجیب هستی برایم، غریب و بزرگ ،دست نیافتنی...
چه شباهتِ غریبی ست میانِ تو و خدیجه!
که هر دو چه زود و چه بی عناد و لجاجت،
و چه بی درخواستِ اعجاز و چه راحت، به پیام برتان ایمان آوردید!
حسرتِ یقینِ تو و خدیجه بر دلم خواهد ماندحتما تا قیامت!
وای از این دردِ کم یقینی،
دردِ شک و تردید که
نمی گذاردموسی قُرَّتُ عَیْنٍ لِی باشد!
وَقَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِی
(قصص/9)
و صحنه های آخر عمرت شبیه سمیّه بود، نه؟...
آن شکنجه ها مقابلِ چشمانِ همان کسانی که
سالهاملکه شان بودی:
آمنیا... الهه مصر ...
زندگی عزیزانه و مرفهّانه را با چه عوض کردی آسیه؟...
که بیتی خواستی نزد خودخودش ...
چه دیدی که لبخند زدی بعد از آن همه شکنجه ودرد؟...
چه گذشت بر تو در آن دقایق آخر؟
از لحنِقرآن معلوم است:
نجّنی، عمق درد و رنج و تمام شدنِ طاقتت را می رساند...
همان بهتر که این صحنه ها را قرآن بازگو نمی کند...
همان بهتر که فقط دعایت را یادمان می آوردکه
بغض با آن خواسته زیباِیِ تو بال بگیرد، اوج بگیرد،
با پرواز تو آرام بگیرد با آرام گرفتنِ تو
در" عندیت" او...
می شود روزی خانه ات را دید؟
همان که در و دیوارش از جنسِ ایمان و یقین و طهارتِ توست؟
همان که هزار بار با بالِ نازکِ خیال های خام ام در وهم خود به تصویرش کشیده ام...
جرعه ای از یقین تو می تواند حیاتِ مارا ابدی کند،
مارا بیاورد تا بهشت، تا خانه ی تو که کنارِ اوست...
سوره مبارکه -قصص
آیه 84
مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا وَمَنْ جَاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلَا یُجْزَى الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئَاتِ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ
هر کس نیکى به میان آورد براى او [پاداشى] بهتر از آن خواهد بود و هر کس بدى به میان آورد کسانى که کارهاى بد کرده اند جز سزاى آنچه کرده اند نخواهند یافت .
نفرمود:
کسی که در دنیا کار خوب بکند یا کسی که در دنیا ایمان بیاورد اهل نجات است!
در هیچ جای قران نداریم که فرموده باشد:
«من فعل الحسنه»
بلکه فرمود :
«من جاء بالحسنه»
این یعنی انسان باید یک قدرتی داشته باشد که بتواند این اعمال حسنه را با خود «به سرای باقی» ببرد.
یعنی اعمالش در دستش نقد باشد.
این طور نباشد که در دستش کار خیر بگذارد بعد گناه کند، غیبت کندو... که با این کارها افعال خیرش بریزد.
این «شیوه اخیر» مصداق همان «من فعل الحسنه» است که مورد نظر قرآن نیست .
بلکه انسان باید آنطور باشد که بتواند همه افعال نیک و خوب خودش را به همراه خود ببرد.
در صحنه قیامت نمیگویند تو در دنیا چه کردی بلکه میگویند چه با خودت آوردی؟!!
از همین رو خداوند فرمود:
من جاء بالحسنه ...
یعنی محور این نیست که کسی کار خوب بکند، محور اصلی، کار خوب کردن نیست، محور اصلی «من فعل الحسنهًْ» (انجام دادن حسنه) نیست؛ محور اصلی «مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهًْ» (آوردن حسنه) است. یعنی انسان وقتی به محکمه الهی می آید دستش پُر باشد.
حسنه چیست؟
در یک جمله می توان گفت:
حسنه در دنیا هر آن چیزی است که بر حسن حقیقی آدمی بیفزاید ...
چرا با" ال" آمده است ؟
شاید منظور حسنه و نیکی خاصی است که با الف و لام ذکر شده است.
امیر المومنین علی( ع) فرمودند:
«الْحَسَنَةُ مَعْرِفَةُ الْوَلَایَةِ وَ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ السَّیِّئَةُ إِنْکَارُ الْوَلَایَةِ وَ بُغْضُنَا أَهْلَ الْبَیْت»
. الکافی، ثقه الاسلام کلینی، 1 / 185
حسنه شناخت مقام امامت و ولایت و محبت ماست و
سیئه نیز انکار ما و دشمنی و بغض ماست.
در زیارت جامعه کبیره آمده :
«مَسَاکِنِ بَرَکَةِ اللَّهِ».
ائمه علیهم السلام محل سکون برکت الهی می باشند.
به جایی مسکن می گویند که انسان در آن قرار می گیرد و قرار و آرامش پیدا می کند.
برکت به آن نعمتی می گویند در آن خیر فراوان و مستقر می باشد و در حال رشد کردن است. این برکات گاهی در نعمت های مادی و گاهی در نعمت های معنوی می باشند. هر خیری که در مخلوقات است و هر برکتی در عالم جاری می شود اهل بیت محل استقرار آن می باشند. پس هرچیزی می خواهد برکت پیدا کند باید در ارتباط با معصوم و در مسیر او قرار بگیرد و الّا با برکت و ماندگار نخواهد بود. در روایت است هنگامی که خداوند متعال این آیه را نازل کرد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزَى الَّذینَ عَمِلُوا السَّیِّئاتِ إِلاَّ ما کانُوا یَعْمَلُونَ»(قصص/84) که یعنی اگر کسی حسنه بیاورد، بهتر از آن برای اوست و هرکس بدی با خود همراه بیاورد تنها برای همان و مثل آن بدی مجازات می شود؛ پیامبر اکرم دعا کردند که خدایا برای امت من بیشتر از این لطف و عنایت کنید که این آیه نازل شد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزى إِلاَّ مِثْلَها وَ هُمْ لا یُظْلَمُون»(انعام/160)
مرحوم علامه طباطبایی میفرمایند :
" اگر چیزی معتدل باشد، ساختار درونیاش هماهنگ باشد به هدف، نائل بشود، کمبودی در متن او نباشد، این میشود حَسنه و حَسن و خوب؛
و اگر چیزی آفتزده بشود، نقصی از درون یا از بیرون بر او تحمیل بشود، آن نظامواری درونی را از دست بدهد در نتیجه، به هدف نرسد، این میشود سییّ،
بد و خوب در نظام تکوین همین است. چه اینکه ظلم و عدل هم در نظام تکوین همین است.
آن درختی که بارور است، تناور است، رشد میکند، میوه میدهد، آفتی ندارد، درختی است عادل یعنی معتدل. آن درختی که آفتزده است، کمثمر است، درختی است ظالم یعنی بیثمر، چون نظام درونیاش معتدل نیست. اینکه در سورهٴ مبارکهٴ «کهف» فرمود دو باغ برای کسی بود که هیچکدام از این درختهای این باغها ظالم نبودند: ﴿وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً﴾ از همین قبیل است یعنی هیچکدام از این درختها، ظالم نبودند، همهشان عادل بودند یعنی معتدل بودند یعنی نظامواری درونیشان تأمین بود، به هدف رسیدند؛ هم ساختار درونیشان متشکّل بود و هم میلشان به هدف میسّر بود، فرمود: ﴿کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً﴾ یعنی هر دو جنّت و هر دو باغ، اُکل خود را دادند. «اُکل» یعنی خوراکی، یعنی میوه، نه یعنی «أکل». فرمود هر دو باغ، اُکل خود؛ میوه و خوراکی خود را دادند ﴿وَلَمْ تَظْلِم مِنْهُ شَیئاً﴾؛ هیچکدام از این دو باغ، ظالم نبودند.
آنچه که با نظام قانونمند هماهنگ است، میشود حَسنه،
و اگر نظام قانونمند هماهنگ نبود، میشود سیّئه.
تاملی در-قرآن کریم
سوره مبارکه -قصص
آیه 88
... کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ ...
...همه چیز هلاک شونده است جز وجه او...
ازدعاهای حضرت زهرای مرضیه (س) :
« اللهم انی اسئلک النظر الی وجهک و شوق الی لقائک»
درخواست می فرماید:
أَسْأَلُکَ
النَّظَرَ إِلَى وَجْهِکَ و
الشَّوْقَ إِلَى لِقَائِک
آن وجه و این لقا چیست؟
درقرآن می فرماید:
… فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه
و به هر سو رو کنید، "وجه الله" آنجاست»
(البقرة:115)
و
فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِلَّذینَ یُریدُون "وَجْهَ اللَّه"ِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُون
پس حقّ نزدیکان و مسکینان و در راهماندگان را ادا کن! این براى آنها که "وجه الله "را مى طلبند بهتر است، و چنین کسانى رستگارانند»
(الروم:38)
و
کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ ؛
وَ یَبْقى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ
هر که بر روی آن (زمین) است فانی است ؛ در حالی که باقی می ماند "وجه پروردگار" تو که دارای جلال و اکرام می باشد
(الرحمن: 26 ـ 27)
وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُریدُونَ "وَجْهَهُ "و....
با کسانى باش که پروردگار خود را صبح و عصر مىخوانند." وجه او" را مىطلبند و...
(الکهف:28)
و
آیه 88 سوره قصص
وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
معبود دیگرى را با الله مخوان ! که هیچ معبودى جز او نیست؛ همه چیز هلاک شونده است جز وجه او ؛ حاکمیت تنها از آن اوست؛ و همه بسوى او بازگردانده مى شوید.
از آیات فوق بر می آید که:
اوّلاً همه ی موجودات فانی می شوند جز وجه الله که هلاک و فنا ندارد.
ثانیاً وجه الله آن هدف نهایی است که انسان باید به آن برسد و به دیدار آن نائل گردد.
ثالثاً وجه الله ، الله نیست ؛
بلکه وجه الله است و
وجه هر چیزی نمود و ظهور آن چیز است.
افراد انسانی با قیافه شناخته می شوند لذا قیافه ی شخص را وجه او گویند،یک کتاب را از جلد آن می شناسند لذا جلد کتاب را وجه کتاب گویند. وجه الله نیز آن حقیقتی است که
خدا را نمودار می سازد.
آن حقیقت چیست که خدا با آن شناخته می شود؟
روایت است که :
قَالَ
فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ
هُو بَقِیَّةُ اللَّهِ یَعْنِی الْمَهْدِیَّ
یَأْتِی عِنْدَ انْقِضَاءِ هَذِهِ النَّظِرَة
ِ فَیَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا
کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْرا
خداوند فرمود:
فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ،
او بقیّة الله یعنی مهدی(عج) است که در پایان این نگره( النَّظِرَة) می آید و زمین را پر از قسط و عدل می کند همان گونه که پر از ظلم و جور شده است»
(الإحتجاج ،ج1،ص252 )
أبو الصّلت گوید:
گفتم: اى زاده ی رسول خدا، معنى این روایت چیست که
«ثواب گفتن لا إله إلّا اللَّه نظر کردن به وجه الله است»؟
فرمودند:
اى أبا الصّلت هر کس خداوند را داراى وجه و صورت و چهرهاى همانند صورت و چهره ی مخلوقین بداند کافر است،
وجه و چهره ی خدا ،
انبیاء و رسولان و حجّتهاى او هستند.
آنها کسانى مىباشند که مردم، توسّط آنان به سوى خدا و دین و معرفت او رو مىآورندو خداوند فرماید: « کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ. وَ یَبْقى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ »، و نیز فرموده: « کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ ». پس نگاه کردن به پیامبران الهى و حجّتهاى خداوند در مقامات و درجات خاصّشان در روز قیامت براى أهل ایمان ثواب بزرگى است»
(الإحتجاج على أهل اللجاج ،ج2 ،ص409)
و
حضرت باقر علیه السّلام فرمودند:
"نَحْنُ الْمَثَانِی الَّتِی أَعْطَاهَا اللَّهُ نَبِیَّنَا
وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ نَتَقَلَّبُ فِی الْأَرْضِ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ عَرَفَنَا مَنْ عَرَفَنَا وَ جَهِلَنَا مَنْ جَهِلَنَا مَنْ عَرَفَنَا فَأَمَامَهُ الْیَقِینُ وَ مَنْ جَهِلَنَا فَأَمَامَهُ السَّعِیر"
ما هستیم مثانى که خدا به پیامبر عطا نموده و ما وجه اللَّه هستیم که روى زمین بین شما رفت و آمد می کنیم.
می شناسد ما را آن کس که شناخته و جاهل است به حق ما آنکه نادان است. پس هر که ما را بشناسد پیشاپیش او یقین است و هر که جاهل به حق ما باشد پیشاپیش او جهنّم است» (بحار الأنوار ،ج24،ص114)
امام صادق(ع) در تفسیر « وَ یَبْقى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ » فرمودند:
" نَحْنُ وَجْهُ اللَّه"
ماییم وجه الله
(بحار الأنوار،ج24،ص192)
سلام بن مستنیر گفت:
از حضرت باقر علیه السّلام از آیه « کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ»پرسیدم،
فرمودند:
به خدا قسم ما وجه اللَّه هستیم که تا روز قیامت پایدار است.
امرى که خداوند در مورد ولایت و فرمانبردارى از ما نموده است و
معنى وجه اللهى که فرمود کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَه این است که هر کدام از ما بمیرد یک نفر از فرزندان او جانشینش مى شود تا روز قیامت»
(بحار الأنوار،ج24،ص193)
کلُّ شَیءٍ هالِک
یعنی هر موجودى را که تصور کنیم، فى نفسه هالک و باطل است، و حقیقتى جز آنچه که از ناحیه خداى تعالى به آن افاضه شده ندارد، و آنچه که منسوب به خداى تعالى نباشد از حقیقت به طور کلى خالى است، و جز وهم، چیزی نیست و یا سرابى است که خیال، آن را به صورت حقیقت، جلوه داده، مانند بت ها که حقیقتی جز سنگ یا چوب یا فلز ندارند،حتی انسان که موجودى است که خدا در آفرینش خود، روح و جسمى در او به کار برده،و همچنین صفات کمال انسانی، همه صنع خدا و منسوب به اوست.
پس، از حقیقت، آن مقدارى در نزد ما است که خدا به فضل خود افاضه فرموده است و آن افاضه، آیات اوست، که بر صفات کریمه او از رحمت، رزق، فضل، احسان و ... دلالت مى کند.
در واقع
کلُّ شَیءٍ هالِک
یعنی هر چیزی «هالک» بالذات است،
نه «سَیهْلِک» که در آینده باطل شود؛
یعنی الآن هم هالک است.
الّا وجه اللَّه که وجه الله جنبه هستی اشیاء؛ یعنی جنبه ربانی آنهاست که حقیقت دارند و هستندو این جنبه است که به آنها حقیقت و هستی و بقا داده است...
اینکه حضرت امیر المومنین (ع) می فرمایند که
وَ بِوَجْهِکَ الْباقى بَعْدَ فَناءِ کُلِّ شَىءٍ
و مَولایَ یا مَولایَ!
أنتَ الحیّ و أنا المَیّت ،
فهل یَرحَمُ المَیّتَ الّا الحَیّ
نمی فرماید که خدایا الآن تو زندهای، من هم الآن زندهام، وقتی مُردم به من رحم کن.
بلکه می فرمایدکه:
خدایا! الآن هم من مرده هستم، هر آنچه هست از توست،نظیر هوا ویا صوتی که به نی یا فلوت دمیده میشود،اگر صدایی هست صدای توست. ما ذاتا مرده هستیم، نه اینکه بعدها میمیریم.
"فهل یَرحَمُ المَیّتَ الّا الحَی"
نمی فرماید که وقتی مُردم به من رحم کن. نه!
می فرماید که
مثل آینه ای هستیم که به صاحب صورت بگوید که اگرتو از من روی برگردانی چیزی در من نیست!...
...وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
ترجعون : باز گردانده می شوید
زمانی از کلمه بازگشتن استفاده میکنیم که قبلاً در آنجا بودیم و حال دوباره می خواهیم به آنجا برویم .
رجوع یعنی برگشتن به جایی که قبلا ً آنجا بوده است .
در قرآن از قیامت به عنوان موقفی که «به سوی خدا بازگردانده میشوید» یاد می شود.
تُرْجَعُونَ
با فعل مجهول فرمود، یعنی این برگشت به سوی خدا، دیگر امری نیست که خودتان به اراده خود انجام دهید؛ بلکه همه را خواه ناخواه به سوی خدا" برمیگردانند"؛
همانطور که وجودِ همه از خداست، رجوعِ همه نیز به اوست...
او مقصد نهایی و آخرین ایستگاه همه موجودات است تا به ابدیت بپیوندند.در نتیجه همه سمت و سوی هستی به سوی خدا است و انسان هم جزیی از آن است. همه موجودات به سمت خدا هستند و کسی و چیزی نیست که بتواند خارج از دایره ملک الهی پدیدار شود و در سمتی دیگر حرکت کند...
یادداشت استاد:
"وجه"، چهره است. صورت تو، جایگاهِ اصلیِ معابر ادراک توست. حس های بینایی، شنوایی، چشایی، بویایی، لامسه، و همچنین وجوه ناپیداتر، از جمله؛ لب پیشانی مغز که مرکز خودآگاهی است و با "ناصیه" ارتباط مستقیم دارد، و نیز مرکزیت چشم سوم که نوعی ادراک شهودی است، همه و همه در کلیّت چهره ات جمع اند. اینها با هم یک مرکز ادراک بزرگتر را تشکیل می دهند که تو با آن شناخته می شوی و نامش "وجه" است. وقتی سالکی وجه اش را تسلیم "حق" کند، یعنی تمامی مراکز ادراکی اش را بدو تسلیم کرده است. چنین کسی، دیگر نه قضاوتی خواهد داشت و نه برداشتی، زیرا ذهن قبلی اش که این حس ها را در سیطره ی خود داشت، محو شده است و از ریاست افتاده است. از این به بعد این "حق" است که از چشم او می بیند، از گوش او می شنود ... و در یک کلام، "حق"، مراکز ادراکی اش را در اختیار گرفته است. و دقیقاً دلیل بی ترسی و بی اندوهیِ چنین کسی همین است که خداوند او را رَه می بَرَد و از ماجراهای زندگی گذر می دهد. و خداوند بهترین راهبران است. اگر می خواهی غم و اندوه از زندگی ات زایل شود، راهش تقدیم "وجه"، یعنی تسلیم نمودنِ تمامی معابر ادراک ات به خداوند زنده است. وقتی در "مراقبه"، ذهن، متوقف شود، فرمانروایی حس های ظاهر و حس های باطن، همگی در دو قلمرو غیب و شهود، تحت انقیاد پروردگارت خواهد بود، و تمامی دریافت ها و پرداخت ها، اثر پذیری ها و اثر گذاری ها، از طریق راهبری او به انجام می رسد. و این "تسلیم"، همان "فوز عظیم" است. اطلاق "وَجهُ الله" به معصومان علیهم السلام، دقیقاً بدین سبب است که آن بزرگواران، وجه خود را به تمامی در اختیار خداوند قرار داده اند.
آری معصومان ما هم وجه الله هستند و هم وجیه عندالله .آبرو مند پیش خداوند...
تاملی-درقرآن کریم
سوره مبارکه- نمل
نگاهی کلی به
درونمایه و محورهای سوره ی نمل
سوره مبارکه نمل از سور طواسین است (با طا سین شروع شده است.)،
درونمایه های این سوره، از چارچوب عمومی طواسین سه گانه ( سوره های شعرا، قصص و نمل ) بیرون نیست؛
اسم سوره از نمل ( مورچه )که در داستان سلیمان پیامبر (ع)از آن یادی رفته، می باشد.
آیا شگفت انگیز نیست بزرگترین حکومت ولایی ، با نام نمل سنجیده شود؟
حکومت حضرت سلیمان نمایی از حکومت ولایی در مقابل حکومتهای بشری است ،
یعنی ولایت ولی خدا تنها بر انسان نیست و جمیع موجودات را در بر می گیرد ...
در سوره :
* فرعون به مثابه ی بزرگترین پادشاه کافر و دایره ی نهایی حکومت او...
*سلیمان به مثابه ی بزرگترین پادشاه مومن و دایره ی نهایی حکومت او...
* بلقیس- ملکه ی عربی که با سران کشور خویش رایزنی می کرد و تصمیم گیری حکیمانه ای داشت،
لیک حکمت و حکومت او، هنگامی که به خداوند کفر می ورزید، سودی به او نمی رساند،
تا هنگامی که
با سلیمان (ع) همراه شدو به خداوند ایمان آورد.
*و قوم ثمودکه کشمکش میان ستمدیدگان و مستکبران است و اینکه چگونه نظام قبایلی فاسد شد و
قوم ثمود به جای اینکه باور ستمدیدگان باشند علیه پیامبرشان توطئه و نیرنگ کردند و به نیرنگ خدایی دچار شدند...
*سیاق آیات، داستان پیامبران را با ماجرای لوط پیامبر (ع) به پایان می بَرَد.
سوره در بخش نخستین خود (آیات ۱-۵۸) مثالهایی از نظام اجتماعی فاسدرا ارایه می دهد که
این نظامها ناگزیر باید از فساد خود دست بردارد (همانگونه که بلقیس این کار را کرد) و
گرنه به سختی ویران خواهد شد.
در بخش دوم؛ آیات، پس از اینکه ما را به سوی نشانه های پروردگار در آفرینش ـ که
بر یگانگی و بی انبازی خداوند در اصل آفرینش و تقدیر و تدبیر آن دلالت دارد،
رهنمون شدند، قرآن را یادآور می شود...
آیه 3
الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ
در تعریف مومنین به 3 صفت اشاره می کند:
1. اقامه نماز دارند .
2. زکات دهنده اند
3. یقین به معاد و آخرت دارند
یقین به آخرت جز صفات شمرده شده تا بفهماند اعمال صالح ،
وقتى در جاى خود قرار مى گیرد و به هدف خود مى رسد که توام با یقین به آخرت باشد،
افعال مضارع آورده شده است ،
فعل مضارع استمرار را می رساند یعنی همواره و پیوسته و پی در پی ...
در هر مرحله ای که شناخت و معرفت و ایمان بالا می رود؛
ایمان آوردن در سطح بالاتری تجربه می شود و ایمان کسی که
در صراط طی طریق می کند در یک سطح ثابت نمی ماند که
هر کس دوروزش مساوی باشد در خسران است ...
الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ...
"اقامه" از قِوام و قیام است،
قیام به معنای ایستادن نیست، بلکه به معنای ایستادگی است؛
همان طوری که در تعبیرات فارسی میگوییم «ایستادگی نشان داد»،
اگردست کسی که بر زمین خورده است را گرفته واو را برروی پای خود بایستانی به این عمل اقامه گویند؛
پس اقامه نمازبه معنای ایستاندن و استوار ساختن نماز میباشد ،
در زیارت های ائمه معصومین (ع) شهادت می دهیم که :
اشهد انک قد اقمت الصلوه و...
انسان وقتی میتواند به نمازش ایستادگی بدهد که
خودش مقیم باشد،
وقتی می تواند مقیم باشد که ایمان به غیب داشته و اهل تقوا باشد و
گرنه توان آن را ندارد که زیر بازوی نماز را بگیرد و نماز را بلند کندو نماز را ایستادگی ببخشد.
قرآن کریم سعیاش بر این است که به مردم ایستادگی بیاموزاند؛
وقتی کلِّ دین را مطرح میکند،
می فرماید:
"لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ"
یا
"جَعَلَ اللّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ قِیَاماً لِلنَّاسِ"
کعبه را عامل قیام مردم قرار دادیم که عامل ایستادگیِ مردم باشد،
وقتی انسان میتواند مقیم صلاة باشد که خود اهل قیام باشد؛
انسانی که ایستادگی ندارد، نمیتواند به نماز ایستادگی بدهد.
اگر نماز ایستادگی نیابد،
کاری از این نماز ساخته نیست،
آن "إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ"نیز مربوط به نماز قائم است؛
وگرنه "فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ ...."
ممکن است انسان نماز بخواند ودر عین حال در مسیر «ویل» باشد.
پس اینکه می فرماید یقیمون الصلاه
آنهم با فعل مضارع
یعنی مستمر و مداوم
این حقیقت را ایستادگی ببخشید...
آیه 7
إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَارًا....
تعبیر و برداشتی
فوق العاده زیبا و عمیق
از واژه های
" آنَسْتُ "و"نَارًا "
از طرف استاد بزرگوارم این مطلب نوشته شده است:
"اِنِّی آنَستُ نارَاً"
این جمله ی موسی(ع) را اغلب مترجمان به عبارت "من آتشی را دیدم!" ترجمه کرده اند،
اما باید گفت که فعل "آنَستُ" ریشه در "اُنس" دارد، و این رؤیت، هر دیدنی نیست!
اُنس داشتن پیش از آنکه بیرونی باشد یک مقوله ی درونی است،
یک ارتباط تنگاتنگ قلبی است، نوعی رؤیت آرامش بخش است.
نه اینکه اتفاقی در بیرون نیفتاده است ؛
بلکه آنچه اتفاق افتاده است از باطنِ وجود سر بر آورده و آنگاه به ظهور رسیده است.
زیرا ظاهر تابع باطن است.
"آنَستُ" دیدنی بر اساس محبت ذاتی است.
پس موسی(ع) هنگامی که این نار محبت را می بیند، اهلش را که
مجموعه ای از اوصاف بشری اش است با خود نمی بَرَد!
او باید "فرد" برود، تنهای تنها.
"یَأتِینا فَردَاً".
ای دوست، طبق فرموده ی قرآن، "خداوند بین آدمی و قلبش است.
"اِنَّ اللهَ یَحُولُ بَینَ المَرءِ وَ قَلبِهِ"،
و "عرش" او بر قلب بنده ی با ایمانش بنا شده است.
بر این اساس، این حقیقت درون است که در بیرون متجلّی می شود.
آیات اَنفُس است که آفاق را می سازد...
و این تنها موسی(ع) است که آن آتش را می بیند، نه کس دیگر.
"آنَستُ" متکلم وحده است.
این "اُنس" یک اُنس ذاتی است.
موسی(ع)، حقیقت وجود را دیده است نه یک آتش عادی را.
حقیقتی که میتوان با آن اُنس گرفت
و انسان با چیزی اُنس نمی گیرد مگر آنکه
پیشاپیش یک ارتباط ذاتی و هماهنگ و بر اساس محبت با آن داشته باشد.
این نکته را آیات دیگر نیز تایید می کنند.
خداوند پیش از اینها موسی را برای خودش ساخته است
"اِصطَنَعتُکَ لِنَفسِی" (تو را خاص خودم ساخته ام)
تاملی در-قرآن کریم
سوره مبارکه - نمل
آیه 7
إِذْ قَالَ مُوسَى لِأَهْلِهِ إِنِّی آنَسْتُ نَارًا سَآتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ
هنگامى را که موسى به خانواده خود گفت من آتشى به نظرم رسید
به زودى براى شما خبرى از آن خواهم آورد یا شعله آتشى براى شما مى آورم باشد که خود را گرم کنید.
"اهل" موسی، شاید صفات الهی قلب باشدکه
گاه بیجان ویا یخ زده اند ،یعنی هنوز فرد با وجود آنها به یقین نرسیده است
ولی وقتی قلب در محضر حق قرار بگیرد، این صفات یخ زده و منجمدنیز گرم خواهند شد.
« آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا»
آن آتش عشقی که موسی از عالم سرّ دید نکره آمده است یعنی نمیدانیم چیست،
در بعضی از تفاسیر عرفانی و ولایی می گویند:
آن "نار" جلال الهی بود که از دور نار دید و وقتی نزدیک شد نور دید یعنی جمال الهی را ...
موسی از دور نار دید
اما به نور رسید،
نار دید اما به حق رسید،
نار دید اما به مسیر ادامه داد.
از دور جلال دیده می شود و نزدیک که میشوید جمال می بینید،
موسی از دور نار دید نترسید و پیش رفت و به نور رسید.
باید مواظب بودکه جلال خدا ما را از خدا فراری ندهد،باید بندگی کرد و نزدیکتر شدتا به جمال رسید که
فَلَمَّا جَاءَهَا نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النَّارِ
که چون نزد آن آمد آوا رسید که خجسته و مبارک گردید...
سَآتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ
سالک در شرایط عادی" متأهل" است یعنی" اهل" دارد
ولی در برخی جایگاهها باید تنها حرکت کند، مثل نمازو...
موسی "اهل" یعنی دنیا و آخرت را رها می کند، آنها را با خود نمی برد،
اما برای آنها سوغات می آورد،
" خبری" ویا
"شعله آتشى"...
سَآتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ
أَوْ آتِیکُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ
لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ...
کسی شایدبا موسی همراه هم باشد،
اما آتش عشق را نداشته باشد.
همراهی دلیل بر همترازی نیست،
کار موسای قلب این است که همراهان خود را عاشق کند
ولو عشق همراهان در حد عشق او نشود.
" فَلَمَّا جَاءَهَا "
سخن از آمدن است نه رفتن ،
نمی فرماید«ذهب »
می فرماید:
«جَاءَهَا ویادر بعضی آیات أتا»
چون این نارٌ ظاهری و نورٌ باطنی محل قُرب الهی است،
میگوید آمد یعنی به ما نزدیک شد نزد ما آمد،
قُربِ زمینی با آن قرب زمینهای همراه شده است ،
پس «أتا»می فرماید نه «ذهب »
اهلش ماندند و
موسی آمد...
"فَلَمَّا جَاءَهَا"
سوره مبارکه- نمل
آیه 10
أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ...
به موسی امر داده شدکه :
عصایت را بیانداز،
نفرمود:"أن ألقِ عَصَا"
فرمود:"أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ"
این چیزی را که منسوب به توست بیانداز ،
یعنی «توکلت علی الحی الذی لایموت»...
...أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ ...
قبل از آن در آیه ۹ سوره مبارکه نمل می فرماید:
« یَا مُوسَى إِنَّهُ أَنَا اللَّهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ »؛
« اى موسى این منم خداى عزیز حکیم »
وبعد فرمود:
« أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ »
عصایی که موسی باید از دستش می انداخت هرچیزی است که
موسی روی آن حساب باز می کند.
یعنی حتی نفس قُدسی خودت را بیانداز یعنی نه تنها از منیّت ها جدا شو
بلکه روی قداست ها و روحانیت و نورانیت خود هم حساب باز نکن.
به عبارت دیگر روی قابلیت کمالی خودت هیچ حسابی باز نکن.
"عصای من" تا در دست من است من آن را حرکت می دهم،
برگها را می ریزم ، گوسفندان را هی می کنم و"به آن تکیه می کنم"و...
ولی وقتی به خدا بسپارم او حرکت می دهد ،
خیلی فرق است بین اینکه من حرکت بدهم یا اینکه خدا حرکت بدهد،
خدا که حرکت بدهد آنقدر تند و سریع حرکت می کند که
تَهْتَزُّ کَأَنَّهَا جَان ...
« أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ »
عصایت را به زمین بیانداز یعنی خودت تدبیر نکن،
حتی روحانیت خود را واگذار به خدا کن،
به او که بسپاری سرعت سیر تو فوق العاده خواهد شد،
خودت که دست بگیری سرعت سیرت زیاد نیست،
خودت که آن را در دست بگیری دلیل بر عجز توست.
چون آدم معمولی که عصا به دست نمی گیرد و
هنگامی که عاجز باشد عصا به دست خواهد گرفت،
«أَنْ أَلْقِ عَصَاکَ» وقتی تو عصا را به دست بگیری مانع از حرکت خود می شوی،
اما اگر خود را به خدای سبحان بسپاری می بینی چه سیری خواهی داشت ...
وَأَنْ أَلْقِ عَصَاکَ...
اگر در حریم حق راه پیدا کنیم ،مأموریت اول و اصل مأموریت این است که
روی هیچ چیز حساب باز نکنیم ،حتی روی ریاضاتی که تا الان کشیدیم و
دوره هایی که گذراندیم و سختیهایی که متحمل شدیم حساب باز نکنیم.
موسی ده سال اجیر و در خدمت شعیب بود و...
اما خداوند فرمود روی هیچ یک از این کارهایی که تا الان کردی حساب نکن.
عصایی که به آن تکیه می کردی وبا آن حاجات روزانه خود را برمی آوردی أَلْقِ ...
تاملی در - قرآن کریم
سوره مبارکه - نمل
آیات 22-15
حکایت حضرت سلیمان،
حکایت ظرفیّت انسان کامل و ارائهی آن به انسانها است و بروز و ظهور حکومت انسان کامل در روی زمین...
انبیاء همه از همین قدرت برخوردار بودند، ولی هیچ کدام مجاز نبودند ظرفیّت خود را بروز دهند.
سلیمان نبی این مأموریّت را یافت که ظرفیّت انسان کامل را در تاریخ، ولو برای یک بار به عالمیان ارائه کند که چگونگی حاکمیت معصوم بر زمین تئوری نباشد، ذهنیّت نباشد.
انسان کامل، مظهرخدااست و
ملک اصلی زمانی است که
حکومت الله از طرف ولی خدا در زمین پیاده شود...
داستان حضرت سلیمان جواب پاسخهای امروز ما است.
اگرحکومت معصوم محقق شود،
آیا همه ی انسانها به رشد ایده آل خود خواهند رسید؟
جامعه حضرت سلیمان جامعه ای مرفه، بدون نگرانی از بابت غذا و مسکن و کل مسایل اقتصادی و مادی بود ،
سلامت و امنیت این جامعه بیشتر محصول کار جن و عفریت و نیروهای تحت فرمان ولی خدا بود.
اما حتی در "ملک سلیمانی" نیز بسیاری از مردم از تقوا به دور بودند و
مردم ملک سلیمان خودشان در رسیدن به هدف الهی- که سلیمان از خداوند خواسته بود که برای من هبه کن حکومتی که جامعه توحیدی را ایجاد کنم رَبِّ اغْفِرْ لی وَهَبْ لی مُلْکاً و خداوند متعال هم خواسته او را بر آورده و این حکومت ایده آل را به او عطا کرده بود ،- همراه نبودند!!!
درعالی ترین کتاب هستی،
در سوره ای که
در تفکر انسانی ما
باید به اسم حضرت سلیمان می بود ،چرا اسم سوره "مورچه" است؟
حکایت وادی مورچگان چیست؟
سپاه محتشم و عظیم حضرت سلیمان، از جن و انس و پرنده ، وارد سرزمین مورچگان می شوند و مورچه ای می گوید:
ای مورچه ها به داخل خانه های خود بروید تا زیر دست و پای سپاه سلیمان لا یَحطِمَنَّکُم(شکسته نشوید) ؟زیرا آنها نمیفهمند؟
این شیوه و کلمات نشان می دهد که
هدف آیه فراتر از فرار یک عده مورچه از زیر پای سپاه حضرت سلیمان است و
تبسم حضرت سلیمان این مساله را تاکید می کند .
این آیه از آیات متشابه است،
یعنی تشبیهی شده از یک جامعه سالم و پویا(جامعه مورچگان) که
رهبر آنها گوشزد میکند تنها راه باقی ماندن بر سلامت جامعه خود و اطمینان از دوام آن،
تبعیت از قوانین نظامی است که خداوند بر شما حاکم کرده و شما با کار وفعالیت خود دوام آن را تضمین میکنیدو
مبادا با دیدن حشمت و جلال سلیمانی، دچار اوهام شده و آرزوی چنان نظامی را بنمایید،
نظامی که عفریت و جن و باد و پرنده و دیگر عوامل طبیعی آن را ایجاد کرده باشند و
مردم در دوام آن و پایداری آن تلاش و کوشش لازمه را ندارند...
آیات کریمه، یک جامعه سالم و منظم وفعال و رو به رشد که
رشد خود را در سایه هدایت خدا و تبعیت از اصول حاکم بر فطرت خود به دست آورده و
با کار و تلاش روی پای خود ایستاده است را مقایسه می کند با جامعه ای که به طور غیر متعارف رشد کرده و قوی شده و
مردم آن، کار و تلاش را به دوش دیگران، از جن و پرنده و عفریت گذارده اند و به همین دلیل ناپایدار خواهند بود،
یعنی به مردم هشدار می دهد که اگر طالب دوام و پایداری هستید،
هرگز خواهان چنان امر غیر متعارفی نباشید که
قوای غیبی بدون تلاش مردم یک جامعه ای آن جامعه را در مسیر تعالی و پیشرفت نگه دارند .
آیه 18
حَتَّی اذا اَتَوا عَلیَ وَادِالنّملِ قالَت نَملةٌ یایُّها النَملُ ادخُلُوا مَسکنَکُم لا یَحطِمَنَّکُم سُلَیمَنُ وَ جُنُودُهُ وَهُم لایَشعُرُونَ.
"حطم" یعنی شکستن و شکسته شدن.
به گیاهی که از سبزی رو به زردی گذارده و خشک شود،
به خاطر فقدان سبزی، قابلیت شکسته شدن را پیدا میکند"حطام" می گویند.
اگر نگرانی ملکه مورچه ها، ازماندن مورچه ها زیر دست وپای سپاه سلیمان بوده باشد
باید آنان را از "هلاک شدن" بیم می داد نه از "حطام شدن".
"لا یَحطَمِنَّکُم" همان هشداریست که
توجه نکردن به آن موجب تباهی است.
یعنی مواظب باشید که داشتن آرزوی حکومت سلیمانی شما را گرفتار "حطمه" نکند.
زیرا اگر شعور کنید(شعور خودرا به کار بندید) به راحتی خواهید فهمید که
اینها موقتی است و این سپاه یا جامعه نمی فهمند که
به جای تکیه بر باد و عفریت و جن و..... باید بر اراده و ایمان متکی بوده و
زمینه تداوم رحمت خدارا بر خود را ایجاد کنندتا دوام یابند.
ملکه مورچه ها با دیدن قدرت و عظمت سلیمان، مجذوب حشمت و جلال او نشده و
با هدایتی درست، از امت خودش که رهبری آنها را داشت می خواهد به مکان امن و آرام خود پناه ببرند و می گوید:
پناه بردن به خانه فطری الهی یگانه راهی است که بقاء شما را در بر دارد.
سر انجامی که قرآن از جامعه سلیمانی ترسیم می کند،نیز حاوی این حقیقت است که
توفیق هر جامعه در رسیدن به هدف الهی خود، در گرو سه عامل است:
هدف حق، رهبری توانا، امت مجاهد
همه پیامبران مردم را به سوی حق دعوت می کردند. قدرت رهبری مردم را به سوی هدف حق را هم داشتند،
اما همیشه عامل سوم که امت مجاهد و پوینده راه حق باشد یا غایب بوده و یا در حد کفایت نبوده است.
می توان گفت که
به یک معنی قوم صالح و قوم هود با قوم سلیمان چندان فرقی نداشتند و
هر سه قوم خواهان آنچه که پیامبرشان برایشان آورده بود، نبودند و
نمی خواستند کاری برای رسیدن به آن هدف انجام دهند.
تنها فرقی که قوم سلیمان با دیگر اقوام داشتند موضوع اجباری بودن اطاعت در حکومت سلیمانی بود که
آنان را وا می داشت تا اعتراض نکنند.
ضمن اینکه حکومت سلیمانی توانسته بود رفاه و امنیت فردی و اجتماعی آنان را
بدون زحمت از مواهب طبیعی و بهره وری از قدرت کار جن و عفریت، فراهم نماید.
بنابراین دلیلی بر اعتراض باقی نمی ماند.
اما می بینیم که همین جامعه به ظاهر قوی،
پس از فوت رهبر خود و فرار جن و عفریت خیلی سریع در تاریخ مضمحل شده و
به فاصله کوتاهی مجدداً اسیر قدرت های سیاسی دیگر جوامع قوی در تاریخ می شوند...
قرآن چقدر زیبا ابتدا و انتهای حکومت "موسایی" و "سلیمانی" را که
از دل "حکومت عصایی موسی" در آمده و اوج قدرت آن است را به هم وصل می کند
و نشان می دهدکه
همان عصایی که اول کار فقط یک چوب بود و به درد تکیه دادن و ریختن برگ درختان برای گوسفندان می خورد
اکنون تبدیل به همان عصای سلطنت می شود و با جویده شدن همان عصا ،
آن هم به وسیله موجود بسیار کوچکی مثل موریانه تمام قدرت حکومتی سرنگون می شود و
جن و عفریت و باد و پرنده که به اجبار در سپاه او جمع شده بودند همه دنبال کار خود میروند.
این مساله است که پیامبر خدا را به خنده وامیداردکه مورچه ای اینرا فهمید و
آدمیان هنوز دنبال عصایند نه رسول خدا...
حکایت ملک سلیمانی،
چگونگی و کیفیت حاکمیت و ظهور حضرت "مهدی(عج)" را نیز میرساند و
انتظارات گاه بیهوده منتظران را...
و شاید یکی از حکمتهای اینکه ائمه اطهار ع در طول تاریخ مردم را مجبور به اطاعت از خود نکرده اند،این باشد ...
حکومت مهدوی حکومتی است که با ایمان و عبادت و از جان گذشتگی و "جهاد مداوم "ایجاد می شود.
بنابر این تا مردم به دل و جان و قوت بازو آماده نشوند، از ظهور هم خبری نخواهد بود.
این است که
به ظهور رسیدن 313 یار حضرت به اندازه ظهور خود حضرت ارزش دارد و انتظار می طلبد.
قرآن مبین ناپایدار بودن" حکومتهای عصایی" را نشان می دهد.
وقتی در زیارت امام زمان (عج)می خوانیم:
" السلام علیک یا امام الانس و الجان".
سلام بر تو ای امام انسان و جن.
مفهوم سلام ، تشابه با حکومت حضرت سلیمان را می رساند،
اما برخلاف حکومت سلیمانی که مجبور بود برای اطاعت در آوردن جنیان، آنان را به زنجیر بکشد ،
حضرت (عج) با امامت کردن بر جن و انس، آنها را داوطلبانه در خدمت پیروزی دین خدا به کار خواهد گرفت.
این است که
تا زمانی که
مردم از عمق وجود خواهان پیروزی دین خدا نبوده و خود را برای خدا خالص نکرده باشند،
حضرت (عج) از غیب و غیبت بیرون نخواهد آمد و
اینکه خود می فرمایند دعا کنید برای فرج من ...
یعنی دعا کنید برای ایجاد این وضعیت که حاکمیت الهی در ملک نه سلیمانی بلکه مهدوی ظهور کند...
تاملی در - قرآن کریم
سوره مبارکه - نمل
آیات 22-15
حکایت حضرت سلیمان،
حکایت ظرفیّت انسان کامل و ارائهی آن به انسانها است و
حکایت بروز و ظهور حکومت انسان کامل در روی زمین...
انبیاء همه از همین قدرت برخوردار بودند،
ولی هیچ کدام مجاز نبودند ظرفیّت خود را بروز دهند.
سلیمان نبی این مأموریّت را یافت که
ظرفیّت انسان کامل را در تاریخ، ولو برای یک بار به عالمیان ارائه کند که
چگونگی حاکمیت معصوم بر زمین تئوری نباشد، ذهنیّت نباشد.
انسان کامل، مظهرخدااست و
ملک اصلی زمانی است که
حکومت الله از طرف ولی خدا در زمین پیاده شود...
داستان حضرت سلیمان جواب پاسخهای امروز ما است.
اگرحکومت معصوم محقق شود،
آیا همه ی انسانها به رشد ایده آل خود خواهند رسید؟
جامعه حضرت سلیمان جامعه ای مرفه، بدون نگرانی از بابت غذا ومسکن و کل مسایل اقتصادی و مادی بود ،
سلامت و امنیت این جامعه بیشتر محصول کار جن و عفریت و نیروهای تحت فرمان ولی خدا بود.
اما حتی در "ملک سلیمانی" نیز
بسیاری از مردم از تقوا به دور بودند و
مردم ملک سلیمان خودشان در رسیدن به هدف الهی- که سلیمان از خداوند خواسته بود که
برای من هبه کن حکومتی که جامعه توحیدی را ایجاد کنم .
رَبِّ اغْفِرْ لی وَهَبْ لی مُلْکاً
و خداوند متعال هم خواسته او را بر آورده و این حکومت ایده آل را به او عطا کرده بود - همراه نبودند!!!
درعالی ترین کتاب هستی،
در سوره ای که
در تفکر انسانی ما
باید به اسم حضرت سلیمان می بود ،چرا اسم سوره "مورچه" است؟
حکایت وادی مورچگان چیست؟
سپاه محتشم و عظیم حضرت سلیمان، از جن و انس و پرنده ،
وارد سرزمین مورچگان می شوند و مورچه ای می گوید:
ای مورچه ها به داخل خانه های خود بروید تا
زیر دست و پای سپاه سلیمان لا یَحطِمَنَّکُم(شکسته نشوید) ؟
زیرا آنها نمیفهمند؟
این شیوه و کلمات نشان می دهد که
هدف آیه فراتر از فرار یک عده مورچه از زیر پای سپاه حضرت سلیمان است و
تبسم حضرت سلیمان این مساله را تاکید می کند .
این آیه از آیات متشابه است،
یعنی تشبیهی شده از یک جامعه سالم و پویا(جامعه مورچگان) که
رهبر آنها گوشزد میکند تنها راه باقی ماندن بر سلامت جامعه خود و اطمینان از دوام آن،
تبعیت از قوانین نظامی است که
خداوند بر شما حاکم کرده و شما با کار وفعالیت خود دوام آن را تضمین میکنیدو
مبادا با دیدن حشمت و جلال سلیمانی، دچار اوهام شده و آرزوی چنان نظامی را بنمایید،
نظامی که عفریت و جن و باد و پرنده و دیگر عوامل طبیعی آن را ایجاد کرده باشند و
مردم در دوام آن و پایداری آن تلاش و کوشش لازمه را ندارند...
آیات کریمه، یک جامعه سالم و منظم وفعال و رو به رشد که
رشد خود را در سایه هدایت خدا و تبعیت از اصول حاکم بر فطرت خود به دست آورده و
با کار و تلاش روی پای خود ایستاده است را مقایسه می کند با جامعه ای که
به طور غیر متعارف رشد کرده و قوی شده و مردم آن، کار و تلاش را به دوش دیگران،
از جن و پرنده و عفریت گذارده اند و به همین دلیل ناپایدار خواهند بود،
یعنی به مردم هشدار می دهد که اگر طالب دوام و پایداری هستید،
هرگز خواهان چنان امر غیر متعارفی نباشید که
قوای غیبی بدون تلاش مردم یک جامعه ای آن جامعه را در مسیر تعالی و پیشرفت نگه دارند .
آیه 18
حَتَّی اذا اَتَوا عَلیَ وَادِالنّملِ قالَت نَملةٌ یایُّها النَملُ ادخُلُوا مَسکنَکُم
لا یَحطِمَنَّکُم سُلَیمَنُ وَ جُنُودُهُ وَهُم لایَشعُرُونَ.
"حطم" یعنی شکستن و شکسته شدن.
به گیاهی که از سبزی رو به زردی گذارده و خشک شود،
به خاطر فقدان سبزی، قابلیت شکسته شدن را پیدا میکند"حطام" می گویند.
اگر نگرانی ملکه مورچه ها، ازماندن مورچه ها زیر دست وپای سپاه سلیمان بوده باشد
باید آنان را از "هلاک شدن" بیم می داد نه از "حطام شدن".
"لا یَحطَمِنَّکُم" همان هشداریست که
توجه نکردن به آن موجب تباهی است.
یعنی مواظب باشید که داشتن آرزوی حکومت سلیمانی شما را گرفتار "حطمه" نکند.
زیرا اگر شعور کنید(شعور خودرا به کار بندید) به راحتی خواهید فهمید که
اینها موقتی است و این سپاه یا جامعه نمی فهمند که
به جای تکیه بر باد و عفریت و جن و..... باید بر اراده و ایمان متکی بوده و
زمینه تداوم رحمت خدارا بر خود را ایجاد کنندتا دوام یابند.
ملکه مورچه ها با دیدن قدرت و عظمت سلیمان،
مجذوب حشمت و جلال او نشده و با هدایتی درست،
از امت خودش که رهبری آنها را داشت می خواهد به مکان امن و آرام خود پناه ببرند و می گوید:
پناه بردن به خانه فطری الهی یگانه راهی است که بقاء شما را در بر دارد.
سر انجامی که قرآن از جامعه سلیمانی ترسیم می کند،
نیز حاوی این حقیقت است که توفیق هر جامعه در رسیدن به هدف الهی خود، در گرو سه عامل است:
هدف حق، رهبری توانا، امت مجاهد
همه پیامبران مردم را به سوی حق دعوت می کردند. قدرت رهبری مردم را به سوی هدف حق را هم داشتند،
اما همیشه عامل سوم که امت مجاهد و پوینده راه حق باشد یا غایب بوده و یا در حد کفایت نبوده است.
می توان گفت که
به یک معنی قوم صالح و قوم هود با قوم سلیمان چندان فرقی نداشتند و
هر سه قوم خواهان آنچه که پیامبرشان برایشان آورده بود، نبودند و
نمی خواستند کاری برای رسیدن به آن هدف انجام دهند.
تنها فرقی که قوم سلیمان با دیگر اقوام داشتند ؛
موضوع اجباری بودن اطاعت در حکومت سلیمانی بود که
آنان را وا می داشت تا اعتراض نکنند.
ضمن اینکه حکومت سلیمانی توانسته بود رفاه و امنیت فردی و اجتماعی آنان را بدون زحمت
از مواهب طبیعی و بهره وری از قدرت کار جن و عفریت، فراهم نماید.
بنابراین دلیلی بر اعتراض باقی نمی ماند.
اما می بینیم که همین جامعه به ظاهر قوی،
پس از فوت رهبر خود و فرار جن و عفریت خیلی سریع در تاریخ مضمحل شده و
به فاصله کوتاهی مجدداً اسیر قدرت های سیاسی دیگر جوامع قوی در تاریخ می شوند...
قرآن چقدر زیبا ابتدا و انتهای حکومت "موسایی" و "سلیمانی" را که
از دل "حکومت عصایی موسی" در آمده و اوج قدرت آن است را به هم وصل می کند
و نشان می دهدکه
همان عصایی که اول کار فقط یک چوب بود و
به درد تکیه دادن و ریختن برگ درختان برای گوسفندان می خورد
اکنون تبدیل به همان عصای سلطنت می شود و
با جویده شدن همان عصا ، آن هم به وسیله موجود بسیار کوچکی مثل موریانه
تمام قدرت حکومتی سرنگون می شود و
جن و عفریت و باد و پرنده که به اجبار در سپاه او جمع شده بودند همه دنبال کار خود میروند.
این مساله است که پیامبر خدا را به خنده وامیداردکه مورچه ای اینرا فهمید و
آدمیان هنوز دنبال عصایند نه رسول خدا...
حکایت ملک سلیمانی،
چگونگی و کیفیت حاکمیت و ظهور حضرت "مهدی(عج)" را نیز میرساند و
انتظارات گاه بیهوده منتظران را...
و شاید یکی از حکمتهای اینکه
ائمه اطهار ع در طول تاریخ مردم را مجبور به اطاعت از خود نکرده اند،این باشد ...
حکومت مهدوی حکومتی است که
با ایمان و عبادت و از جان گذشتگی و "جهاد مداوم "ایجاد می شود.
بنابر این تا مردم به دل و جان و قوت بازو آماده نشوند،
از ظهور هم خبری نخواهد بود.
این است که
به ظهور رسیدن 313 یار حضرت به اندازه ظهور خود حضرت ارزش دارد و انتظار می طلبد.
وقتی در زیارت امام زمان (عج)می خوانیم:
" السلام علیک یا امام الانس و الجان".
سلام بر تو ای امام انسان و جن.
مفهوم سلام ، تشابه با حکومت حضرت سلیمان را می رساند،
اما برخلاف حکومت سلیمانی که مجبور بود برای اطاعت در آوردن جنیان،
آنان را به زنجیر بکشد ،حضرت (عج) با امامت کردن بر جن و انس،
آنها را داوطلبانه در خدمت پیروزی دین خدا به کار خواهد گرفت.
این است که
تا زمانی که
مردم از عمق وجود خواهان پیروزی دین خدا نبوده و خود را برای خدا خالص نکرده باشند،
حضرت (عج) از غیب و غیبت بیرون نخواهد آمد و
اینکه خود می فرمایند دعا کنید برای فرج من ...
یعنی دعا کنید برای ایجاد این وضعیت که
حاکمیت الهی در ملک نه سلیمانی بلکه مهدوی ظهور کند...
تاملی در - قرآن کریم
سوره مبارکه - نمل
آیات 28- 20
وَتَفَقَّدَ الطَّیْرَ
فَقَالَ
مَا لِیَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ
أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِین
داستان حضرت سلیمان (ع) و هدهد شبیه داستان حضرت موسی(ع) با خضر (ع) است.
هدهد، در مقام شهود قرار دارد و
به یک معنا پیرطریقت سلیمان به سر منزل کمال و تمام شهود است!!
حضرت موسی(ع) می بایست در کلاس پیر طریقت خضر نبی(ع) حضور می یافت تا
در مقام علم حضوری و شهودی به دانش های لدنی و ربانی دست یابد که
بیرون از تحلیل های ظاهری و حسی و حتی عقلانی قرار می گیرد.
درحالی که حضرت موسی(ع) درآن زمان بزرگ ترین پیامبر اولوالعزم ودارای ملت و شریعتی بود،
اما این مقامات به معنای رسیدن به تمامیت دانش ها و احاطه بر همه علوم ها نبود.
از این رو می بایست در کلاس درس دیگری حضور می یافت تا
به دانش شهودی خاص و لدنی و ربانی دست یابد و وجودش را با مقامی بلند پیوند زند.
حضرت سلیمان(ع) نیز می بایست در کلاس درس پرنده ای حضور می یافت که
از دانش احاطی خاص شهود برخوردار بود؛
در حالی که در آن زمان حضرت سلیمان(ع) در مقام حکومت مطلق زمینی بر
همه موجودات به حکم خلافت الهی حتی در ظاهر نیز فرمانروایی می کرد و
همه تحت تسخیر او بودند؛ اما نیازمند حضور در کلاس درسی دیگر شد تا
به حقیقت دیگری برسد و شهودی دیگر داشته باشد.
با توجه به آیات ۱۷ تا ۲۲ سوره نمل حضرت سلیمان(ع) با
همه سلطه بر جن و انس و پرندگان و چرندگان و آب و باد و خاک و آتش،
یعنی تسلط کامل بر مادیات، چرا نمی تواند از هدهد اطلاع داشته باشد؟
آیا این اقرار نشان عدم احاطه علمی است؟
آیا احاطه علمی موجب می شود تا چیزی به عنوان غیب باقی نماند...
خداوند برخی از عوالم را برای برخی از پیامبران عالم شهود قرار می دهد،
ولی چون این شهود ذاتی ایشان نیست، می تواند در بخشی یا جزیی از آن سلب شود.
این گونه است که
خداوند حتی به پیامبراکرم (ص) با مقام قاب قوسین او ادنی می فرماید :
قُل لاَّ أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ وَلَوْ کُنتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَمَا مَسَّنِیَ السُّوءُ ...
بگو:جز آنچه خدا بخواهد، براى خودم اختیار سود و زیانى ندارم،
و اگر غیب مىدانستم قطعاً خیر بیشترى مىاندوختم و هرگز به من آسیبى نمىرسید.
(اعراف، آیه ۱۸۸)
یعنی اگر خداوند چیزی را اظهار و آشکار نسازد،
حتی انبیا نیز نسبت به همان چیز شهود خود را دست می دهند و
آن چیز برای ایشان غیب خواهد بود.
واین است که
حضرت یعقوب(ع) یوسف(ع) را در چاه کنعان نمی بییند،
ولی به اظهار الهی بوی یوسف (ع) را از مصر می شنود.
این است که وقتی حضرت سلیمان(ع) هدهد را نمی یابد،می فرماید:
فَقَالَ مَا لِیَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِین ،
" مرا چه شده است که هدهدرا نمى بینم یا شایداز غایبان است "
یعنی چه شده مرا که شهودم نسبت به هدهد غیب شده است و
با اشاره به این که علم و دانش او، شهود عرضی است نه ذاتی،
این احتمال را می دهد که" هدهد در مقام غیب باشد نه غیبت"
...أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِین ،
و جالب توجه اینکه
هدهد خود را به عنوانی معرفی می کند که
به اموری به اذن الهی احاطه و شهود یافته است که
برای حضرت سلیمان(ع) جزو غیب است.
هدهد به صراحت در آیات ۱۷ تا ۲۲ سوره نمل این ادعای بزرگ را مطرح می کند که
به اخباری از علم و احاطه شهودی دست یافته است که
بیرون از دسترس اطلاعاتی حضرت سلیمان (ع) است.
و تردیدحضرت سلیمان در آیه ۲۷ سوره شاید نسبت به ادعای بزرگ هدهد باشد.
به این معنا که برای اثبات ادعای بزرگ هدهد، نیازمند تحقیق و تفحص است.
قَالَ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ
به سخن دیگر، تردید آن حضرت(ع) در محتوای خبر و مشهود او نیست؛
بلکه در اصل ادعای شهودی است که بیرون از شهود حضرت(ع) قرار می گیرد.
تاملی در- قرآن کریم
سوره مبارکه - نمل
آیات 28-20
بخش( 2)
حضرت سلیمان فرمود:
و مَا لِیَ مَا اَراهُ هدهد اِن کَانَ مِنَ الغائِبینَ
نفرمودکه چرا هدهد نیست،
فرمود:
چه شده مرا که هدهد را نمیبینمش،نکند که در غیب است ،
یعنی از غیبت انسانی سخن میگوید.
هدهد پیک است از مقام غیبی و در واقع حالت جبرئیلی دارد،
حافظ می فرماید:
به مقام آشیانه عنقا و به مقام عالی انسانیت نمیتوان رسید مگر با راهنمایی هدهد ...
هدهد پرنده ای است که با چشمان تیزبین خویش همان گونه که آب و دانه را زیر خاک می بیند،
از ظاهر می گذرد و به باطن امور راه پیدا می کند.
هدهد از ظاهر سطحی خاک می گذرد و آب و غذا را در عمق خاک می یابد و از آن بهره می برد.
یعنی این پرنده نماد عبور از ظاهر به باطن است.
او درباره قوم سبا می گوید که
آنان گرفتار ظاهر خورشید شده و این ظاهر را خدا قرار داده اند؛
چرا که ظاهر بر آنان چنان جلوه گر شده که نمی توانند از آن عبور کنند و
خدا را به عنوان خالق ببیند و به جای عبادت خدا به عبادت خلق خدا مشغول شده اندو
علت آن تزیین گری شیطان است.
هدهد استدلال می کند که اگر دقت می کردند واز ظاهر عبور می کردند
در می یافتند که در زیر خاک خداست که دانه ها را حیات و جان می بخشد و می رویاند.
ولی مردم فقط گیاهان را روی زمین می بینند و تحولات آن را در درون زمین نمی نگرند.
خورشید را به عنوان معبود خود قرار می دهند؛ زیرا در ظاهرمی ببینند که
همه حیات و زندگی به خورشید وابسته است و
نمی فهمند که این خورشید خود مخلوقی بیش نیست.
مانند کودکی که نور لامپ را می بینند و گمان می کنند منبع نور لامپ است ...
بر اساس سخنان هدهد دراین آیات ،
هدهد دارای شعور عالی و معرفت عمیق به آفریدگار جهان است و
به مسایل مادی و معنوی درک بالای دارد.
این پرنده درک درستی از مفاهیمی چون توحید ذات و توحید عبادی داشته است.
( المیزان، ج ۱۵، ص ۳۵۷)
از این روست که مدعی دست یابی به موضوعی خارج از قلمروی دانش و اطلاعات سلیمان می شود.
حتی از فریبکاری شیطان در قبال انسان و این که
ریشه تباهی و شرک و بت پرستی بشر در تزیین و فریبکاری شیطان وجود دارد،
آگاه است و به آن اذعان و هشدار می دهد.
هدهد که خود تا سر منزل حقیقت ره برده است و
از مقام کبریایی و عظمت خداوند آگاه است،
در کلامی بلند به حقایقی اشاره می کند که
جز پیامبران به آن دست نیافته اند؛
ولی او به عنوان شهود یقینی خویش آن را برای حضرت(ع) بیان می کند تا
حضرت سلیمان دریابد که سخنان ایشان از سر معرفت است و
بداند که هدهد در کدام مقام معرفتی است.
قَالَ سَنَنظُرُ أَصَدَقْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْکَاذِبِینَ
این ادعای بزرگی است که
هدهد به دانشی دست یافته که
حضرت سلیمان (ع) با آن همه عظمت و شکوه و مقام در پیشگاه الهی به آن دست نیافته است.
بنابراین، آن حضرت (ع) می فرماید:
می بایست نظر و دقت کنم تا دریابیم در ادعای دانش خود صادق یا کاذب هستی؟
پس تشکیک و تردید آن حضرت(ع) نسبت به رد و قبول خبر هدهد نیست؛
بلکه در ادعای شهود اوست.
اذْهَب بِّکِتَابِی هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ
آیه 28
پس از این که حضرت سلیمان(ع) نسبت به شهود هدهد آگاهی یافت
وی را به عنوان پیشوای رهبری و راهنمایی قوم سبا ماموریت می دهد تا
آنان را از گمراهی بیرون آورد.
هدهد عشق و طریقت عبودیت و معرفت شهودی،
می تواند مرغان جان ما را به همین کلمات القایی به سوی حقیقت هستی ببرد.
و صد البته که
برای حرکت در این مسیر
آدمی همواره نیازمند
"ولایت و خلافت ولی الله " می باشد.
حتی در نامه به ملکه سبا،
از سلیمان(ع) به عنوان" ولی الله " یاد می شود تا راه گم نشود.
مرغ سلیمان هر گمراهی را به سوی سلیمان رهنمون می کند تا
" تحت ولایت ولی الله "
به حقیقت عبودیت دست یابد...